![]() |
![]() |
|
|
سلامممممممممممممممم دوستای خوبم ....
بابا این مهسا جونممم ترکونده ... مثه اینکه اینجا دیگه جای من نیسسسسسسسسسسست ____♥♥♥_____♥♥♥_____ __♥_____♥_♥_____♥___ __♥______♥______♥___ ___♥___Happy___♥____ _____♥_______♥______ _______♥___♥________ _________♥__________ _______♥___♥________ _____♥Valentine♥____ ___♥____Day____♥____ __♥______♥______♥___ __♥_____♥_♥_____♥___ ____♥♥♥_____♥♥♥_____ HappY valenTine
خب نمیدونم واسه چی آپ میکنم ؟؟؟؟ چون حرفی واسه گفتن ندارمممممممم نه عکسی نه چیزی ... برای همینم بود که گفتم جای من نیست .... راستی کارنامه رو گرفتم و شاهکارم رو دیدم البته با این مدرسه و امتحاناش بد نبود اما تاحالا این نشده بودم شنیدم که امسال جمع همه جمع هست در دبی ... آلبوم که می (اردیبهشت ) میاد .... امروز میخواستم داستان جدیدمو اولش رو بذارم فقط واسه اینکه یه نفر مخصوص خونده باشه و شما نظرتونو بگید .... فقط امروزززز ... میخوام که کمکم کنید که بهتر بنویسم .... ـ آخه نهال .... خودتو بذار جای من . این همه مدت دلخوش به این باشی که بالاخره یه روز از نزدیک میبینیش بعد از این همه مدت . بالاخره یه روزی میرسه که دستاشو لمس کنی اما اون روز نمیرسه چرا ؟چرا کارها درست نمیشه ؟؟؟؟؟ ـ بابا من میدونم چقدر سخته . منم خیلی صبر کردم . تا بالاخره دیدمش . اون لحظه نمیدونی باید چی بگی ؟ نمیدونی چی کار باید بکنی ؟ ـ منم همه ی اینارو میدونم . توی این مدت انقدر وقت داشتم که به تمام ثانیه هاش فکر کنم . اما واقعا دیگه توی این یک مورد صبر ندارم . ـ من بهت قول میدم امسال دیگه میشه . ـ مرجان هم بهم گفت اگر بگی که میبینیش حتما میشه . اما من که فکر نمیکنم . ـ منم همین طور فکر میکنم . تو اگر خودت ایمان داشته باشی که اتفاق میفته پس حتما میشه . ـ نهال جون مامانم دوباره صدام میکنه . فعلا کاری نداری ؟ مرسی که آرومم کردی و حداقل حرفام رو شنیدی . ـ خواهش میکنم . این حرفا چیه ؟ قربانت ـ خداحافظ . چند سالی میشه که با هم دوست هستیم و این روزها از کسانی هست که شاید به بهونه ی تفاوتی که با دیگران داره احساس متفاوتی هم نسبت بهش دارم و گاه و بی گاه به هر بهونه ای سعی میکنم که بهش نزدیک بشم و حداقل چند جمله ی کوتاه برای به زبان آوردن داشته باشم . به خصوص حالا که دیگه این احساس خوب همراه من هست که اون هم با من پشت نیمکت های یک مدرسه اما شاید با یک کلاس تفاوت میشینه . قد متوسط و اندام کوچکی که داره در کنار صورت زیباش ؛ توجه هر کس رو به خودش جلب میکنه . شاید میشه زیباییش رو از روی قضاوت کامران که اون رو دختر زیبا نامیده کمی تصور کرد . به خصوص زمانی که لبخند جادوییش روی صورت کوچکش نقش میبنده و خطوط چهره اش چنان با توازن مزینی شکل میگیرند که هر کسی رو ناخودآگاه به سمت خودش جذب میکنه . احساس علاقه ای که نسبت بهش دارم قابل توصیف نیست اما شاید به خاطر وجود یک حس که اسمش رو میشه گذاشت خجالت نمیتونم زیاد بهش نزدیک بشم . به خصوص زمانی که بین تعداد زیاد دوستهاش در حال صحبت و ابراز احساسات قشنگش هست ترجیح میدم که از فاصله ای دور نگاهش کنم اما کمتر مزاحمش بشم . خیلی زود عکسهایی که اطرافم روی زمین ریخته بود رو جمع میکنم و روی میز میذارمشون . انقدر وسیله روی میز تحریرم هست که میترسم الان من توی این همه وسایل گم بشم . به چهره ی کاملا جدیش که توی عکس ثابت بود اما انگار با من صحبت میکرد خیره شدم و میگم : زود برمیگردم . چشمکی به عکس ها زدم و از اتاق بیرون میام . ـ بله مامان . ـ زود حاظر شو مهمون قراره برامون بیاد . ـ باز هم مهمون . هر روز باید یکی رو دعوت کنی . ـ بی ادب نشو . ـ حالا کی هست ؟ ـ یکی از دوستای منه . ـ خب دوست تواه به من چه ربطی داره. ـ با من بحث نکن . زود حاظر شو . با ناامیدی از اینکه بتونم مامانم رو راضی کنم که من در جلوی مهمان ها حضور پیدا نکنم به سمت اتاقم میرم . باز دوباره چشمم می افته به عکس هاش . اخم هامو باز میکنم و با خنده ی پر از شیطنتی رو به عکسها میگم : آخه تو کار و زندگی نداری دائم داری از من دلبری میکنی ؟ عکسهاشو مرتب میکنم و میذارمشون سر جای همیشگی یعنی کنار پنجره و میگم : خب . طبق معمول بازم مهمون داره میاد پس من باید اول به این اتاق و بعد هم کمی به خودم برسم . با درگیری زیاد با خودم و غر و لند کردن زیر زبون لباس هایی که از کمد بیرون ریخته و کتاب هایی که نزدیک هست به سقف برسند رو از روی زمین برمیدارم . حالا نوبته خودمه ! در کمد رو باز میکنم و چند ثانیه ای بدون این که بدونم این جا چی میخوام به وسایل داخل کمد خیره میشم . ـ خب هومن ! تو بگو چی بپوشم ؟ من که دیگه عقلم کار نمیکنه . ـ حالا خیلی بهتر شدم . امیدوارم این بار دیگه کسی از لباسم ایراد نگیره . بلیز راه راه سفید و آبی با شلوار جین مشکی . موهامم که مثل همیشه با گیره بالای سرم هست . هر چند پوست خیلی سفیدی ندارم اما رنگ آبی خیلی بهم میاد . ـ هومن ! خوب شدم ؟ هیشششششششششش. کسی این بار دیگه نباید مثل دفعه ی قبل بفهمه که من با تو و کامران و چند نفر دیگه زندگی میکنم ! میدونی که این خواسته ی مامانه . مامان دیگه نمیخواد که دخترش رو دیوونه صدا کنن . اما من دیگه حرف های مردم برام ارزشی نداره . فکر میکنم بعد از این همه مدت دیگه برام خیلی عادی شده . انقدر عادی که با یک نگاه و یک نفس عمیق به قول کامران ( با لبخند ) ازشون میگذرم . این طوری هم خودم راحت ترم هم خودم . خیلی بلند خندیدم و یک لحظه به خودم میام . واقعا خاک بر سرت که انقدر احمقی . صدای عقربه های ساعت توجهم رو به خودش جلب میکنه و بالاخره کاری میکنن که بهشون نگاه کنم . چند دقیقه تا ساعت 6 مونده . هوا هم کاملا تاریک شده و از پنجره ی اتاق که نگاه میکنم جز تاریکی و چراغ هایی که در اعماق سیاهی سو سو میکنند خبر دیگه ای نیست . صدای زنگ منو از ماورای رویاها و افکارم بیرون میکشه. ـ اه لعنت به این زنگ ؛ اومد . یک بار دیگه جلوی آینه میرم . کنترل نهایی . ـ هومن خواهش میکنم تا زمانی که این اینجاست منو اذیت نکنی ها . یادته که اون دفعه انقدر منو خندوندی که بالاخره ناراحت شدند و رفتند . با شنیدن صداشون به اجبار در اتاقم رو باز میکنم و به سمت در ورودی میرم که به قول بزرگترها از کسانی که هیچ علاقه ای بهشون ندارم استقبال کنم . به اجبار لبخندی مصنوعی به روی لبهام نقش میبنده تا استقبال گرمی ازشون داشته باشم . خانمی که حدودا هم سن مادرم نشون میده با قدی بلند و صورتی کشیده که آرایش غلیظی به روی صورتش نشسته روبروی صورتم قرار گرفته . هر چی فکر میکنم به خاطر نمیآرم که تا به حال این زن رو جایی دیده باشم . فکر هم نمیکنم که از دوستان نزدیک مامان باشه . پشت سرش دختری که تقریبا شانزده سال سن در چهره اش مشخصه و بعد هم پسری که کاملا شبیه اون دختر غریبه هست وارد می شوند . مادرم هم که حالا در کنار من ایستاده رو به من میگه : بهنوش . دوست من . دخترش یاسمن و برادر دو قلوش هومن . لحظه ای نسبت به چیزی که گوشهام میشنید شک کردم و بعد از هضم این اسم که چند لحظه ای منو به عالم دیگه ای میبره با سختی میگم : خوشخبتم . نیلوفرم .و با تک تکشون دست میدم . سر تا پای هومن ( برادر دو قلوی یاسمن ) رو برانداز کردم . هیچ شباهتی به هومن نداشت و من هم از این بابت خدا رو شکر کردم . ـ هیسسسسسس. هومن . آره . اسم اینم هومنه . آره آره فهمیدم ..... همراه هم به سمت پذیرایی میرویم . با صدای خیلی بلندی میخندم جوری که توجه همه به من جلب میشه . به هومن نگاه میکنم که اون هم داره با من میخنده و میگم خیلی بی شعوری ! لحظه ای به خودم اومدم و متوجه شدم که باز هم سوتی دادم . هر سه اونها با تعجب به من خیره شدند جوری که انگار قراره که روی سرشون دو تا شاخ رشد کنه . البته شاید اگر من هم جای اون ها بودم از فرط تعجب از اینکه یه کسی با یه صندلی خالی صحبت کنه و به یه چیزی بلند بخنده دهنم باز میموند . لحظه ای نگاهم به نگاه مادرم گره می خوره که با عصبانیت به من زل زده . خیلی زود نگاهمو ازش می دزدم و به سمت اتاقم میرم .هومن هم داره پشت من میاد . مثل این که خودش هم میدونه که چه گندی زده اما تقصیر اون نبود این من بودم که خندیدم . اون کاملا ساکت بود و زیر لب اون یکی هومن رو مسخره میکرد . در اتاق رو خیلی محکم میبندم و روی تخت می افتم . ـ هومن ! واقعا که ... مگه من به تو نگفته بودم کاری نکن که من خندم بگیره . ـ آره حرف تو باعث شد که خنده ام بگیره . ـ به تو چه ؟ مسخره ... آبروم رفت . مامانم الان کلی عصبانیه . من الان باید مثل یک دختر خوب برم اونجا بشینم . کاملا سنگین و رنگین ... فکر نکنی من بشکه ام اما خب باید جلوی این طور ادم ها سنگین بود *** حالا چند روز از اون مهمونی میگذره و من هنوز هم خجالت میشکم که با مادرم در این مورد صحبت کنم . فردا ولنتاین هست و من هنوز هیچی براشون نخریدم . حالم زیاد خوب نیست ؛ خیلی آشفته تو اتاقم قدم برمیدارم و هر چیزی هم که جلوی راهم رو میگیره به گوشه ای پرتابش میکنم . از اتاق که بیرون میام مستقیم به سمت آشپزخونه حرکت میکنم ـ مامان ! میشه من یک ساعتی برم بیرون ؟ ـ برای چی ؟ ـ میخوام برای ولنتاین چند تا کادو بخرم ! ـ چند تا ؟ مگه تو چند تا معشوقه داری ؟ آها یادم نبود . کامران . هومن . محمدرضا گلزار . خب دیگه دیوونه واسه کیا میخوای بخری ؟ـ مامان . شوخی نکن . حوصله ندارم . در حالی که روبروی من ایستاده و صورتم رو در میان دست هاش گرفته میگه چرا عزیزم ؟ اشک در چشمام حلقه میزنه اما جوابی ندارم . به همین خاطر خودمو از میان دست هاش رها میکنم و به سمت اتاقم میرم . کت مشکیم رو از روی تخت برمیدارم و به تن میکنم . شال و کلاه آبیم رو هم میپوشم و با برداشتن کیفم از اتاق بیرون میام . ـ هوا تاریکه میخوای من هم باهات بیام ؟ ـ نه مرسی . ترجیح میدم کمی تنها باشم . ـ باشه مواظب خودت باش . حس نوشتن بقیه اش نبود ... این یه تیکه رو هم به خاطر اینکه نهال جونم بخونه گذاشتم ... عزیزم امیدوارم خوشت بیاد و به چشمات بیاد
خب حالا شعری میذارم که این روزها داره دیوونم میکنه .... وقتی تو با من نیستی از من چه میماند ؟ از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند ؟ از من چه میماند جز این تکرار پی در پی ؟ تکرار من در من مگر از من چه میماند ؟؟؟؟؟؟ غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی غیر از عبوری درد قباس تن چه میماند ؟ از روزهای دین بی فردا چی می آید از لحظه های رفته ی روشن چه میماند ؟ وقتی تو با من نیستی از من چه میماند ؟ از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند ؟ از من چه میماند جز این تکرار پی در پی ؟ تکرار من در من مگر از من چه میماند ؟؟؟؟؟؟ از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا بی تو میان قاب پیراهن چه میماند ؟ بی تو چه فرقی میکند دنیای تنها را غیر از غبار و آدم و آهن چه میماند ؟ وقتی تو با من نیستی از من که میپرسد ؟ از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند ؟ تقدیم به تمام کسانی که دوستشان دارممم
faghat ye aks ke kami enerGy beigir:D
khoW omidvaram khoshide baasssssssssshid ! loVe all U :X |
|
با اینکه میدونم چشم دیدن منو ندارید اما بالاخره منم هر چند وقت یه بار هوس میکنم که توی این کلبه ی حقیر آپ کنم اما این بار با یک خبر خیلی خوب ...... خوشحال هستم که آلبوم جدید به زودی میاد و شاید دوباره همون حال و هوا برگرده . مطمئنم که بازهم بهشون افتخار میکنیم اما خبر خوبی که برای این آپ براتون دارم این هست که یه دوست خیلی خوبم مهسا قرار هست که از این به بعد با من همکاری کنه تا دوباره این وبلاگ رو به شور و هیجانی که در گذشته داشته برگردونیم ... راستش مدت ها بود که در این فکر بودم که این کار رو بکنم چون احساس میکردم خیلی ساکته و خیلی بی حال اما فکر میکنم با این شور و نشاطی که مهسا داره همه چیز درست میشه ... قرار هست که با عکس و ویدیو بترکونه و فکر کنم که من دیگه میشم هیچ کاره ..... پس از این به بعد یه نویسنده جدید با من همکاری میکنه که دوست دارم مثل من اون رو هم با نفس های گرمتون حمایت کنین .... ( خیلی باحاله ) کلی دوستش دارم من چند روزی میشه که شروع به نوشتن یه داستان جدید کردم اما این داستان یه جورایی با همه ی داستان هایی که تا به حال تو هر وبلاگی خوندید فرق میکنه ... یه جوری مثل خود کامران و هومن مریخیه .... نمیدونم که میتونم تو وبلاگ بذارمش یا نه ... زیاد تمایلی به این کار ندارم چون جز اتلاف وقت من و شماها هیچ سودی برامون نداره و در واقع این داستان برای دل خودمه ..... امروز بهانه ی آپ من فقط معرفی مهسا بود ..... امیدوارم که از این به بعد از وبلاگ لذت ببرید ... خوشحال میشم که با پیشنهاداتون ما رو در نوشتن هر چه بهتر این وبلاگ کمک کنید
راستییییییییییییییییییییییی .... امروز تولد میشاااااااااااااااااااااااااااست همون دخمل یه چیزخله ...... ( تولدت مبارک دختره ......... ) میدونی که این جا زیاد جای چیزی نیست ..... بیا همون جایی که خودت میدونی دو تا خواسته ی کوچولو هم ازتون دارم . اول اینکه برام دعا کنید که با این امتحانات افتضاحی که دادم کارنامه ی درخشانم خوب بشه .... دوم اینکه برنامه ی مدرسه برای عید کنسل بشه تا من بتونم برم دبی .... خواهشششششششششششششششش میکنم این دومی خیلی مهمه .. شرمنده حس عکس گذاشتن نبود ..... بای بای |
|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااامی به سردی این روزهاااااااااااااااااااااااااااااااا که البته با شوق و اشتیاق موزیک ویدیو جدیدی که این روزها غوغایی عجیب به پا کرده گرم میشیم خوبیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید ؟؟؟؟؟؟؟بابا من که حسابی دلم براتون تنگ شده بود. شما هم که کلی بی وفا شدید و زدید زیر قلاتون .... (اما غصه نخورید فدای سرتون ) من اگه نباشم وبلاگ های دیگه ای هستند که خیلی از مال من جذاب ترند و شما بیشتر دوستشون دارید ...... مدت هاست که میخوام آپ کنم اما امتحانات نیم ترم اجازه نمیده ...... امروز هم (یعنی صبح شب چله ) آزمون جامع داشتیم و حسابییییی خلاصه ..... اما امروز رو به مناسبت شب یلدا و تولد موزیک ویدیو جدید کامران و هومن این دو فرشته عزیزمون زمان مناسبی دیدم که آپ کنم ..... خب میدونم که تا حالا همتون دیگه دیدید ویدیو رو ما که ماهوارمون هیچ جا رو نمیگیره با چه بدبختی دیدیم ـــــــــ . بماند . یک بار دیگه هم به عزیزانمون افتخار کردیم و این جا از مریم حیدرزاده هم به خاطر شعر بسیار زیباست تشکر میکنم که یه جوری کاملا داغونم کرد ....... هومن جونمم که موهاشو کوتاه کرده هم خیلی خوشگل شده بود ... کامران عزیزمم که طبق معمول زیبا بود .... از ویدیو که بگذریم خوشحالیم که به زودی آلبوم کامران هومن به نام کنسرت تعطیله روانه بازار میشه ..... (البته خدا کنه واقعا کنسرت تعطیل نباشه ) ....... دوستان گلم ... من واقعا شرمنده ام که برای تولدشون همه وبلاگها سنگ تموم گذاشتند اما من ..... باور کنید که برنامه های زیادی داشتم که به خاطر امتحان فیزیک نیم ترم نتونستم به نت بیام .... اما برای خودم تو خلوت خودم کلی کارا کردم ...... یک سری حرفهایی بود که از طرف من و تعدادی از فن هاست که قصد داشتم آپ کنم دوست ندارم که شادی هاتون رو خراب کنم یا باعث ناراحتیتون بشم اما خب بد نیست که حرف ماها رو هم بشنوید و شما هم احساس ما رو بدونید چون بالاخره هر چی باشه ما توی یه چیز با هم نقطه مشترک داریم ..... مدت ها از زمانی که دل به دو فرشته ی زمینی بستیم و رویاهامون رو بر پرده ی عشق آنها نقش بستیم میگذرد .از زمانی که به عشقشون هر شب با چشم گریون میخوابیدیم و روزها هم از شوق دیدن یک عکس جدید و یک خبر جدید و حرف زدن با دیگر طرفداران قلبامون میتپید مدتها میگذره ...... اما آیا هنوز هم همون شور و همون عشق و همون حس و حال رو داریم ؟؟؟؟؟ کمی فکر کنید .... منظورم با شما طرفداران قدیمی هست !با شمایی که پیمان عشقتونو رو آسمون ها نوشتید و حالا بعد از چند وقت زدید زیر همه چیز و همه چیز رو شکستید و وسط راه برگشتید ! با شماهایی که دم از عشق واقعی میزدید و حالا همتون از سنگ شدن حرف میزنید ! احساس هر کس متعلق به خودشه و من هیچ دخالتی نمیکنم اما به نظر شما عاشق بودن قشنگ تر نبود ! این که هر روز صبح به بهونه یه آدم چشم باز کنی قشنگ تر نبود ؟؟؟؟؟؟ فکر نمیکنید این که تو زندگیت همیشه یه آروزی بزرگ داشته باشی که باید برای رسیدن بهش تلاش کنی خیلی خوبه ! فکر نمیکنید که قلب آدم باید بهونه ای برای تپیدن داشته باشه ! میدونم خیلی سخت بود .... تحمل انتظار تحمل گریه و زاری و همه چیز ..... اما اگه اینا نبود که دیگه عاشق بودن قشنگ نبود .... دیگه اسمش عشق نبود ..... یادتونه دور هم بودیم !برای دیدن یک عکس جدید با هم رقابت داشتیم و قلبامون میتپید که چه کسی زودتر خبر جدید رو میشونه ؟؟؟؟؟ یادتونه همه برای اینکه بگن ما عاشق تریم رقابت داشتند ؟؟؟؟؟؟؟ اما ـــــــــ حالا چی شده ؟؟؟؟؟ بیشترتون جا زدید و رفتید ! این روزها هم فقط تعداد اندکی از کسایی که از قدیم عاشقشون بودن موندن که دیگه اونا هم بیشترشون خسته اند ! از این همه دروغ از این همه بچه بازی ..... از اینکه کی بیشتر دروغ میگه که من باهاشون در ارتباطم و پیششون بودم و هزار تا چیز دیگه !!!!! من خودم زمانی که وبلاگ kamran hooman 4 ever (پارمیدا جون و ..... ) گفتند که دیگه عاشقشون نیستیم یک هفته تمام گریه میکردم که چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا باید این طوری شه ؟؟؟؟ جرا باید همه بزنن زیر قولاشون و یادشون بره که عاشق بودند .... من با کسایی که عشق واقعی نداشتند کاری ندارم ... با کسایی کار دارم که خودشون رو از همه عاشقتر میدونستند و امروز یک سری افرادی جاشون رو گرفتند که فقط از عشق گریه کردن و بچه بازی رو بلدن نه هیچ چیزه دیگه ! این روزها دیگه از اون افراد قدیمی به جز حدود 10 نفر کسی بیشتر نمونده ..... اما اون موقع ها همه افتخار میکردیم که 150 نفر دوست دارم که همه عاشق دو آتیشه کامران هومن هستند ! این روزها هم تعدادشون کم نیست اما اگر بریم بشمریم میبینیم که خیلی از قبل کمتر شده ! خیلی هاشونم فقط دوستشون دارن و ........ یا زمانی که کسی مثل میشا نوشت که لیاقت دوست داشتن رو نداری !!!!! یا کسای دیگه که نمیخوام نام ببرم گفتند که متاسفیم که وقتمون رو هدر دادیم و عمرمون از دست رفت ! مگه کامران هومن چی کار کرده بودند ؟؟؟؟؟ مگه شما چه انتظاری داشتید ؟؟؟؟؟؟؟ مگه داشتن احساس جرمه که شما خودتونو به خاطر داشتنش مجازات میکنید ؟؟؟؟؟ مثلا الان خیلی حال بهتری دارید ؟؟؟؟؟؟ فکر میکنم الان خیلی سخت تر باشه که هر جا میری اگر اسمی ازشون بیاد به جای این که قلبت بتپه اشک تو چشات جمع میشه و نفرت ...... یا اینکه وقتی یه کتابتو باز میکنی میبینی یه زمانی از عشقشون همه جا اسمشون رو مینوشتی و روزی صد بار تکرار میکردی که یادت نره اما حالا .... به هر حال که ما نمیتونیم کسی رو مجبور به کاری کنیم اما بد نیست کمی به خودمون بیایم و ببینیم قبلا چه جوری بودیم و حالا چی شدیم ؟؟؟؟؟؟ قبلا چه حسی داشتیم و حالا چه حسی داریم !!!!!! فقط این یه جمله رو یادتون باشه که سعی نکنید عشق به عادت تبدیل بشه ! بعد هم مثل آدامسی که بعد از یه مدت دیگه شیرین نیست بندازینش دور ..... این خیلی بده ! بعد هم ابراز پشیمونی میکنید که اصلا چرا آدامس رو خوردید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این روزها برای ماها که قدیمی تریم و کسانی مثل مهسا جون پگاه جون .... که در حدود 7 سال هست که عاشقانه دوستشون دارن یا کسایی مثل من افروز نهال و .... کهچند ساله ... خیلی با روزهای گذشته فرق میکنه و من امروز وقتی برمیگردم و به عقب نگاه میکنم با خودم میگم فقط چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و هزاران چرا به چراهای دیگه اضافه میکنم تا شاید یه روزی جواب بگیرم .... چه اتفاقی افتاد که یهو همگی زدید زیر همه چیزو شکستید ورفتید و فقط یه مشت خاکستر و خاطره برای ما گذاشتید که هر وقت میبینیمشون دلمون آتیش بگیره که چی بود و چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی فنای جدید رو با اون موقعا مقایسه میکنم میگم چه قدر تفاوت !!!! آخه چرا ؟؟؟؟ چرا ما اونجوری بودیم و اینا فقط به خاطر رقابت .........
حرف ها که تموم شدنی نیستند اما به هر حال بهتره کمی فقط کمی فکر کنیم و به خودمون بیایم ....... ممنونم از همه ی شما ..... دوستتون دارم امیدوارم که از من ناراحت نشده باشید .... |
|
خداوند عشق را آفرید تا ........ هنگامی که پروردگار آسمان ها در میان فصل عاشقان همه چیز را در زیبایی و عشق با کمال آفرید. ناگهان نگریست و دریافت که گویی چیزی در زمین کم است و خداوند فرشته های زمینی را آفرید تا امروز ؛ همه ی ما به حضور ستاره های پرنور آسمان هنر ایران افتخار کنیم . همان کسانی که با مشعل جاوید طنین انداز صدایشان ؛ نشان حقیقی مهر و محبت را بر روی قلب ما رقم زدند و برای همیشه با باطن بی آلایش خویش وجود بی معنای ما را دگرگون ساختند . همان کسانی که با تولدشان ؛ زمین را مهد زیبایی و خلقت آفرینش رقم زدند و امروز بعد از گذشت بیست و چند سال آن ها همان کسانی هستند که قلب میلیون ها نفر را با وجود بی همتای خود از انزوا در آوردند و هم صدا با خویش ساختند و طلوع بی غروبی را در دل همگان روشن ساختند . گویی خدا میدانست که قرار است بعد از بیست و چند سال چه تحول عظیمی بر روی زمین رخ دهد که این دو فرشته ی بی بال ما را در فصل عاشقان آفرید . از آن روزهایی که برای اولین بار موسیقی و صدای ویرانگرشان را در تنهایی هایمان شنیدیم و با آن آهنگ ها عشق را آموختیم و به یکدیگر هدیه کردیم و حتی گاهی لحظات شادیمان را با آنها گذراندیم زیاد نمیگذرد اما در قلب خویش احساس میکنیم که سال هاست آن ها را که تفاوتشان را با دیگران در یک نگاه حس میکنیم میشناسیم و به راحتی اسارت خویشتن را نسبت به عشقشان حس میکنیم . پس نیک است که به هر گونه که در توان کلام و اعمالمان است میلادشان را تبریک بگوییم و فریاد شادی برآریم که همگان در یابند که آن دو کیستند و خداوند چه نعمتی را به ما هدیه کرده است . فرشته های زمینی تولدتان مبارک بدون هیچ مقدمه ای سلام میکنم به همه ی شما دوستان گلم .... تولدشون رو باز هم تبریک میگم .... شرمنده ام ... منتظر مطالب خیلی خوب باشید ... از همگی هم ممنونم ...
|
|
سلامی به رنگارنگی پاییز و به سردی باران های ناتمام پاییزی که با هر لحظه باریدن من هم میبارم و اشک میریزم . پاییز گوارای وجودتان .... با درس و مدرسه ها چی کار میکنید ؟؟؟؟؟ فکر نمیکنم از ما بدبخت تر باشید که جمعه ها هم به مدرسه میریم . واقعا که این مدرسه آخرشه . من که دلم خیلی برای همه شماها حرف زدن باهاتون و کلا اون جو همیشگی که در سال های قبل پررنگ تر بود تنگ شده اما حیف که این زمان هست که میگذره و بیشتر اوقت این ما آدما هستیم که عقب میمونیم و زمانی به خودمون میایم که دیگه خیلی دیر هست . و میفهمیم که نمیشه زمان رو به عقب برگردوند و تازه میفهمیم چه روزها و چه ثانیه هایی رو از دست دادیم . اون روزهای خوشی که در کنار دوستانمون رو داشتیم هیچ وقت قدرشو ندونستیم و با شکایت کردن گذروندیم و امروز حسرت یکی از اون ثانیه ها به دلمون مونده .... من خیلی دوست دارم که بتونم زود به زود بیام و برای شما آپ کنم اما خب هم مطلبی نیست و هم اینکه از همه مهم تر وقتش پیدا نمیشه اما من تمام سعی خودم رو میکنم .... امروز فقط برای اینکه اومده باشم و آپی کرده باشم تصمیم گرفتم در مورد ماجراهایی که تا به حال گاه و بی گاه اتفاق افتاده در مورد کامران و هومن و جالب و قابل گفتن بوده حرف بزنم .... امیدوارم که شما ها هم لذت ببرید ....
این روزها خوشحالم که دوستان اینترنتی رو میبینم ... داره هی به تعدادشون زیاد میشه خب ... من سعی میکنم جوری تعریف کنم که تمام هیجانی که اون لحظه برام به وجود اومده در شما هم به وجود بیاد .... البته این ها فقط جز مختصری از اتفاقاتی هست که برای من افتاده ..... یا در واقع بهتره که بگم در مورد اسم هومننننننننننننننننننننننن یا شاید هم کامرااااااااااااااااااااااااااااااان .... پارسال شب قدر بود که فکر میکنم خدا بالاخره جواب یکی از بزرگترین خواسته های من رو داد و من تونستم اون کسی رو به اندازه توصیف ناپذیری دوست داشتم ببینم .... خب براتون از خیابون گیشا بگم ..... خب این یک روال عادی هست که ما هر وقت میریم نمایندگی سواچ یا پیتزا دهکده پدر من به طور خودکار میدونه که باید از خیابون 31 عبور کنه ..... شما هم که میدونید چرا ؟؟؟؟؟ یک بار من توی یک مهمانی خیلی رسمی نشسته بودم و مشغول به میل کردن شیرینی بودم ... خب فکر میکنم برای این دفعه خیلی زیاد شد ...... به خودم اومدم دیدم چه قدر نوشتم .... امیدوارم که خوشتون اومده باشه میدونم که شماها هم از این اتفاقات زیاد داشتیییییییددد ... اینا هم برای خودش شیرینی داره دیگه ...... در مورد نوشتن داستان در بلاگ هم باید بگم من نمیتونم تصمیم بگیرم که بذارم تو وب یا نه ..... به زودی تصمیم میگیرم و به شما خبر میدم .... بالاخره باید با آقامون مشورت کنم .... اجازشون رو کسب کنم ... همین طوری که نمیشه ... در ضمن منظورم از آقامون هومنه ... یه وقت منحرفی نگیرید .... من پاکتر از برگ گلم ... (جون عمم ) خب دیگه خیلی زیاد حرف زدم .... همتون رو یه دنیا دوست دارم...... دلمم برای همگی تنگ میشه ... |
|
سلام ... اما نه یک سلام مثل سلام های دیگه ... یک سلام متفاوت این بار با یک قلب یخی
اومدم که بگم دیگه مثل سابق دوستش ندارم ... چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سکته کردید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب راست گفتم دیگه .... من مثل سابق دوستش ندارم بلکه هر روز عاشق تر از روز قبلم و هر روز احساس میکنم که میخوام براش بمیرم ..... دیگه نمیخوام براش دکلمه بنویسم و سعی میکنم شعرهای قشنگ تر و پر مصما تری بنویسم .... متاسفم که تا به امروز عشق هومن رو فقط در گریه کردن و انتظار میگذروندم و امروز فقط به آینده امید دارم .... و متاسفم که عمرم رو در مدتی طولانی به اشک ریختن گذروندم .... حالا خیالتون راحت شد .... بعد از یک شک حسابیییییییییییییییییییییییییی... باید تولد نهال جونم که عجقه منه روتبریک بگم ... گلم همون طور که میدونی برات تو ۳۶۰ آپیدممم خب از نظرات بسیار امیدوار کننده شما ممنونم که جز قهوه ای کردن من چیز دیگه ای نبود البته نه همه ها ... خیلی ها تو چت انقدر فحش بارم کردند .... من خودم هم میدونستم که این قسمت خیلی چرته و اصلا روش کار نشده برای همین بیشتر روش کار کردم ... اما هنوز هم تقریبا در حالتی هست که خواننده انتهای داستان رو حدس میزنه ... اگر میبینید بعضی جاها تکراریه بخونید گاهی جمله ای اضافه شده خب پس بدون انتظار گذاشتن شما میرم سر داستان ....
حدود یک ربع گذشت و من هنوز به هومن غر میزدم که کجایی ؟؟؟ بدو ! و اون هم دائما میگفت : اومدم . الان میام ! بالاخره اومد . کت سفید و شلوار جین به تن داشت ! لبخند زد و گفت : چطورم ؟؟؟ ـ خوبی . بیا بریم . ـ ای بی ذوق . وقتی زن خوشتیپ میشه خب شوهرم باید خوشگل و خوشتیپ باشه دیگه . هر دو به سمت ماشین رفتیم و بعد از تعریف هایی که هومن از خودش کرد راه افتادیم ! خیلی زود به خونه مهسا اینا رسیدیم ! مهسا و ماهان هر دو به استقبال ما اومدن و ما وارد خونه شدیم . بعد از پذیرایی توسط مهسا مشغول حرف زدن با هومن شدم. اکثر افرادی که اونجا بودند از دوستان من و مهسا و از بچه های دانشکده بودند دو سه نفر هم از دوستانی بودند که من و مهسا در کانادا باهاشون ارتباط داشتیم . یکیشون که اسمش سارا بود به سمت منو هومن اومد و گفت : سلام نیلو خانوم . من و هومن هم با لبخند گرمی ازش استقبال کردیم .ـ سلام . ـ میبینم که بالاخره به هومن رسیدی . ـ هنوز کامل کامل هم نه . و بعد هر دومون خندیدیم . ـ بالاخره که نامزد هستید . ـ خب آره . اینجا زندگی میکنی ؟ ـ آره . بعد از اینکه شماها اومدید من تو دانشگاه قبول شدم و اومدم . ـ آهان . ـ خوشحال شدم دیدمت . خوشبخت شید . ـ مرسی عزیزم . منم همین طور . بعد رو به هومن گفت : خیلی دوستت داره . قدرشو بدون . و از اونجا دور شد . هومن رو به من گفت : معلومه که قدرش رو میدونم. عاشقشم . من هم لبخندی زدم و گفتم : خودتو لوس نکن . خواستم برم کمی به مهسا کمک کنم که ناگهان احساس کردم که دل درد شدیدی دارم ! هومن که متوجه شده بود من حال خوبی ندارم به من نزدیک شد و گفت : حالت خوبه ؟؟ـ نه حالم خوب نیست ! دلم درد میکنه ـ خب میخوای بریم دکتر ؟ ـ نه . یه ذره میخوابم بهتر میشم ! ـ نه . اصلا حالت خوب نیست پاشو بریم ! مهسا به ما نزدیک شد و گفت : چی شده ؟ کجا میخواید برید ؟ ـ نیلو اصلا حالش خوب نیست . میبرمش دکتر . مهسا به طرف من اومد و گفت : چی شده ؟ من که از شدت درد به سختی حرف میزدم گفتم : نمیدونم . حالم خوب نیست ! مدتی هست که دلم زیاد درد میکنه اما الان خیلی درد گرفته . مهسا هم که نگران شده بود گفت : میخوای منم باهاتون بیام ؟؟ ـ نه لازم نیست . تو مهمون داری . کجا بیای ؟ ـ خب باشه پس مواظب خودتون باشید . ـ باشه . لباسم رو پوشیدم و همراه هومن سوارماشین شدیم و به سمت کلینیک حرکت کردیم ! الان که دارم مینویسم از نامزدی من و نیلوفر 1 ماه میگذره ! بعد از نامزدیمون نیلوفر از من خواسته بود که این دفتر رو با هم بنویسیم اما من فرصت نکرده بودم و میخواستم که اول کامل بخونم و بعد بنویسم ! ای کاش که فرصت میکردم و زودتر با هم مینوشتیم تا شاید یک یادگاری از نوشته هر دو مون با هم داشته باشم . این دفتر تنها چیزی هست که در این لحظه ها منو به اون نزدیک میکنه . آخرین نوشته مربوط به زمانی میشه که به خونه مهسا اینا رفته بودیم و نیلوفر دل درد گرفت و به کلینیک رفتیم ! اون شب اصلا حالش خوب نبود و من هم خیلی نگران بودم . میدونستم که خیلی درد میکشه و امیدوار بودم که اتفاق مهمی نیفتاده باشه . با نگرانی زیاد به سمت اتاق دکتر رفتیم . بعد از معاینه دکتر آزمایشی ازش گرفت و گفت روز بعد برای گرفتن جواب آزمایش به اونجا بریم و یک سرم هم وصل کرد تا کمی دردش بهتر بشه . من هم با دیدن چهره نیلوفر که به راحتی می شد تشخیص داد درد میکشه ناراحت بودم . به خونه برگشتیم و قرار شد که صبح روز بعد بریم و جواب آزمایش رو بگیریم ! در طول شب نیلوفر از درد به خودش میپیچید اما زمانی که ازش می پرسیدم میگفت : نه مشکلی ندارم . اون شب نه من و نه اون خوابمون نبرد . شاید اگر میدونستم چه اتفاقی براش میفته بیشتر مراقبش بودم و اون شب رو یک جوری برای بهتر شدن حالش کاری میکردم . فردای اون روز به اصرار نیلوفر من به همراه کامران سر کار رفتیم و نیلوفر به تنهایی به مطب دکتر رفت . با اینکه راضی نبودم که تنها بره اما اون منو مجبور به این کار کرد و خواست که تنها بره . مثله اینکه از اتفاقی که براش افتاده بود با خبر بود . تا ظهر چند بار بهش زنگ زدم اما گوشیش جواب نمیداد و من هم فکر کردم شاید نمیتونه جواب بده یا اینکه خوابیده . وقتی عصر برگشتیم خونه هنوز نیومده بود . خیلی نگران بودم با مطب دکتر تماس گرفتم اما گفتند که از اون جا همون صبح رفته . چند بار باهاش تماس گرفتم اما گوشیش جواب نمیداد ! توی خونه قدم میزدم که متوجه شدم نامه ای روی میز بود . با عجله و اضطراب بازش کردم . دست خط آشنای نیلوفر بود . حالا دیگه مطمئن بودم که اتفاقی افتاده . ـ میدونم که شاید عجیب باشه که بی خبر و بدون هیچ حرفی می ذارم و میرم . امروز بعد از اینکه به مطب دکتر رفتم متوجه شدم که مبتلا به بیماری سختی هستم . برای درمان این بیماری به جایی دیگه میرم . مشخص نیست که بهبود پیدا کنم یا نه و به خاطر همین هم حرفی به تو نزدم. تصمیم گرفتم که اگر خوب نشدم هرگز برنگردم . من نمیخوام که باعث بدبختی تو بشم و کسی حرفی در مورد تو بزنه . چون اگر خوب نشم قطعا میمیرم ! پس میخوام بدون اینکه تو ناراحت بشی یا عذاب بکشی برم . اگر خوب شدم خیلی زود برمیگردم اما اگر خوب نشدم هیچ وقت برنمیگردم و تو هم در انتظار من نباش ! مطمئن باش که هر جایی باشم عاشقتم و این جدایی بیشتر از اینکه برای تو سخت باشه برای من سخت هستش ! تو این مدتی که نیستم مطمئن باش که دوری تو برای من خیلی سخت هستش اما بعد از فکر کردن زیاد تصمیم گرفتم که برم و تنهات بذارم . چون فکر میکنم که اگر من عذاب بکشم و حتی از غصه تنهایی تو رنج ببرم بهتر از این هستش که تو از بیماری من رنج ببری و بخوام تو رو عذاب بدم . توی این مدتی که با هم زندگی کردیم و توی این چند روزی که به عنوان نامزدت بودم بهترین روزهای عمرم بود با وجود تمام اتفاقات بدی که افتاد و من و تو رو به گونه ای ناراحت کرد . من رو بابت همه کارهایی که کردم ببخش . کارهایی که تو رو رنج داد اما در حقیقت قصد من رنج دادن تو نبوده . شاید داستان منو تو هم یک بازی بچه گانه بود که امروز فقط فکر میکنم مثل یک رویای شیرینی بود که به پایان رسید وبعد از یک خواب حدود 1 سال ونیمه حالا باید چشماموباز کنم و ازت جدا شم . دیدی گفتم منو تو به هم نمیرسیم ! بالاخره دست سرنوشت هم همون کاری رو کرد که منو تو ازش میترسیدیم . البته من هنوز هم به زنده موندم امید دارم و به این که شاید یک روز دوباره ببینمت . راستی یادته بهت گفتم که بعد از نامزدیمون اون دفتر رو با هم دیگه مینویسیم ! اما مثله اینکه من فرصت این رو هم پیدا نکردم . تاحالا همه چیزرو من نوشتم و همه اتفاقات از دید و زبان من بودند . با اینکه اون دفتر تنها یادگاری قشنگ عشق من هستش یادگاری روزهای با تو بودنم اما برای تو میذارمش تا شاید تو فرصتی پیدا کنی و بنویسی و این برای من ارزش بیشتری داره . ازش خوب مراقبت کن . چون اگر من بمیرم اون دفتر هم به دست هیچ کس نخواهد رسید. از کامران هم خداحافظی کن . و بابت تمام محبت هایی که به من کرد ازش تشکر کن . شاید دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم . فقط برام دعا کن ! قربانت نیلوفر ! بعد از خوندن این نامه تا یک ساعت اتفاقی که افتاده بود رو باور نمیکردم و فکر میکردم که خیلی زود برمیگرده خونه یا داره با من شوخی میکنه . اما زمانی که کامران باهام صحبت کرد و با دکتر تماس گرفتم و حرف زدیم تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده . نامه رو دوباره برداشتم و چندین بار بلند بلند خوندمش . صداش دائما توی گوشم میپیچید . احساس دل تنگی زیادی میکردم . احساس بدی داشتم از اینکه تنهاش گذاشته بودم و رفته بودم . لرزش دستم رو به خوبی احساس میکردم و نگرانی زیادم از رفتنش نبود . از اینکه مبادا اتفاقی براش بیفته . مدت زیادی گریه میکردم این دفتر رو میخوندم . از همون روز اول آشناییمون که با همون نگاه اول تفاوتش رو با دیگران حس کردم . همون نگاهی که مسیر زندگی و عشق رو جور دیگه ای به من نشون داد . تمام روزهایی که به نحوی سعی کرده بود به من نشون بده که عاشقمه و روزهایی که کارهای بچه گانه ما هر دو مون رو عذاب داد . لج بازی های من وشیطنت های عاشقانه اون که هرگز از یادم نمیره . اون سالها بود که عاشق من بود و من در این مدت کوتاه به نحوی بهش دل بسته بودم که اون روز احساس میکردم نیمی از وجودم رو از دست دادم . در اون ساعات جای خالیش به راحتی تو خونه حس میشد . روزهای تلخی رو که با کارها و رفتارهای من تبدیل به خاطرات بد دوران زندگی نه چندان بلندش شده بود و حالا باعث پشیمانی من بود . چند بار به اون دکتر مراجعه کردم اما اون در مورد بیماری هیچ حرفی با من نزد و حتی نگفت که نیلوفر کجا رفته ! اتاقش هنوز دست نخورده باقی مونده بود و من فقط به امید اینکه برمیگرده به اتاقش میرفتم و ساعت های طولانی رو به خصوص در شب در اونجا میگذروندم . گریه میکردم و به عکسهایی که یادآور لحظات خوش با هم بودنمون بود خیره میشدم . هنوز هم طعم شیرین حضورش رو در اتاق حس میکردم و پشیمون از این بودم که چرا بیشتر از این باهاش نبودم . چرا در این مدت کاری کردم که اذیت بشه و گریه کنه و امروز دست تقدیر این جوری ما رو از هم جدا کنه . بیشتر ساعات شب و روز رو در اتاق اون میگذروندم و گاهی اوقات برای انجام کار به خصوص از اتاق بیرون میومدم . هیچ میلی برای دیدن دوستان و آشنایان و حتی کامران نداشتم و به هیچ وجه حال خودم رو درک نمیکردم . تا به حال سابقه نداشت که این طوری احساس دل تنگی کنم و با هر بار دیدن عکسش بغض ناپایانم موجب گریه ام بشه . برای ادامه کارمون با کامران هیچ حوصله ای نداشتم و انقدر فکرم مشغول به نیلوفر بود که هیچ تمرکزی نداشتم . هر کاری که میکردم جای خالیش رو حس میکردم . بعد از یک سال ونیم زندگی با کسی حالا بدون خداحافظی بذاره و بره و حتی ندونی که کجاست و چه اتفاقی براش افتاده ؟ به سختی غذا میخوردم و هر وقت پشت میز مینشستیم تا غذا بخوریم به جای خالیش خیره میشدم و بغض انقدر آزارم میداد که تحملش برام خیلی سخت بود و از غذا دست میکشیدم . هم من و هم کامران هر دو مون ناراحت بودیم . اتفاقی خیلی ناگهانی و بسیار سخت بود و من با گذشت چندین روز هنوز باور نمیکردم . و حتی نمیدونستم اگر مادرش تماس بگیره باید بهش چی بگم . بگم گذاشت و رفت من هم نمیدونم کجا رفت ؟ اگر پرسید چرا رفت چی بگم ؟ بگم دختری که فرستاده بودید اینجا درس بخونه مبتلا به بیماری شده که حتی من خبر ندارم چی بوده ؟؟؟بگم هنوز چند روز از نامزدیمون نگذشته بود گذاشت و رفت و ما هرگز نتونستیم طعم شیرین این دوران رو در کنار هم بپچشیم و هرگز نتونستم جوری که باید علاقه ام رو بهش ثابت کنم و امروز نمیدونم که آیا دوباره میبینمش یا نه ؟ روزها مهسا زنگ میزد اما من گوشی رو جواب نمیدادم چون جوابی برای سوال های اون نداشتم و از این بابت کاملا شرمند بودم . تا اینکه یکروز به خونه ما اومد. چند بار زنگ زد که بالاخره مجبور به باز کردن در شدم . با دیدن چهره من با نگرانی و عصبیت داد زد کجاست ؟؟ چی شده ؟؟ تو چرا این طوری شدی ؟؟ من که نمیتونستم اشکامو کنترل کنم و حتی تصور این روز رو هم نمیکردم فقط گریه میکردم . ـ میگم کجاست ؟ هومن چی شده ؟؟؟؟ از اون شبی که رفتید من دیگه ندیدمتون . زنگ هم میزنم جواب نمیدید . چه بلایی سرش اومده ؟ بیمارستان بستری ؟؟؟ هووووووووووومن . حرف بزن . من که با حرف های مهسا حالم بدتر میشد گفتم :بس کن .مهسا . خواهش میکنم بس کن . رفته . ـ چی ؟؟؟؟؟؟؟کجا ؟؟؟ کجا رفته ؟ نیلو کجا رفته ؟؟؟؟ هومن با توام . همون لحظه کامران رسید و مهسا رو از من دور کرد و براش همه چیز رو توضیح داد . کنار در روی زمین نشستم و سرم رو روی دو تا زانوهام گذاشتم . پروایی از اینکه ماهان و مهسا اون طور گریه کردن من رو ببیند نداشتم چون در اون لحظه تنها چیزی که برام مهم بود نیلوفر بود و تنها کسی که احساس دوریش رو میکردم و آرزوی اینکه یک بار دیگه بتونم ببینمش و دستاش رو لمس کنم رو نداشتم و تازه دریافته بودم که از دستش دادم . مهسا بدون اراده فقط داد میزد و گریه میکرد و من هم با شنیدن حرفهای اون بیشترگریه میکردم . ماهان هم تلاش میکرد که مهسا رو آروم کنه . هیچ یک از ما حال خوبی نداشتیم . ـ چرا گذاشتی بره ؟؟؟ چرا باهاش به مطب دکتر نرفتی ؟ چرا نرفتی فرودگاه دنبالش ؟؟؟ هومن این بود دوست داشتنت . دوست عزیز من رو در سخت ترین شرایط زندگیش تنها بذاری و حتی برای پیدا کردنش نری و یه گوشه خونه بشینی و منتظر باشی که برگرده . واقعا انقدر احمقی که فکر میکنی بر میگرده ؟ به اصرار مهسا به مطب دکتر رفتیم و بالاخره دکتر با دیدن حال ما گفت که مبتلا به یک نوع سرطان روده بوده و دکتر ازش خواسته که برای درمان به شهر سانفرانسیسکو بره . امروز تصمیم گرفتم که برای پیدا کردنش به اونجا برم . مهسا هم اصرار داره که همراه ما بیاد . روزهای خیلی بدی رو گذروندم . روزهایی که دائما از نبودنش و رفتنش گریه میکردم . منتظر بودم که فقط یک زنگ بزنه اما هیچ خبری از اون نشد و قرار هستش که منو کامران فردا برای پیدا کردنش به اونجا بریم ! امیدوارم که بتونم اونجا پیداش کنم . تا یک بار دیگه فقط بتونم چشماش رو از نزدیک ببینم ! کاش قبل از اینکه از اینجا بره با هم این دفتر رو یک بار مینوشتیم ! کاش یک بار دیگه بتونم دستاش رو در میون دستام بگیرم و کاش یک بار دیگه بتونم اونو در آغوش بگیرم ! انقدر دلم براش تنگ شده که دیگه طاقت جدایی رو ندارم ! فقط امیدوارم بتونم اونو به زودی در اونجا پیدا کنم و دیگه هیچ وقت تنهاش نذارم ! بعد از تحویل بارها از فرودگاه همراه کامران به یک هتلی که از قبل رزروشده بود رفتیم و بعد از گرفتن یک اتاق مشغول به جست و جو در تمام بیمارستان های شهر شدیم . دلهره و اضطراب من به حدی بود که سراسیمه به هر جا سرک میکشیدم تا نشونه ای از فرشته ی خودم پیدا کنم اما گویی هیچ جا اثری از اون نبود. هوا کم کم تاریک شد و من و کامران بدون دریافت هیچ نتیجه ای خسته از گشتن تصمیم به برگشتن به هتل گرفتیم با اینکه خیلی خسته بودم اما هنوز هم اصرار به گشتن داشتم تا شاید بتونم یک بار دیگه فرشته ام رو از نزدیک ببینم اما کامران از من خواست که به کنار ساحل بریم و غذایی بخوریم وبعد از اونجا به هتل برگردیم . در اون حال و هوایی که من داشتم هیچ چیز و هیچ کس و هیچ کاری جز پیدا کردنش برای من مهم نبود . بعد از سفارش دادن غذا در حالی که امواج ساحل که خروشان به هر گوشه ای سرک میکشیدند خیره شده بودم دختری رو دیدم که تنها روبروی دریا بر روی شن ها نشسته . در نگاه اول به تنهایی و زیبایی اون فکر کردم که در این موقع شب و در تاریکی مطلق ساحل به غیز از جایی که ما نشسته بودیم در اون جا نشسته بود و زانوانش رو در بقل داشت . اما بعد از اینکه کمی تمرکزم روجمع کردم و سعی کردم که با دقت تر نگاه کنم متوجه شدم که اون کسی نمیتونه باشه جز ..... خب دیگه .... کلی زحمت کشیدمممم امیدوارم که بهتر شده باشه .... اخه رمانی که پیروز خوندم خیلی تو این روحیه مزخرفم تاثیر گذاشت ... برای همین دست به کار شدم ... به شما هم پیشنهاد میکنم این رمان رو بخونید و عشق واقعی رو ببینید ... (الهه شرقی ) ساحارا خانوم ... اولا که ممنونم که اومدی سر زدی ... تو فحش ندی من و خوشحال میکنی .... بعدم اینکه اومدی خونمون رات نمیدم مگر اینکه با دوربین عکس هات بیای که من عشقم رو کمی ببینم جون بگیرم ... خیلی ممنونم از همه شما ... چه فحش بدید چه تشکر کنید ... دوستتون دارم بای بای
|
|
سلام میکنم به همگی .... امیدوارم که حال همه شما خوب باشه و یک بار دیگه از نظرات خوبتون ممنونم ... از اینکه انقدر منو حمایت میکنید و در این وبلاگ و نظرات این وبلاگ حرفی جز مطالبی که به روز میشه و کامران و هومن عزیزمون نیست ! مدت هاست که مشغول گذاشتن داستانم در وبلاگ ها هستم ! روزهایی که با خوشی های این داستان خندیدیم و با ناراحتی هاش گریه کردیم ! روزهایی که به خاطر این داستان حرف های زیادی از همه دوستان شنیدم اما باز هم میگم دوستان ! چون معتقدم که این ها باورهای من هستند و نباید انتظار داشت که کس دیگه ای هم این ها رو بپذیره . اما خب بهونه ای شد که با شما دوستان خوبم آشنا بشم و من هم عضو کسانی باشم که داستان مینویسن . حالا دیگه این داستان چقدر خوب بود یا چقدر بد بود قضاوتش به عهده شماست اما خب من فکر میکنم که در اویلش کاملا پوچ و بی محتوا و با نوشتاری بسیار غلط بوده اما حالا بعد از گذشت زمانی دراز و نوشتن چند داستان دیگه کمی پیشرفت کردم .
خیلی زود به خونه مهسا اینا رسیدیم ! مهسا و ماهان هر دو به استقبال ما اومدن و ما وارد خونه شدیم . بعد از پذیرایی توسط مهسا مشغول حرف زدن با هومن شدم که ناگهان احساس کردم که دل درد شدیدی دارم ! هومن که متوجه شده بود من حال خوبی ندارم به من نزدیک شد و گفت : حالت خوبه ؟؟ـ هومن من اصلا حالم خوب نیست ! ـ خب میخوای بریم دکتر ؟ ـ نه . یه ذره میخوابم بهتر میشم ! ـ نه . اصلا حالت خوب نیست پاشو بریم ! مهسا به ما نزدیک شد و گفت : چی شده ؟ کجا میخواید برید ؟ ـ نیلو اصلا حالش خوب نیست . میبرمش دکتر . مهسا به طرف من اومد و گفت : چی شده ؟ من که از شدت درد به سختی حرف میزدم گفتم : نمیدونم . حالم خوب نیست ! مدتی هست که دلم زیاد درد میکنه اما الان خیلی درد گرفته . مهسا هم که نگران شده بود گفت : میخوای منم باهاتون بیام ؟؟ ـ نه لازم نیست . تو مهمون داری . کجا بیای ؟ ـ خب باشه پس مواظب خودتون باشید . لباسم رو پوشیدم و همراه هومن سوارماشین شدیم و به سمت کلینیک حرکت کردیم ! الان که دارم مینویسم از نامزدی من و نیلوفر 1 ماه میگذره ! بعد از نامزدیمون نیلوفر از من خواسته بود که این دفتر رو با هم بنویسیم اما من فرصت نکرده بودم و میخواستم که اول کامل بخونم و بعد بنویسم ! ای کاش که فرصت میکردم و زودتر با هم مینوشتیم .آخرین نوشته مربوط به زمانی میشه که به خونه مهسا اینا رفته بودیم و نیلوفر دل درد گرفت و به کلینیک رفتیم ! اون شب اصلا حالش خوب نبود و من هم خیلی نگران بودم . میدونستم که خیلی درد میکشه و امیدوار بودم که اتفاق مهمی نیفتاده باشه . دکتر آزمایشی ازش گرفت و بعد از دارویی که داد به خونه برگشتیم و قرار شد که صبح روز بعد بریم و جواب آزمایش رو بگیریم ! فردای اون روز به اصرار نیلوفر من به همراه کامران سر کار رفتیم و نیلوفر به تنهایی به مطب دکتر رفت . وقتی عصر برگشتم خونه چند بار باهاش تماس گرفتم اما گوشیش جواب نمیداد ! توی خونه قدم میزدم که متوجه شدم نامه ای روی میز بود . با عجله و اضطراب بازش کردم . دست خط آشنای نیلوفر بود . حالا دیگه مطمئن بودم که اتفاقی افتاده . ـ میدونم که شاید عجیب باشه که بی خبر و بدون هیچ حرفی می ذارم و میرم . امروز بعد از اینکه به مطب دکتر رفتم متوجه شدم که مبتلا به بیماری سختی هستم . برای درمان این بیماری به جایی دیگه میرم . تصمیم گرفتم که اگر خوب نشدم هرگز برنگردم . من نمیخوام که باعث بدبختی تو بشم و کسی حرفی در مورد تو بزنه . چون اگر خوب نشم قطعا میمیرم ! پس میخوام بدون اینکه تو ناراحت بشی یا عذاب بکشی برم . اگر خوب شدم خیلی زود برمیگردم اما اگر خوب نشدم هیچ وقت برنمیگردم و تو هم در انتظار من نباش ! مطمئن باش که هر جایی باشم عاشقتم و این جدایی بیشتر از اینکه برای تو سخت باشه برای من سخت هستش ! تو این مدتی که نیستم مطمئن باش که دوری تو برای من خیلی سخت هستش اما بعد از فکر کردن زیاد تصمیم گرفتم که برم و تنهات بذارم . چون فکر میکنم که اگر من عذاب بکشم و حتی از غصه تنهایی تو رنج ببرم بهتر از این هستش که تو از بیماری من رنج ببری و بخوام تو رو عذاب بدم . از کامران هم خداحافظی کن . شاید دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم . فقط برام دعا کن ! قربانت نیلوفر ! بعد از خوندن این نامه تا یک ساعت اتفاقی که افتاده بود رو باور نمیکردم و فکر میکردم که خیلی زود برمیگرده خونه یا داره با من شوخی میکنه . اما زمانی که کامران باهام صحبت کرد تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده . بعد از اون روز چند بار به اون دکتر مراجعه کردم اما اون در مورد بیماری هیچ حرفی با من نزد و حتی نگفت که نیلوفر کجا رفته ! و دیروز بعد از مدت طولانی بالاخره به من اطلاع داد که مبتلا به یک نوع سرطان روده بوده و دکتر ازش خواسته که برای درمان به شهر سانفرانسیسکو بره . امروز تصمیم گرفتم که برای پیدا کردنش به اونجا برم . در تمام این مدت خودم رو به خاطر اینکه تنهاش گذاشتم سرزنش میکردم . روزهای خیلی بدی رو گذروندم . روزهایی که دائما از نبودنش و رفتنش گریه میکردم . ساعت های طولانی رو در اتاقش میگذروندم و منتظر بودم که فقط یک زنگ بزنه اما هیچ خبری از اون نشد و قرار هستش که منو کامران فردا برای پیدا کردنش به اونجا بریم ! امیدوارم که بتونم اونجا پیداش کنم . تا یک بار دیگه فقط بتونم چشماش رو از نزدیک ببینم ! کاش قبل از اینکه از اینجا بره با هم این دفتر رو یک بار مینوشتیم ! کاش یک بار دیگه بتونم دستاش رو در میون دستام بگیرم و کاش یک بار دیگه بتونم اونو در آغوش بگیرم ! انقدر دلم براش تنگ شده که دیگه طاقت جدایی رو ندارم ! فقط امیدوارم بتونم اونو به زودی در اونجا پیدا کنم و دیگه هیچ وقت تنهاش نذارم ! پایان ...
خب این داستان هم با همه خوبی ها وبدی هاش تموم شد .... امیدوارم که خوشتون اومده باشه .....
حالا در آخر شعری رو میذارم که از زبان ما برای کامران و هومن نوشتم زیاد خوب نشده اما خودتون ببشخید دیگه
خیلی وقته ..... خیلی وقته که دیگه دست شماست این دل ما ... خیلی وقته که دیگه نمیگیم از جدایی ها خیلی وقته که اسیریم بی قفس تو این دیار خیلی وقته که میدونیم نمیرسیم ما به یار خیلی وقته اشکامون رو گونه ها جاری شده خیلی وقته دل ما اهل نگه داری شده خیلی وقته دلمون بسته به عشق شماها خیلی وقته انتظاره راهه این جاده ی ما خیلی وقته شعرتون بغض ما رو زنده کرده خیلی وقته که صداتون ما رو دیوونه کرده خیلی وقته دل ما برای دیدار زندست خیلی وقته انتظار راه شادی ما رو بست خیلی وقته ما اسیریم تو رویای رسیدن خیلی وقته که میریم تو جاده ی نرسیدن خیلی وقته خیلی ها خسته شدن تو این مسیر خیلی وقته خیلی ها میخوان نباشن یک اسیر خیلی وقته آدم ها ما رو دیوونه میدونن خیلی وقته برامون خواب های ناجور می بینن خیلی وقته عشق ما بهونه ی مردم شده خیلی وقته حسابه ما که دیگه جدا شده خیلی وقته فکرشون فکر جدایی ها شده خیلی وقته عشقتون از قلبشون رها شده خیلی وقته که دیگه عهد وفا رو شکستن خیلی وقته که دیگه از عاشقی ها خستن خیلی وقته که میخوام این حرف ها رو داد بزنم خیلی وقته که میخوام با عشق فریاد بزنم خیلی وقته دل من برای دیدار شماها زندست خیلی وقته قلب من به عشق چشمات زندست خیلی وقته که دیگه خاکی شدم تو این مسیر خیلی وقته که دیگه میخوام بمونم یک اسیر خیلی وقته عهد عشق رو نوشتم تو آسمون خیلی وقته که میخوام بمونم من یک بی نشون
بدون هیچ حرفی .... خداحافظ همین حالا |
|
سلام به همه دوستان گلم .....
اول از همه طبق معمول از نظرات خوبتون ممنونم که همیشه منو حمایت میکنید.... راستی دو چیز خیلی مهم .... خب حالا میرم سراغ داستاننننننن ... زیاد نیست ... تو رو خدا نزنییید دیگه صبح زمانی که بیدار شدم روی تخت تنها خوابیده بودم . بعد از چند لحظه زنگ تلفن به صدا در اومد . با کمی کش و قوس دادن به خودم برای رفع کوفتگی تنم گوشی رو برداشتم . بله سلام ! ـ ( صدای مهسا به گوش رسید ) سلام دختره . ـ چطوری ؟؟؟ ـ خوبم تو چطوری ؟؟؟ ـ منم بد نیستم . برگشتید ؟؟؟ ـ آره . مامانم موند کانادا . ـ اه چرا ؟؟ـ کسی که این همه مدت در کانادا بوده براش سخته که بیاد اینجا زندگی کنه . تازه خودشم پیش ما موذب بود . ـ آخه . الان که اونجا تنهاست . ـ نه خالم قراره بره پیشش زندگی کنه . ـ آهان . خب دیگه چه خبر ؟؟؟ ماهان چطوره ؟ـ هی . اونم بد نیست . امروز رفته یک شرکت جدید برای استخدام . تو چه خبر ؟ هومن خوبه ؟ شیطون چی کارا کردید با هم ؟؟؟ نکنه کار دستت داد ؟؟ ای بلا گرفته . نذاشت دو روز بگذره ؟؟؟ ـ مهسااااااااااااا. بذار من حرف بزنم . ـ اه خب بگو دیگه . لال مونی گرفتی . ـ تو همیشه این طوری هستی . نمیذاری من حرف بزنم . ـ ای بی معرفت . حالا بگو . ـ اولا که هومن خوبه . من صبح پاشدم نبود . حتما رفته سر کار . ـ همچین میگه من صبح پاشدم که انگار چند ساعته پاشده . من که میدونم همین الان پاشدی . هر دو مون خندیدیم . ـ خب حالا . بعدم اینکه نه خیر هیچ شیطنتی از ما سر نزده . ـ آره جونه خودت . من تو رو نشناسم دیگه هیچی . ـ خودت که بدتری . ـ ما فرق داریم . ما زن و شوهریم . شما دو تا هنوز بچه اید ! ـ اه نه بابا . ـ بحث نکن با من . ـ حالا چی کار داری مزاحم زن مردم شدی ؟ـ بله ؟؟؟؟؟؟ اصلا انقدر حرف زدی یادم رفت بگم . زنگ زده بودم بگم امشب ما یه مهمونی گرفتیم با آقاتون و برادر آقاتون تشریف بیارید . ـ خودم شاید بیام اما آقامون فکر نکنم بتونه بیاد . میدونی که آقای ما بی کار نیست ! کلی سرش شلوغه . افتخار هم نمیده مگر اینکه من ازش بخوام . خودش هم نیاد من که نمیتونم بیام . مهسا صدای عجیبی از خودش دراورد که مثلا داره بالا میاره ! ـ بسه بسه . حالمو به هم زدی . یک کلام گورتون رو گم میکنید میاید ! با شما باید این طوری صحبت کرد. باز هم هر دو مون خندیدیم . ـ حالا به چه مناسبت هست ؟؟ ـ اولا اینکه منو ماهان بالاخره با هم عقد کردیم بعد هم همین طوری . گفتم دوستان دانشگاه در کنار هم باشیم . تازه میخوام پوز بعضی ها رو به خاک بزنم . من خندیدم و گفتم : کی ؟؟؟ ـ بعضی ها دیگه . تو هم حتما هومنو بیار تا روی بعضی ها کم شه . ـ مثلا ؟؟؟ ـ حالا بیا بهت میگم . ـ آخه هومن فکر نکنم بتونه بیاد . ـ مرض . با جارو دنبالش کن تا بیاد . میخوای من بهش زنگ بزنم ؟؟ ـ نه میارمش . با جارو . ـ آهان باریکلا . زود بیاید ها . ـ باشه . ـ خب دیگه کاری نداری ؟ ـ نه . چیزی لازم نداری ؟ ـ لازم نکرده تو برای من چیزی بیاری . خدافظ . ـ خدافظ . گوشی رو قطع کردم و از روی تخت بلند شدم . احساس انرژی خاصی رو در بدنم داشتم . روی تخت رو مرتب کردم و بعد شماره هومن رو گرفتم . بعد از چند بوق خودش جواب داد . ـ سلام خانومی . لبخند روی لبهام شکل گرفت . ـ سلام ! ـ صبح به خیر . البته ظهر به خیر چطوری؟؟؟ ـ بد نیستم . تو خوبی ؟ ـ هی من هم صداتو شنیدم خوبه خوب شدم . ـ چیه شنگولی ؟ ـ به خدا اگه خبری باشه . ـ هومن زنگ زدم بگم که ... ـ بگی که مهسا امروز مهمونی دعوت کرده . ـ ( با تعجب ) تو از کجا میدونی ؟؟؟ ـ خب دیگه . تو مهسا رو نمیشناسی . در عرض یک دقیقه همه چیز رو گزارش کرد . بیشتر از اینکه به تو زنگ بزنه به من زنگ میزنه . با هم خندیدیم . ـ خب میتونی بیای ؟ ـ سعی میکنم زود بیام . ـ مرسی عزیزم . ـ قابل شما رو نداشت . ـ کامران هم میاد دیگه . ـ نه فکر نکنم . کامران جایی کار داره . ـ هی باشه . فعلا کاری نداری ؟ ـ نه مواظب خودت باش . خداحافظ . بعد از قطع تماس به سمت آشپزخونه رفتم . به چای ساز دست زدم . هنوز داغ بود . یک چایی برای خودم ریختم و چند تا بیسکوییت از داخل کابینت بر داشتم و با چاییم خوردم . ظرفهایی که داخل ظرفشویی بود رو شستم و به سمت اتاقم رفتم . اتاق رو هم کمی مرتب کردم . دوباره تلفن به صدا در اومد . تا شب به اکثر کارهام رسیدم و منتظر اومدن هومن شدم تا همراه هم به مهمونی مهسا بریم . ساعت از 7 هم گذشت اما هومن نیومد . چند بار هم با همراهش تماس گرفتم اما در دسترس نبود تا اینکه بالاخره ساعت هفت و نیم به خونه رسید . من کاملا حاظر بودم . صدای ماشینش رو از توی خونه شنیدم ! وارد خونه شد و به من سلام کرد . لبخند همیشگی هم بر روی لبهاش بود که با دیدن من رنگ بیشتری به خودش گرفت . ـ سلام . چه قدر زود اومدی ؟؟؟ـ دیگه شرمنده ام نکن . چه خوشگل شدی . ـ بسه برو لباستو عوض کن . ـ بذار برسم بعد ! نمیخواد یه ذره شوهرش استراحت کنه . ـ بله ؟؟؟؟؟ ـ خب ببخشید ! الان میام . بشمر سه اومدم . من هم لبخندی زدم و گفتم : باشه . بدو . حدود یک ربع گذشت و من هنوز به هومن غر میزدم که کجایی ؟؟؟ بدو ! و اون هم دائما میگفت : اومدم . الان میام ! بالاخره اومد . کت سفید و شلوار جین به تن داشت ! لبخند زد و گفت : چطورم ؟؟؟ ـ خوبی . بیا بریم . ـ ای بی ذوق . وقتی زن خوشتیپ میشه خب شوهرم باید خوشگل و خوشتیپ باشه دیگه . هر دو به سمت ماشین رفتیم و بعد از تعریف هایی که هومن از خودش کرد راه افتادیم ! خب امیدوارم خوشتون اومده باشه ... میدونم بسیار بسیار مزخرف بود .... اما خب شما به ... ببخشید حالا میرم سراغ مزخرف ترین قسمت آپ امروزم .... یعنی بیوگرافی ... یه چیزایی کم و کسر داره اینم ببخشید نمیدونم چی بگم یا از کجا شروع کنم !!!بیشتر مطالبی که مینویسم شباهت به بیوگرافی قبلیم داره با این تفاوت که دیگه من خیلی تغییر کردم و نگاهم به زندگی عوض شده ! خوشحالم که گذشت زمان این کمک رو به من کرد که بتونم از زندگی بیشتر لذت ببرم !! شاید خیلی از شما دوستان قدیمی اینها رو تو بیوگرافی قبلی هم خونده باشید اما چون بعضی ها نخوندند یا یک سری تغییرات ایجاد شده من دوباره مینویسم ! اسم واقعیم نیلوفره و هر گونه اسم تقلبی دیگه فاقد وجاهت قانونی هست ! 15 سال سن دارم و سال اول دبیرستان در مدرسه بهار(علم آموزان ) درس میخونم ! متولد و بزرگ شده ی تهران هستم ! تا سن 8 سالگی تک فرزند خانواده بودم اما بعد از اون یک خواهر به خانواده ما اضافه شد که به ناچار ندادن شناسنامه به نام های دیگر اسمشو نگین گذاشتیم ! روابطمون با هم بد نیست ! دعوا و کتک کاری که همیشه بوده اما هیچ وقت جدی نبوده اما در موارد دیگه اون همه چیز من رو میدونه بیشتر اوقات حرفی نمیزنه اما گاهی اوقات که با هم دعوا میکنیم همه چیز رو میگه ! و البته اینم بگم که ما دو نفر کاملا در دو نقطه متفاوت هستیم . همیشه مقابل هستیم . شاید همه اینها به خاطر لجبازی باشه ! در مورد خصوصیات اخلاقیم خودم خیلی چیزها میدونم اما دیگران باید در مورد من نظر بدند ! چون خودم این بیوگرافی رو مینویسم پس بهتره که چیزهایی رو که میدونم بگم ! مهمترین خصوصیت من زودرنج بودن و شکننده بودن من هست ! که گاهی اوقات بعضی ها فکر میکنند من لوسم یا اینکه هنوز در عالم بچگی هستم ! خصوصیت قبلی که داشتم و این روزها برطرف شده این بود که به همه و همه محبت میکردم و دوستشون داشتم و بی جهت به کسانی نزدیک میشدم که هیچ علاقه ای به من نداشتند و من رو آزار میدادند ! اما من فقط سکوت میکردم ! اما امروز دیگه این طور نیست و من این تشخیص رو میدم که چه کسانی واقعا من رو دوست دارند و چه کسانی نه ! و این تصمیم رو گرفتم که از میان دوستانم با کسانی باشم که من رو واقعا دوست دارند نه فقط برای زمانی که به من احتیاج دارند ! نه برای دعوا کردن من و نه برای سو استفاده ! خوشحالم که همچین افرادی امروز در کنارم هستند و انقدر صمیمانه به من محبت میکنند ! مثل ستاره جون ؛ مرجان جون و مهسای عزیزم و ... چند نفر دیگه که همیشه و همه جا در کنار من بودند و همیشه به من محبت کردند ! به من کمک کردند که عوض بشم و به من یاد دادند که چطوری میشه خوب بود ؟؟؟ مرجان جونم از تو بی نهایت ممنونم که انقدر به من کمک کردی و این تغییر بزرگ رو امروز مدیون تو هستم ! ستاره عزیزم که همه چیزهای خوب رو از تو و هومن یاد گرفتم ! و مهسا و افروز و خیلی های دیگه که انقدر چیزها به من یاد دادند که همیشه حرف هاشون با من هستند و در همه جا به من کمک میکنند ! حرفهایی که هرگز از خاطر نمیبرم و سعی میکنم که در مسیر زندگیم مورد استفاده قرار بدم ! البته همه این افراد از دوستان اینترنتی هستند در بیرون هم بسیاری از دوستان به من کمک کردند ! اگر اسم کسی رو نگفتم شرمنده ام چون تعداد زیاد میشد و گرنه تعداد زیادی هستند که به من کمک کردند و من رو از اون حالت و اون روزها نجات دادند ! و کسی که از همه بیشتر به من کمک کرد اول هومن و بعد خودم هستم ! من با تقلید از رفتارهای خوب هومن امروز به آرامشی عجیب دست پیدا کردم که غیر قابل توصیف هست !آرامشی که در گذشته از دست داده بودم و امروز دوباره به من بازگشته ! نمیدونم میتونم براتون توضیح بدم در مورد اخلاق های خوب هومن یا نه ! اما واقعا تمام رفتارهای هر دوشون بی نظیر هست و من سعی کردم که از اونها کمک بگیرم ! و بعد از همه خودم بودم که همیشه رفتارها و عادت های بد خودم رو میدونستم اما اونها رو ترک نمیکردم و به خودم کمک نمیکردم اما با کمک دوستانم تغییر کردم و از همه شما ممنونم ! در زندگی سعی میکنم که دروغ نگم و از چیزی که خیلی بدم میاد اینه که کسی بهم دروغ بگه !به خصوص دوستانم ! دوستانی که در اطراف من هستند و در مورد هومن و همه دروغ میگن ! نمیدونم که این دروغ ها چه سودی برای اونها داره اما میخوام بگم که برای من اصلا حرفاتون مهم نیست و همون طور که گفتم که من دیگه با خیلی ها رابطه ندارم ! پس یعنی به این نتیجه رسیدم که دروغ هاتون برای من ارزشی نداره و دوستیتون هم همین طور پس باهاتون خداحافظی کردم !!! البته منظورم با همه کسانی که دیگه من باهاشون تلفنی حرف میزنم نیست ! منظورم دوستان اینترنتیم نیست تو رو خدا بهتون بر نخوره ! منظورم دوستان بیرون از اینجا هست ! کسانی که مادرم بهشون اعتماد زیادی داره اما من هیچ وقت دوستشون نداشتم و جز عذاب برای من چیز دیگه ای نداشتند ! من از دوستانم ضربه ی زیادی خوردم امروز ناراحت نیستم خوشحالم که چیزهای زیادی از روی زمین خوردن ها در این گونه روابط یاد گرفتم ! و دیگه سعی میکنم ان مثل خیلی چیزهای دیگه ای که برام تجربه شد بتونه در آینده بهم کمک بیشتری کنه و به اون دردها و غمهایی که کشیدم بیرزه ! در ضمن اینم رو هم بگم که من از بین دوستان اینترنتی به جز 4نفر که خب مانا و نهال جون رو تو مدرسه دیدم و 2 نفر دیگه هیچ کس رو بیرون ندیدم . و اون کسایی که یه سری حرفا در مورد دیدن من و وضع من زده بودند باید بگم کسی به حرفاتون اهمیت نمیده . یک خصوصیت دیگه که این روزها خیلی سعی میکنم بهش اهمیت بدم اینه که سعی کنم کسی با من به زور دوست نشه و موذب نباشه و همچنین مزاحم کسی نباشم هر چه قدر هم که تنها بشم اما بهتر از اون حالت هست ! در گذشته روابط من با مادرم خیلی خوب نبود و بر سر حتی مسائل خیلی کوچیک با هم دعوا داشتیم اما امروز مادر من از همه چیز من بدون استثنا خبر داره و خوشحالم که همه چیز رو بهش گفتم و این طوری خیالم راحت تر هستش و این روزها خیلی با هم خوب هستیم ! کلا میتونم بگم آدمی هستم که گاه اوقات کاملا جدی و عبوس هستم و گاهی اوقات انقدر شوخی میکنم که دل همه از خنده درد میگیره . در مدرسه و بیرون از خونه شوخ و پرهیجان هستم اما در خونه اکثرا ساکت هستم و حرفی نمیزنم و بیشتر ساعات رو هم در اتاقم هستم . اما خب تو خونه هم لحظه ای نیست که من جایی بشینم و دائما با آهنگ های مختلف در حال پریدن و خوندن و .... خودتون که میدونید خل بازی هستم . جو هومنی منو میگیره ..... خب از اینا که بگذریم میرسیم به یه سری سوالات دیگه که دوستان زیادی خواسته بودند جواب بدم : اول از همه در مورد دوستی با پسرها بگم که من تا به حال با هیچ پسری به منظور دوستی احساسی دوست نشده ام ممکنه خیلی ها باشن که باهاشون رابطه دارم اما هیچ وقت برای روابط احساسی نبوده و البته هیچ وقت هم دوست ندارم با پسر های اینجا که هر روز با یکی دوستن و با احساسات همه بازی میکنند دوست بشم و اون طوری اعصاب خودم هم راحت تر هست . دوستانی که اسرار دارند من با کسی دوست بشم این رو بگم من قسم خوردم وگرنه با اون کسی که آی دی و بلاگم رو حک کرده بود دوست میشدم تا پس بگیرم ازش . رنگ مورد علاقه ام مشکی ؛ سفید؛ آبی و زرد هستش ! کلا غذا خوردن رو دوست ندارم اما همه غذاهارو چه خوب چه بد میخورم اما خب تعدادی هستند که علاقه ای بهشون ندارم . اما خب قرمه سبزی ؛ پیتزا و ... رو دوست دارم . فصل مورد علاقه ام فقط پاییز هست که از نظر من سلطان فصل هاست . فصل تنهایی و غم و البته فصل تولدش و تولدم . البته زمستون رو هم دوست دارم اما خیلی دلگیره . زمانی که برف میاد و همه چیز رو به زیر خودش میبره احساس میکنم که فقط همه چیز رو فقط برای زمانی پنهون میکنه و من گمشده ای در زیر برف دارم . تفریحات مورد علاقه ام گوش کردن به موسیقی ؛ کامپیوتر و اینترنت ؛ به تلویزیون علاقه ی زیادی ندارم مگر اینکه گاهی ماهواره ببینم . و البته رقصیدن که روزی 3 ساعت رو شاخشه . خیلی چیزهای دیگه هست . اما الان یادم نمیاد . خواننده های مورد علاقه ام هم اکثر راکر ها و پانک ها . کلا سبک مورد علاقه موزیک هم راک هست . توکیو هتل . (بیل) لینکین پارک . آوریل ؛ جوان استفانی ؛ و خیلی های دیگه و در ایرانی ها هم کامران و هومن ( که دیگه گفتن ندارند ) هنگامه؛ سپیده و باز هم خیلی های دیگه تو ایرانی های اینجا هم فریدون مهدی مقدم و یک کار از گروه سون رو دوست دارم . در میان بازیگران هم حمید گودرزی ؛ گلزار و فروتن و تهرانی رو دوست دارم و خارجی ها هم آلپاچینو براد پیت و آنجلینا و ..... من عاشق هنر هستم ! تا حالا که 4 بار به کلاس نقاشی و طراحی رفتم ولی خب خیلی خوب یاد نگرفتم . 5 سال هم سنتور میزدم که اون هم به یک سری دلایل رها کردم . پیانو هم که عشقمه دو جلسه رفتم دیگه نرفتم اما خب در هر صورت عاشق موسیقی هستم و برای همه عجیب بود که چه طور از سبک سنتی و اصیل رفتم به سراغ یک ساز کلاسیک . به هر حال من سبک اصیل ایرانی رو هم هنوز دوست دارم و هر بار که صدای سنتور میشنوم ناخوداگاه گریم میگیره . شعر و داستان هم که دیگه خودتون میدونید و من هر روز سعی دارم که بهتر و بهترش کنم تا شاید روزی بتونم این همه نامه و شعری که براش نوشتم رو چاپ کنم و به دستش برسونم . با ورزش زیاد رابطه خوبی ندارم که یک ورزشی رو حرفه ای ادامه بدم اما اسکیت و شنا و اسکی رو خیلی دوست دارم . آثاری هم روی صورتم هست از همین اسکیت هست . و مهم ترین چیزی که خیلی بهش علاقه دارم یادگیری زبان های خارجی هستش . تا پایان امسال به ترم تافل میرسم که البته برای تافل شرکت نمیکنم و بعد از اون هم علاقه به یادگیری فرانسوی و ... دارم . خب این هم از بیوگرافی من ... اگر چیزی رو جا انداختم بگید تا بهتون جواب بدم و البته یک سری کلمات بود که احساسم رو در موردشون گفته بودم اما اونا رو دیگه نمیذارم چون خیلی زیاد میشه ! امیدوارم که خوشتون اومده باشه .... اگر باز هم سوالی بود حتما از من بپرسید تا بهتون بگم . در آخر هم از همه دوستان خوبم تشکر میکنم که از همون روزهای اولی که من وارد جو دوستانه کامران و هومنی ها شدم با من بودند و منو حمایت کردند تا به امروز که افراد جدیدی هم وارد شدند . ناراحتم که روز به روز از طرفداراشون کم میشه اما میخوام بگم اسم شما عاشق نبود که به این زودی جا زدید و وفاداریتون رو این طوری نشون دادید . کسانی که دروغ میگن رو نمیشه اسمشون رو گفت عاشق . کسانی که دل میشکونن رو نمیشه گفت عاشق و ما همچنان وفاداریم و با هیچ چیزی نمیتونین ما رو از این عشق منع کنید . امیدوارم که از این هم خوشتون اومده باشه ... خب .... فقط میمونه یک شعر .... اینو نمیخوام بگم مخاطبم کیه .... اونایی که منو میشناسن شاید بفهمن (تازه شاید ... ) فعلا فقط مامانم میدونه .... چی میشد اگه میشد باشی تو در کنارم ! چی میشد که من نگم چشماتو کم میارم ! چی میشد فاصله ای نبود میون منو تو چی میشد دستاتو میدادی و بودی یارم ! چی میشد اگه میشد بغضمو تو بغل کنی ! یا واسم بمونی و تو رویاهام سفر کنی ! چی میشد واسم یه قایق بسازی اشکامو فقط واسه خوده خودت جمع بکنی ! چی میشد بودن تو نبود فقط یه رویا چی میشد بهم بگی پیشم بمون تا انتها چی میشد دور نبودیم از هم دیگه خیلی زیاد چی میشد بهم بگی دوستم داری حیفت نیاد ! چی میشد کم نیارم بودنتو تو لحظه های تنهایی چی میشد پیشم باشی نری و تنهام بذاری چی میشد تو منو آغوش بگیری یا باهام سفر کنی تو جاده های تنهایی ! چی میشد اگه نگن حرفی میون من و تو چی میشد بیرون برن از توی زندگی تو ! چی میشد اگه تو بودی همیشه ماله خودم ! اون موقع بود که میگفتم تو رو من کم ندارم ! چی میشد تو زندگیم شادی هامون لحظه نبود ! چی میشد بغض من و تو از جدایی ها نبود ! چی میشد تنها بودیم تو این مسیر با هم دیگه ! چی میشد بغضی نبود تا تو رو از من بگیره ! چی میشد زندگیمون ساده و بی دغدغه بود ! دروغی نبود که باشه زیر گنبد کبود ! چی میشد دوستم داشتی اندازه ی یه آسمون چی میشد عشق ما بود اندازه ی یه کهکشون ! چی میشد اگه میشد اینها نبود یه خواهش چی میشد نامه هامو یکی برسونه بهش ! چی میشد دلای ما آدما از سنگ نمیشد ! چی میشد این شعر رو دیگه کسی از بهر نمیشد ! چی میشد اینو بخونی و دیگه باشی پیشم ! چی میشد بهم بگی با بودنت راضی میشم ! چی میشد کم نیارم قافیه رو تو این دیار چی میشد بهم بگی نامه هاتو برام بیار ! کسی که نا انتهای این مسیر فقط یک جمله را زمزمه میکنه چی میشد ؟
|
|
سلام میکنم به همه دوستان گلم !!
بابا من زنده ام !!! نترسید میریم سراغ داستان .... بعد از بهبود من همراه هم به آمریکا برگشتیم ! هم اونا زیاد کار داشتن و هم من کلی از درسها و کارهام عقب مونده بودم ! البته ترم قبلی تموم شده بود و من باید برای ثبت نام ترم جدید هر چه زودتر به آمریکا برمیگشتم ! البته هومن اصرار داشت که یک ترم مرخصی بگیرم و استراحت کنم ! اما من دوست داشتم که هر چه زودتر تموم کنم ! مهسا و ماهان هم قرار بود که هر چه زودتر برگردند ! بعد از اینکه به خونه رسیدیم کامران و هومن هر دو مستقیم به استودیو رفتند . من هم بعد از سر و سامان دادن به ساک ها و چمدان ها و رسیدگی به اوضاع خونه یک دوش گرفتم و غذا رو آماده کردم ! ساعت از نیمه شب گذشته بود اما هنوز برنگشته بودند !تلفن همراهشون هم جواب نمیداد یا اینکه دائما از خاموش بودن دستگاه خبر میداد ! چندین بار پشت سر هم تماس گرفتم اما جز صدای زنی که با لهجه ی غلیز انگلیسی و با صدایی یک نواخت خبر از خاموش بودن دستگاه میداد خبر از چیز دیگه ای نبود ! عصبی و نگران در خونه قدم میزدم ! خیلی خسته بودم اما نمیتونستم بخوابم . منتظر بودم تا اونها بیان و بعد بخوابم . روی مبل نشستم و تلویزیون رو روشن کردم . کانال های ایرانی که به جز نشون دادن شوهای تکراری چیزی نداشت . بنابراین به سراغ سایر کانال ها رفتم اما زمانی که نگرانی و استرس در من وجود داشت هیچ برنامه ای برام قابل قبول و دیدنی نبود . تلویزیون رو با عصبانیت خاموش کردم و به آشپزخونه رفتم . گوشی در دستم بود یک بار دیگه تماس گرفتم اما باز هم همون صدای تکراری و دیوونه کننده ! این بار با عصبانیت بیشتری دکمه رو فشار دادم و گوشی رو به روی کابینت پرت کردم ! همون لحظه در خونه باز شد و هر دو شون در حالی که خیلی خسته به نظر میرسیدند وارد خونه شدند . با نگاهی عصبی به هومن خیره شدم اما اون بدون هیچ توجهی به من به سمت اتاقش رفت ! من از آشپزخونه بیرون اومدم و به کامران گفتم : کجا بودید ؟؟؟ میدونی من چقدر نگران شدم ؟؟؟ ـ سلام . ببخشید ! امروز خیلی کار داشتیم سرمون خیلی شلوغ بود ! ـ بیشتر از بیست بار زنگ زدم به گوشیتون ! مال هر دو تون هم خاموش بود ! ـ آره ببخشید دیگه ! از وقتی که تو استدیو بودیم خاموش کرده بودیم !فراموش کردیم که روشن کنیم ! هومن از پله ها اومد پایین و در حالی که به کامران میگفت : کامران . تو نمیدونی بلیز سفیده ی من کجاست متوجه من شد . من هم بهش نگاهی کرد . از شدت عصبانیت به هومن اخم کردم و منتظر شدم حرفی بزنه ! به سمت کامران اومد و به من سلام کرد ! من هم خیلی کوتاه جواب سلامش رو دادم ! از پله ها بالا رفتم و روی تخت خوابیدم ! چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم . بعد با خودم گفتم که باید درکش کنم . اون خسته است . کلی هم کار داشته و به خاطر من در کانادا معتل شده پس من باید صبر کنم . اما من هم خسته بودم . میتونست به من یک زنگ بزنه و بگه که دیر میاد . من داشتم از نگرانی دیوونه میشدم . در اتاق باز شد و هومن وارد اتاق شد . چشم هام بسته بود اما خیلی راحت صدای قدم هاش رو تشخیص دادم . بعد از چند دقیقه روی تخت خوابید . نفسم رو در سینه حبس کرده بودم که متوجه نشه من بیدار هستم ! چشم هام رو برای لحظه ای باز کردم اما اون خوابیده بود . هنوز موضوعی که در کانادا برام پیش اومده رو کاملا فراموش نکرده بودم که باید این ها رو هم تحمل میکردم . یاد حرفهای مادرم افتادم . یاد اینکه خودم این شرایط رو قبول کردم . حق با اون بود زندگی با اونها کار ساده ای نبود و من باید میتونستم خوب ازش بر بیام . کمی به هومن نزدیک شدم و با صدای خیلی آروم گفتم : خیلی خسته ای ؟؟؟ هومن چشماش رو خیلی آروم باز کرد و گفت : منتظرت بودم که بیای . من لبخندی زدم و گفتم : منتظر ؟؟؟ چطور ؟؟ ـ خب میدونستم از دستم عصبی هستی میخواستم ببینم که خودت چی کار میکنی ؟؟؟ لبخند از روی لبهام محو شد . بازوی هومن رو گرفتم و گفتم : هومن ! چرا ؟؟؟ چرا همیشه میخوای ببینی من چی کار میکنم ؟؟ چرا منو تنها میذاری ؟ من میترسم هر وقت که پشتم نیستی . میترسم که کسی نباشه که از من حمایت کنه . هومن من رو در بغل گرفت و صورتش رو به صورت من چسبوند در حالی که سعی میکرد آرومم کنه آروم در گوشم گفت : من تنهات نذاشتم . من همیشه هستم در کنارت اما میخوام که قوی بشی . میخوام بتونی زمانی که من نیستم از خودت دفاع کنی . تو خیلی زود میشکنی و من میخوام کاری کنم که نذاری هر کسی بشکنه تو رو . میخوام خودت یاد بگیری که چی کار کنی . مثل الان . میدونستم که از دست من عصبی هستی اما انتظار داشتم که منو درک کنی و خودت به سمت من بیای و به جای اینکه با من دعوا کنی کمکم کنی . سعی کنی که در کنار تو خوش باشم . و تو کار درست رو انجام دادی . خوشحالم نیلو . خیلی خوشحالم . حالا دیگه از این به بعد کم کم خیالم راحت میشه که زمانی که من نیستم تو انقدر قوی هستی که بتونی از پس همه جیز بر بیای . من هم بدون هیچ حرفی بهش خیره شدم . احساس خیلی خوبی داشتم . از این که هومن منو فهمیده . از اینکه کار درست رو انجام دادم و از اینکه در مورد من این طوری فکر میکنه . به آرومی صورتم رو بوسید . اون احساس باز هم شدت گرفت . همیشه در زمانی که هومن رو میدیدم و حضورش رو حس میکردم همراه من بود اما زمانی که به من نزدیک میشد و بدنش رو حس میکردم شدت میگرفت . صورتش رو بوسیدم . هر بار که در کنار اون بودم با اینکه شیطنت عجیبی در هر دو مون موج میزد اما نگاه اون و بودن با اون منو به آرامش عجیبی فرا میخوند . خب امیدوارم که پسندیده باشید ... به بزرگی خودتون کمیشو ببخشید ... راستی یک خبر خوب .. هفته دیگه کلاسهامون تموم میشه تو مدرسه بعد من وقت بیشتری دارم برای ... من به زودی با دست پر میام ... بای بای |
|
اومدم این دو تا رو بذارم شما هم ببینید ! خیلی کوچیکه از بلاگ اسما جونم برداشتممممم ...
خب اول سلام ! میدونم دیگه خسته شدید انقدر من براتون نوشتم ! و میگید خدایا این چقدر پرحرفه ! اما اشکالی نداره ! بذارید حرفامو بگم !شاید برای همیشه لال بشم ! راستش من به همتون حق میدم که از دست من دلخور باشید که چرا من نمیام تو وبلاگتون ! اما من که براتون توضیح دادم ! به خدا من دائم کلاس دارم و وقت اینکه بیام حتی داستان بنویسم رو هم ندارم اما زمانی که حتی یک وقت کوچولو گیر میارم سعی میکنم وبلاگ دو سه تا از بچه ها هم که شده رو برم و ببینم ! این کامپیوترم هم که قربونش برم جونش بالا میاد تا من بخوام یک نظر بدم ! به خدا من دوست دارم بیام وبلاگ همه رو ببینم اما خب وقت نمیشه ! ماشااله تعداد داستان ها هم انقدر زیاده که نمیدونم کدوم رو بخونم ! من دوست دارم همه رو بخونم اما وقتش نیست ! من فکر میکردم که شما این موضوع رو قبول میکنید که من نمیرسم ! اما متاسفانه خیلی ها با یکی دو روز نیومدن من کنار کشیدن و دیگه به این وبلاگ نیومدن ! بعضی ها که ادعای دوستی میکردن الان کجان ؟؟؟ میبینین آدم های اطراف ما رو چه کسانی تشکیل می دن ؟ تا روزی که سرمون شلوغ نیست و در کنارشونیم هستن در کنارمون اما به محض اینکه یه روز حالشون رو نتونیم بپرسیم اونا هم به کلی ما رو فراموش میکنن ! نمیدونم کجا میرن ؟؟ یا اینکه چی میگن ؟؟؟ برای من مهم نیست که تعداد نظراتم چقدر باشه ! 10 نظر یا 100 نظر !برای من مهم اینه که برای خودم ارزش قائل باشن ! 1000 تا نظر هم باشه اما زمانی که خودم رو دوست ندارن و برای خودم ارزش قائل نیست چه فایده داره ؟؟؟؟ خیلی ها دیگه نه سراغی از ما میگیرن یا اگر هم بیان نه حرفی چیزی ! اشکال نداره مهم نیست ! اگر تحمل حضور من انقدر براتون سخته که میتونم دیگه آپ نکنم ! من به عشق شما آپ میکنم و شما ..... البته منظورم همه نیستن ! منظورم کسانی هستند که دیگه هیچ یادی از ما نمیکنند ! این قسمت داستان رو هم میذارم اما فعلا دیگه نمیذارم تا اینکه شما هم حرفاتون رو بگید ! من رو دوستی اون آدم ها حساب کرده بودم اما امروز خبر از هیچ کدومشون نیست که بگن زنده ای یا مرده ؟؟؟ وقتی به این موضوعات فکر میکنم حالم بد میشه !! اگر نمیخوان میتونن خیلی راحت به من بگن که ما رو فراموش کن ! اگر هم که از دست من دل خورن که دیگه اینجا نمیان و حتی یک سراغ نمیگیرن ( کسایی که همیشه بی صبرانه منتظر آپ من بودن و سراغم رو میگرفتن اما امروز هیچ خبری ازشون نیست ) بیان راحت بگن که من این دل خوری رو برطرف کنم و دوباره با یک جو دوستانه و صمیمی در کنار هم باشیم نه اینکه این طوری باشه ! هر کسی فقط بیاد بگه داستانت خوب بود به من هم سر بزن ! راستش دیگه انقدر بزرگ شدم که تشخیص بدم که این نظر یعنی چی ؟؟؟؟؟ پس من منتظرم !برای شنیدن حرف هاتون ! دیگه حرفی نیست ! میرم سراغ داستان ! اگر شما بخواید این آخرین آپه ! راستی آخرین نظر مال منه ! اونایی که میخوان برن ببینن ! یعنی کسانی که نظر داده بودند ! جوابشون!
اشتباه کردی !نباید برمیگشتی ! این طوری هم همون هم اون دختره فکر میکنه که تو چقدر ضعیفی و قدرت نداشتی که درمقابل اون بایستی ! سرمو روی زانوهام گذاشتم و چند قطره اشک روی صورتم ریخت . مادرم من رو بلند کرد و گفت : به جای اینکه اینجا بشینی و گریه کنی به هومن زنگ بزن ! باهاش صحبت کن و همه چیز رو توضیح بده و ازش راه حل بخواه ! هومن انقدر قوی و عاقل هست که خودش میتونه همه چیز رو درست کنه ! من به مادرم نگاه میکردم و از این خوشحال بودم که به این خوبی منو راهنمایی میکنه و عاقلانه با من رفتار میکنه . از زمانی که من نوجوان بودم خیلی تغییر کرده بود ! رفتارش و اخلاقش با من به طور کامل تفاوت کرده بود !بهش گفتم : مامان کاش تو همیشه در کنارم بودی . کاش از همون روز اول و مشکل اولی که در آمریکا پیدا کردم با تو صحبت میکردم . ـ اشکال تو همینه . همیشه از من فاصله میگیری اما من حداقل از تو تجربه بیشتری دارم و تو و هومن رو به خوبی میشناسم و میتونم بهتون کمک کنم ! نمیخوام بگم که همیشه باید به من وابسته باشی و با کوچکترین چیزی بخوای پیش من گریه و زاری کنی . اما خودت فکر کن !تو همیشه میخوای همه چیز رو خودت حل کنی و این اصلا خوب نیست ! بیشتر از این هم الان نمیتونم باهات صحبت کنم و برات توضیح بدم . تو دیگه بزرگ شدی ! حتی اگر من هم نباشم هومن خودش پسر عاقل و بزرگیه ! کامران هم همین طور !اونا خودشون میتونن حتی بهتر از من به تو کمک کنن . خواهش میکنم به جای گریه کردن کمی بشین و فکر کن ! مادرم از اتاق بیرون رفتم . صداشو میشنیدم که داره به بقیه میگه آره حالش زیاد خوب نیست و سرما خورده الان داره کمی استراحت میکنه ! از روی تخت بلند شدم و در همون حالت سستی و گیجی گوشی رو برداشتم و شماره هومن رو گرفتم ! انگشتام به سختی گوشی تلفن رو در میان گرفته بودند ! میترسیدم که نتونم صحبت کنم !می ترسیدم که خودش گوشی رو برنداره !میترسیدم که طاقت نیارم !اما زمانی که به حرف های مادرم فکر کردم کمی آروم تر شدم ! بعد از چند بوق صدای ناآشنایی از اون سمت جواب داد . بله ؟؟؟ بفرمایید ؟؟؟ با صدای لرزان و پر از ترس گفتم : سلام . ببخشید هومن هست . ـ بله ! چند لحظه ! . طپش قلبم رو به راحتی حس میکردم ! تند تند نفس میزدم اما باز هم سعی کردم که آروم باشم . چشمام رو بستم و خودم رو از هر نوع فکری رها کردم ! بعد از مدت کوتاهی صدای نگران هومن از پشت خط به گوش رسید ! تا زمانی که گوشی رو برداره و جواب منو بده دائم میگفت : کیه ؟؟ نگفت کیه ؟؟ گوشی رو برداشت و با صدایی نگران و عصبی گفت : بله ؟؟؟ بعد از چند لحظه مکث و سکوت بالاخره تونستم چیزی بگم ! صدای آهسته و آرومم به اون رسید ! ـ سلام هومن . ـ سلااااام ( با تعجب ) کجایی ؟؟؟ حالت خوبه ؟؟؟؟ صدای من خیلی آهسته بود و به طوری بود که هر لحظه از حال میرم ! ـ صبر کن من حرف بزنم ! میدونم نباید بی خبر میرفتم ! میدونم که نگران شدی ! اما بذار حرف بزنم و برات توضیح بدم . ـ الان کجایی ؟؟ مثل اینکه حالت خوب نیست ! ـ نه من خوبم ! بذار بگم ! هومن ! نمی دونم چرا و چطوری الان دلم میخواد این حرف رو بهت بزنم اما دلم برات خیلی تنگ شده ! تو که میدونی من چه جوریم ؟ ناتالی به تو چی گفت ؟؟؟ صدای هومن خیلی نگران بود و با حالت عصبی به من گفت ـ نیلوفر تو حالت خوب نیست . من میفهمم ! ـ من خوبم ! ـ اما تو داری از حال میری ـ هومن !!! بذار بگم ! ـ اما ... ـ پرسیدم ناتالی بهت چی گفت ؟ـ من این طوری نمیتونم حرف بزنم ! تو خونه ای ؟؟؟ ـ آره خونه ام . ـ من الان میام ! منتظرم باش ! ـ هومن !!نه ... ـ اه یعنی چی نه ؟؟ الان میام ! بدون اینکه اجازه بده من صحبت کنم گوشی رو قطع کردم !واقعا هم مثله اینکه هومن راست میگفت ! حال من اصلا خوب نبود . خودمم احساس میکردم که هر لحظه ممکنه بیفتم ! چشمام رو به سختی باز نگه داشته بودم ! به دیوار تکیه دادم و خودم و تا پایین کشیدم و روی زمین در حالی که به دیوار تکیه داده بودم نشستم ! منتظر هومن بودم ! هر لحظه چشمام روی هم میرفت اما من سعی میکردم که باز نگهشون دارم تا هومن بیاد ! نمیخواستم که نگرانش کنم و میخواستم خیلی زود همه چیز رو براش توضیح بدم ! هنوز هم مثل گذشته احساس انتظار دیدار هومن در من وجود داشت ! احساس بی قراری و ناآرامی ! باز هم بدنم شروع به لرزیدن کرد ! به سختی خودمو به تختم رسوندم و پتومو دور خودم پیچیدم ! اما هنوز هم سردم بود !میخواستم از مادرم کمک بخوام ! باز هم به سختی از روی زمین بلند شدم ! به آرومی در اتاق رو باز کردم . زنگ در به صدا در اومد ! همه چیز رو تیره و تار میدیدم ! حالم به قدری بد بود که تا به اون روز انقدر احساس درد و سختی نکرده بودم ! هنوز به آشپزخونه که مادرم در اونجا بود نرسیده بودم که هومن از در خونه با عجله و حیرت وارد شد. من بهش نگاهی کردم . لحظه ای خودم رو در آینه ای که روبروم بود دیدم !باور نداشتم که این منم ! رنگ صورتم حتی از رنگ سفید دیوار هم بی رنگ تر و سفید تر بود ! با دیدن هومن دیگه طاقت نیاوردم و روی زمین افتادم و بالاخره چشمام بسته شد ! زمانی که چشمام رو باز کردم در ابتدا همه چیز سفید بود اما بعد از چند ثانیه تازه متوجه رنگها و چیزهایی که در اطرافم بودند شدم ! هنوز خوب همه جا رو ندیده بودم که گرمای آشنای دستان هومن رو روی دستها و بازوی خودم حس کردم ! برگشتم تا کاملا مطمئن بشم که خود هومن هستش ! آره . اینجا اتاق من بود و در کنار من هومن بود که دستان من رو در دست داشت و سرش رو روی تخت گذاشته بود و چشماش بسته بود ! با تکون کوچیکی که دست من خورد هومن سرش رو با سرعت بلند کرد و باز هم همون نگاه نگرانش به من بود ! در لحظه اول هیچ یک از ما قادر به حرف زدن نبود ! در چشمان هر دوی ما اشک حلقه زده بود ! چشمان افسونگر هومن که با این قطره ی اشک زیبایی خارق العاده ای به وجود اورده بود ! اشک روی صورت من روبا دست لرزانش پاک کرد و با صدایی بسیار آهسته گفت : خوبی ؟؟؟ من هم بدون هیچ حرفی با حرکت سرم بهش فهموندم که حالم بهتره ! ـ من چند ساعته که بیهوشم ؟؟؟ ـ از دیشب که من اومدم اینجا ! ـ تو از دیشب اینجایی؟؟؟ این بار هومن سرش رو تکون داد . یک بار دیگه مصل همیشه دوباره اون حس غریب به سمت من اومد و بازگشت ! حتی زمانی که نگاهش میکردم اون حس قلب منو به طپش در می اورد ! ناگهان هومن شروع به گریه کرد !چشمان ریز و زیباش خیلی زود قرمز شد ! من هم به اون مات و مبهوت نگاه میکردم و اشک میریختم ! هیچ وقت طاقت دیدن اشکهای کسانی که برام عزیز بودند رو نداشتم ! هومن با همون حالت گریه گفت : میدونی دیروز چی کشیدم ؟؟؟ من نمیخوام بهت بگم که چی کشیدم و چه حالی داشتم ! به همون اندازه ای که حال تو بد بود من هم همون اندازه یا شاید بیشتر حالم بد بود ! میدونی چقدر انتظار سخته ! بیشتر از بیست بار زنگ زدم خونتون اما میگفتند نیستی ! زمانی که با ناتالی از خونه رفتی بیرون دلهره عجیبی گرفتم ! میترسیدم که اون اذیتت کنه یا حرفی بزنه که ناراحتت کنه ! چون میدونستم که اخلاق خوبی نداره و کنترل روی اعصابش نداره ! زمانی که بدون تو برگشت خونه دیگه مطمئن بودم که اتفاقی برای تو افتاده ! اما اون در کمال خونسردی گفت که یکی از دوستانت رو توی خیابون دیدی و همراه اون رفتی ! درسته که نه من و هیچ کدوم از ما باور نکردیم اما من خیلی نگرانت بودم ! چون میدونستم که خیلی زودرنجی ! چون میدونستم که خیلی زود میشکنی! نگران بودم که با اون حال ماشینی باهات تصادف نکنه ! اشکهای هومن هر لحظه بیشتر از پیش روی گونه هاش میریختند اما اون با اینکه هق هق میکرد ادامه داد ـ حالم اصلا خوب نبود و با اینکه نگرانت بودم اما اون هر لحظه به سمت من میومد و از من میخواست که به تو فکر نکنم ! پدر و مادر من که می دونستند این موضوع حقیقت نداره و من براشون توضیح داده بودم که احتمالا ناتالی به تو حرفی زده باشه چون سابقه این کار هارو داشته با پدر مادر ناتالی صحبت کردند . اون ها هم در حالی که خیلی شرم زده و ناراحت بودند در حضور جمع از همه عذرخواهی کردند ! ناتالی که باورش نمیشد شروع کرد به داد و فریاد کردن و ادعا میکرد که واقعا منو دوست داره ! اون حتی سر من هم داد میزد و به من میگفت : تو باید من رو انتخاب کنی . تو نمیتونی به من بگی نه ! مادرش سعی کرد که مانع اون بشه ! نیلوفر من از طرف اون ازتو معذرت میخوام !ببخشش . اون کنترل عصبی نداره ! از زمانی که از شوهر سابقش طلاق گرفته این طوری شده ! مادر پدرش هم ناخواسته به شهرشون برگشتند تا اون رو به بیمارستان روانی ببرن . توی این مدت هم که نبرده بودند شاید امید داشتند که اون خوب میشه! من که باور حرف های هومن خیلی برام سخت بود در عین ناباوری به هومن خیره شده بودم ! ـ زمانی که به من زنگ زدی اونها تازه از اونجا رفته بودند ! من حالم اصلا خوب نبود و انقدر نگران بودم که لحظه ای آروم و قرار نداشتم !به سرعت خودم رو به اینجا رسوندم که همون لحظه هم تو روی زمین افتادی ! زمانی که پشت تلفن صحبت میکردی احساس میکردم که هر لحظه ممکنه از حال بری !خیلی نگران بودم ! شاید این حرفها به من نیاد ! خودمم نمیدونم چه بلایی سرم اومده ! واقعا خودمم از حال خودم متعجب شده بودم ! و البته این طلسم تو بوده ! الان واقعا ایمان دارم که عاشق شدم !شاید یه چیزی بیشتر از عشق ! دستان من رو در میان دستش فشار داد ! اشک هاش دست منم رو خیس کرد ! صورتش رو با دست دیگه ام پاک کردم و گفتم : خواهش میکنم گریه نکن . اون طوری حال من بدتر میشه ! ـ من بیشتر از تو احتیاج به بیمارستان دارم ! از دیشب تاحالا بالای سرت بودم که شاید به هوش بیای ! زمانی که روی زمین افتادی لحظه ای احساس کردم که برای همیشه تو رو از دست دادم ! با چهره ای که از تو دیدم در دلم گفتم برای همیشه تنها شدم ! اما خوشبختانه دکتر زود رسید و درمانت کرد ! دیشب مادرم اینا هم اومدن اینجا و از پدر مادرت عذرخواهی کردند امروز هم میان که از خودت عذرخواهی کنند . ببخشید که این حرفها رو گفتم و این طوری گریه کردم ! خیلی تو دلم جمع شده بود که داشتم میترکیدم ! من هم احتیاج به دکتر داشتم ! اگر تا چند ساعت دیگه به هوش نمی اومدی من هم الان مثل ناتالی گوشه بیمارستان روانی بودم ! ـ هومن من خوشحالم که شاید برای اولین بار اومدی و از احساست این طوری به من گفتی ! ـ اذیت نکن دیگه . اولین بار نبود ! چند روز پیش هم بهت گفتم ! ـ من خوشحال میشم که تو بیای و به من بگی ! ـ یعنی خوشحال میشی که من ناراحت بشم ؟؟؟ ـ نه !! خندید و گفت : باشه فهمیدم !
بی بهانه ! عاشقانه ! با دلی شکسته ! دوستتون دارم بای بای |
|
سلااااااااااااااااااااااااااااامی به گرمایییییییی ۳ مردادددددد ...
ممنونم از نظرات محبت آمیزتون... خببببببببب !!! میدونــــــــــــــید امروز چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه روز میخوام خوش باشششششششم ... بابا امروز تولده دوست جوناااامه !! من هر وقت میخوام به منسابتی توی این زندگیم یه روز شاد باشم از ... میاد
Happy birthday to you ! \ Tonight all stars are so Happy for your birthday So I'm Happy Too When You Born every one became happy … And now You are 15 . Can You imagine ??? My dear … Happy birthday to you . I wanted to Become different with others and say something else but I don’t have anything to Say … I whish you a lot of happiness nothing to say just … Happy birthday to you
خب هنوز تموم نشده کجا ؟؟؟؟؟ این تازه انگلیش بود ... من امروز خوشحالمممم ... و تمام حرفامو توی این متن برای مانا جون نوشتم .... سهم آنیتا جونم محفوظه هر وقت برگشت میذارم براششششش ... دوستشون دارم خیلی زیاد ... و اما امیدوارم که خوششون بیاد به نام معبود عشق و دل بستگی ! امروز روز توست !روز به دنیا پیوستنت ! روز متولد شدنت ! روزی که آمدی و فصل آتش را به گونه ای دیگر آتش گون ساختی ! و تولد تو نور و رنگی دیگر به مرداد داد . عدد سه را شرمنده کردی و همه اطرافیانت را مسرور ساختی !همه رنگ ها و زیبایی های تابستان را از زیبایی انداختی و همه به جای تماشای ساحل آرام تابستان به تماشای تو آمدند و همه به جای چشیدن از میوه های شیرین تابستانی طعم شیرین حضور تو را چشیدند ! و من چقدر از تولد تو و داشتن تو و دوستی با تو شاد و خرسندم ! آن قدر که از حیطه زبان خارج و از نمایش احساس فراتر است . روز تو روز مرداد روز عشق روز دوستیست ! همان طور که خودت نمادی روشن از دوستی و عشق و مهربانی هستی ! به راستی که رسم و سنت متولدین فصل آتش را به خوبی انجام دادی ! مهربانی و گرمای دوستی آتشین متولدین این فصل به راحتی همه جا را در بر میگیرد و مدت هاست که این گرما و احساس من را نیز در برگرفته ! من را به سوی تو کشانده و من امروز حسرت میخورم که چرا زودتر از این ها تو را پیدا نکرده بودم ؟؟؟ اکنون که پانزده سال از زندگی آتش گونت میگذرد حسرت بر این دارم که چرا زودتر طعم شیرین محبت رویایی تو را نچشیده ام ؟ بر مهربانی و صمیمیت تو غبطه میخورم و بار دیگر این روز تکرار نشدنی را به تو و همه کسانی که شاید گاه و بی گاه طعم دوستی با تو را چشیده اند تبریک میگویم ! هدیه من به تو هزاران سبد بوسه هزاران سبد آروزی قشنگ و هزاران شوق دیدار تو ! آرزوهای رنگارنگم را به تو تقدیم میکنم که شاید هر گاه به آن ها رسیدی یادی هم از من کنی ! مانا عین من نباش !یعنی خوشحالم که نیستی ! نگرانم که مبادا بشوی مثل من نشو سخت است اما بگذار همه فکر کنند مغروری تا شکستنی مهم نیست به خوشبختی ات می ارزد اشتباه من را نکنی . من تمام عاشقانه ها را جدی گرفتم و امروز آن قدر شکسته ام که دیگر چیزی برایم باقی نمانده . سخت است که تنها باشی و بعد کسی از روی دل سوزی نگاهت کند . میدانم که اخلاق و رفتار و تلاش تو به گونه ای است که به همه چیز خواهی رسید پس برایت آرزو میکنم که به هر چیزی که میخواهی برسی و این صفات خوب همیشه همراهت بماند ! آرزو میکنم که همچنان شعله های عشقت پر حرارت باقی بماند و هیچ گاه در این زندگی پر فراز و نشیب طعم خستگی و شکست را نچشی ! آن چه من برای تو آرزومندم بسیار فراتر از توان این قلم خسته ام هست ! نمیخواهم این روز قشنگ را برایت خراب کنم و به سراغ حرف هایی که همیشه در انتظارم تا به کسی بگویم بروم ! میخواهم هیچ گاه احساس تنهایی نکنی و این را باور کنی که همیشه و همه جا من در کنارت هستم و من هم مانند تو کسی را عاشقش هستی دوست دارم و در کنار تو به انتظار آمدنش می نشینم ! مرا باور کن ! فقط یک حرف تولدت مبارک !
از طرف هومن جون و کامران جونمممم به مانا و آنیتا جون تبریک میگم ... میگن ما حتما میایم تولدت راستی دیروز تولد یکی دیگه هم بود که خیلی خیلی خیلی دوستش دارمممم اما خب بگم هم شما کلمو میکنیییید هم هومن مانا جون این منم ... بیا شمعاتو فوت کن دیگههههه ...
اینم از طرفه نگینههههه .... یعنی یه جوراییی خودشه ... میدونی که تو و نهال رو چه قدر دوست دارهههه ... بچه حلال زاده به خواهرش میررررره
خب نمیدونم داستان رو بذارم یا نه ؟؟؟ آخه نه که زیاد خوشایند نیست و همچنین خیلی خیلی خیلی کمه !! انقدر حالم بود خودم رو روی تخت انداختم . مادرم در رو باز کرد و اومد تو . به من نگاه کرد و گفت : کجا بودی ؟؟؟ چته ؟ چی شده ؟؟؟؟ من هم چشمامو بسته بودم بدون هیچ حرفی فقط سعی میکردم که کمی آروم بشم ! اما مادرم دست بردار نبود . این بار با صدای بلندتر گفت : میگم کجا بودی ؟؟؟؟ تا الان کجا بودی ؟؟؟ به سختی چشمامو باز کردم و گفتم : مامان ! حالم خوب نیست . تو رو خدا دست بردار . مامانم کنارم نشست و گفت : میدونی هومن چند بار زنگ زده ؟؟؟ چی شده ؟؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟؟ به سختی لب هامو باز کردم و گفتم : چیز مهمی نیست ! بعدا برات میگم . مادرم که از دست من کلافه شده بود گفت : نیلوفر از دستت چی کار کنم ؟؟؟ چیز مهمی نیست این طوری شدی ؟؟اگر مهم بود چی کار میکردی ؟؟؟ از اتاق رفت بیرون و گفت : برگشتم باید همه چیز رو اومدم برام بگی ! بعد از اینکه مامانم رفت فقط در گوشه ای از تختم تکیه کردم و به نقطه ای خیره شدم ! بغض کرده بودم و هیچ حسی نداشتم ! حالم اصلا خوب نبود و هنوز هم احساس سرما میکردم ! از جام بلند شدم و به سمت آینه رفتم . اصلا نمیفهمیدم چی کار دارم میکنم ؟؟ چه حالی دارم ؟؟؟ به خودم توی آینه نگاه کردم ! واییی . باورم نمیشد این منم ؟؟ چرا این شکلی شده بودم ؟ به خودم که توی آینه نگاه کردم انقدر قیافه بدی پیدا کرده بودم که باورم نمیشد این منم . چشم های قرمزم انقدر پف کرده بود که از دور هم به خوبی هر کس میتونست بفهمه من چه حالی دارم ! لب هام سفید سفید بود و دندونام از زور سرما به هم قفل شده بودند . انقدر سردم بود که پاهام کاملا بی حس و کرخت شده بود ! مامانم باز هم اومد تو اتاق . ـ دیدی چه شکلی شدی ؟؟؟ حالا به من حق میدی که نگران باشم !! چی شده ؟؟؟؟ کجا بودی ؟؟؟ تو کجا بودی که هومن هم ازت خبر نداره !میدونی ما تو این چند ساعت از اظطراب چی کشیدیم ؟ به مامانم خیره شده بودم بعد از چند لحظه بالاخره اون بغض لعنتی ترکید و در آغوش مادرم گریه کردم ! واقعا که هیچ چیزی به جز آغوش مادرم منو آروم نمیکرد ! هیچ وقت اون احساس دل سوزی و مادرانه رو در آغوش هیچ کس حتی هومن حس نکردم ! به کنار شوفاژ اتاقم رفتم و در اونجا نشستم ! مادرم برام چای اورد و سعی کرد که منو گرم و آروم کنه ! زنگ گوشیم به صدا در اومد . بدون اینکه نگاه کنم کیه با دستهای بی حسم به سختی جواب دادم : بله ! انقدر صدام آروم بود که خودم هم به سختی صدای خودم رو میشنیدم ! از اون ور خط صدای آشنایی به گوشم رسید . نیلوفر !خودتی ؟؟؟؟؟ الو نیلوفر کجایی ؟؟؟ گوشی رو قطع کردم و سرمو به دیوار تکیه دادم و سعی کردم که بهش فکر نکنم ! به گوشیم که نگاه کردم متوجه شدم که از خونه ما و هومن اینا بیش از بیست بار زنگ زده شده بوده . اما چطور من متوجه شده بودم ؟ در تمام مدتی که در خیابون بودم هیچ وقت احساس نکردم که تلفن زنگ میخوره ؟ شاید خاموش بوده ! اما من اصلا متوجه نشدم ! مامانم گفت : کی بود ؟ هومن ؟ چرا جوابشو ندادی ؟ من دوست داشتم همه چیز رو به مادرم بگم اما نمیخواستم که بهانه ای به دستش بدم . با صدای خیلی آهسته ای گفتم : مامان ! میخوای بشنوی چی شده ؟؟؟ چه بلایی سر من اومده ؟ ـ آره بگو . – فقط قول بده به کسی نگی و آروم با این موضوع رفتار کنی . سعی کردم همه چیز رو از همون ثانیه و لحظه اول در مراسم نامزدی خیلی آروم برای مادرم تعریف کنم ! بعد از این که از همه چیز با خبر شد گفت : تو خودت این شرایط رو قبول کردی ! تازه این دختر از اقوام هومن ایناست بعد ها تو قراره با طرفداران و کسانی که عاشق واقعی هومن هستند روبرو بشی ! اگر قرار باشه که با هر حرفی جا بزنی و بخوای با خودت این کارو بکنی که خیلی زود از بین میری ؟؟؟ برای چی برگشتی ؟؟؟؟ چرا نموندی و به اون دختره جواب بدی ؟؟؟ تو باید می موندی و میگفتی : هومن منو انتخاب کرده !اگر میتونی کاری بکن که هومن تو رو انتخاب کنه و انتخابشو عوض کنه ! خب اینم از داستان امیدوارم که خوشتون اومده باشه ...
|
|
سلام به همه خانم های گل و آقایان کمی خل ... (ببخشیدا شوخی بود )
خب امروز حرف زیاد دارم .... باز هم باید از شما خجالت بکشم .... من یه چند روزی کامم درست شد امروز دوباره باز قاطی کرده ... واقعا دارم از دستش دیوونه میشم ... اما من میدونم بچه خوبیه خودش درست میشه ... بیچاره هر کامپیوتری ۷۰۰۰ تا عکس توش باشه و حدود ۱۰۰ ویدیو داشته باشه قاطی میکنه !! اگه کم بود دیگه نزنید دیگه به بزرگی خودتون ببخشید ! سر میز صبحانه بودم که گوشیم زنگ خورد . با سرعت به سمت موبایلم رفتم و جواب دادم ـ سلام . ـ سلام عشق من . (هومن بود ) . ـ چطوری عزیزم ؟ - مرسی . تو چطوری ؟ ـ من هم بد نیستم . به سمت اتاقم رفتم و در رو از پشت بستم . ـ چه خبر ؟ ـ هیچی سلامتی . ـ تو چه خبر . مهموناتون رفتند ؟ ـ نه . تو چی ؟ - ما هم نه هنوز . تازه قراره برای ظهر باز هم بیان . نیلوفر میشه برای امروز ناهار بیای خونه ما ؟ - آخه .. ـ اخه نداره دیگه . ـ هومن آخه مهمونامون . زشته . ـ نه خیر زشت نیست . بگو میخوام برم هومن جون رو ببینم . هیچم زشت نیست . من شوهرتم . من بلند خندیدم و گفتم : اوه اوه . شوهر ؟؟؟ ـ بله دیگه . حالا یه ذره کمتر یا بیشتر زیاد فرقی نمی کنه . ـ (خنده ) حالا بذار به مامانم بگم ببینم چی میگه . مهمونا که اومدن دست تنهاست . اگر کارگرمون امروز هم مثل دیشب اومد باشه من میام . ـ قربونت . اینو بهش میگن زن حرف گوش کن . ـ هومن کجایی ؟؟؟ صدای خیابون میاد . بیرونی ؟؟ ـ آره بیرونم . چطور ؟ ـ بله ؟؟؟؟؟ شما بیرون چیی کار میکنید ؟؟ اونم بدون اجازه خانومتون ؟ ـ اوه کاملا یادم رفت . خب خانم اومدم به تو زنگ بزنم دیگه . آخه تو خونه یه لحظه آروم قرار ندارن که . تا میخوام به تو زنگ بزنم همه میریزن رو سرم . من باز هم خندیدم و گفتم : باشه . برو . ـ منتظرم بیای ها ! ـ هومن زشت نیست . مهموناتون چیزی نمیگن ؟؟؟ ـ نه بابا . چرا زشت باشه ؟؟ ـ حالا بذار به مادرم بگم . ـ باشه . هنوز هم کلی ناز میکنه برای من . ببین زن من بشی از این ناز ها نباید بکنی ها . از این حرفش اصلا خوشم نیومد و با صدای آهسته ای گفتم : کاری نداری ؟ـ چی شد ؟؟؟ ناراحت شدی ؟ ـ نه زیاد مهم نیست . خداحافظ . گوشی رو قطع کردم و برای اینکه کسی متوجه زنگ زدنش نشه روی ویبره گذاشتمش . به سمت آشپزخونه رفتم و به مادرم که مشغول غذا درست کردن بود گفتم : مامان !مادرم جوابی نداد . ـ مامان !!! باز هم جوابی نداد . ـ مامان !!ـ هان چیه ؟؟؟ هی مامان مامان . خب حرفتو بزن . ـ مامان هومن منو برای ناهار خونشون دعوت کرده میشه برم؟؟؟ ـ پس اینا چی ؟ ـ مامان خب اینا با من چی کار دارن ؟ ـ من نمیدونم از بابات بپرس . همون لحظه کارگری که همیشه برای کمک به مادرم میومد از راه رسید . من به سمت پدرم که روی مبل نشسته بود رفتم و گفتم : بابا میشه برم خونه هومن اینا ؟؟؟ منو برای ناهار دعوت کردند . ـ مهمون داریم . بده که تو بذاری و بری . اینا برای تو اومدند . ـ اخه اون هم منو دعوت کرد . ـ میل خودته . عمه ام که در کنار من نشسته بود گفت : نیلوفر جون برو . اشکالی نداره . ما هم میخوایم بعد از ناهار بریم بیرون بگردیم تا شب نمیایم . اشکالی نداره . پدرم گفت : اگر دوست داری پاشو برو . من هم خوشحال به سمت اتاقم رفتم و لباسام رو عوض کردم . چون میدونستم که هومن این ها مهمون دارند سعی کردم لباس مناسبی به تن کنم تا بهانه ای دست خانواده اش نداده باشم . موهای بلندم رو هم باز گذاشتم . آرایش ملایمی کردم و بعد از برداشتن کیفم و خداحافظی از همه از خونه خارج شدم . چون راه نزدیک بود پیاده به سمت خونشون رفتم . حدود یک ربع بعد روبروی در خونشون بودم . زنگ زدم و بعد از چند ثانیه کامران جواب داد : به سلام نیلو خانوم . بفرمایید تو . من هم سلام کردم و رفتم تو . کامران در خونه رو باز کرد و من وارد شدم . کامران رو بوسیدم و بعد هم کتی و مادرش رو در آغوش گرفتم . به پدرشون هم سلام کردم . همون لحظه هومن به سمت من اومد و باز هم همون احساس غریب همیشگی منو فرا گرفت . باز هم همون شور و شوق همیشگی دلم رو پریشون کرده بود . نفس عمیقی کشیدم و با لبخند شیطنت آمیزی بهش نگاه کردم . به من چشمکی زد و نزدیک شد و من رو بغل کرد و بوسید . ـ سلام آقا هومن . ـ سلام . فکر نمی کردم که بیای . ـ منظور ؟؟؟ یعنی برم ؟؟ ـ نه بابا . کی گفت . من فکر کردم که قهر کردی . – انقدر هم دیگه لوس نیستم . ـ آره میدونم بیشتر لوسی . ـ هومن !!!( با حرص ) ـ خب ببخشید . اصلا به شما زن ها نمیشه حرف زد . به سمت خانواده هومن اینا رفتم و بعد از سلام به همه به اتاق رفتم تا لباسم رو عوض کنم . هومن باز هم خوشحال به نظر میرسید و خیلی به من توجه میکرد و من هم از این رفتارش احساس رضایت میکردم . داخل اتاق شد و گفت : مامانت اینا اجازه دادن ؟ ـ آره . تو یه وقت خجالت نکشی من دارم لباس عوض میکنم میای تو ؟؟ ـ خب نمیکشم دیگه . با دستم زدم تو سرش که گفت : اوه اوه ... خانوم از الان دست بزن پیدا کردن . میگن این زنها رو باید زد تا آدم بشن . یعنی چی که دست رو شوهرت بلند میکنی . خجالت هم خوب چیزیه . ـ اوووه . بسه . چقدر حرف میزنی . ـ بله ؟؟ نشونت میدم . من داشتم از اتاق میرفتم بیرون که در رو بست و من رو از شکم بغل کرد و روی تخت انداخت خودش هم بالای من ایستاد و گفت : یه بار دیگه بگو ! ـ هومن تو هم شوخیت گرفته . بابا میخوام برم . ـ من نمیذارم (با لبخند ) من فوری از زیر دستش فرار کردم و در رو باز کردم . در کنار در ناتالی دختر عمه هومن ایستاده بود . من با دیدن اون لحظه ای خشکم زد . اون هم هول شده بود و رنگش پریده بود . هومن نفس زنان اومد و گفت :ای کلک . در رفتی . پدرتو در میارم . با نگاه به منو ناتالی اون هم سکوت کردم . من از اونجا دور شدم و به سمت پذیرایی رفتم و روی یکی از مبل ها در بین کامران و کتی نشستم . هر کسی به نحوی من رو سوال پیچ میکرد و من هم با اینکه حواسم اصلا نبود اما سعی میکردم که جوابشون رو بدم . بعد از چند لحظه هومن هم به جمع بقیه پیوست و روی یکی از صندلی ها کمی دورتراز من نشست . من سرم پایین بود و با اینکه دوست داشتم به اون موضوع فکر کنم که اون موقع ناتالی پشت در چی کار میکرد و چرا رنگش پرید اما باز هم شلوغی و صدا و همچنین نگاه های هومن این اجازه رو از من می گرفت . تصمیم گرفتم فعلا بهش فکر نکنم و اولین روز بعد از نامزدی با هومن رو با خوشی و خوبی در کنارشون بگذرونم ! به آشپزخونه رفتم و به مادر هومن گفتم : کمک نمیخواید ؟ مادر هومنبا لبخندی ملیح گفت : نه عزیزم . تو مهمونی من خودم همه کار ها رو میکنم . ـ نه این چه حرفیه ؟ مگه نگفتید که با شما راحت باشم عین دخترتون می مونم . ـ خب دیگه نگفتم که بیا اینجا کار کن . ـ من دوست دارم . خودم دلم میخواد به شما کمک کنم . حوصله ام سر رفته . مادرش باز هم خندید و گفت : باشه . حالا که انقدر اصرار داری بیا سالاد درست کن . ـ چشم . یک ظرف از توی کابینت برداشتم و مشغول به درست کردن سالاد شدم . ـ چه غذاهایی بلدی درست کنی ؟ ـ من ؟؟ بیشتر غذاهارو یاد گرفتم البته از روی کتاب آشپزی چون تا زمانی که خونه مامانم اینا بودم هیچ وقت غذا درست نکردم . هر دو مون خندیدیم و من گفتم : اما نترسید . به پسرتون غذای بد نمیدم . همون لحظه هومن وارد آشپزخونه شد و گفت : دست پخت ایشون که عالیه . و به من نگاه کرد و خندید . ـ یعنی چی ؟؟ مسخره میکنی ؟؟ ـ من ؟؟نه به خدا . مادرش گفت : انقدر اذیتش نکن . اصلا برو بیرون . هومن به مادرش چپ چپ نگاه کرد و گفت : دلت میاد ؟؟؟ پسرتو بیرون کنی ؟ مادرش باز هم خندید و گفت : پس انقدر اذیت نکن . هومن روی سکوی آشپزخونه نشست و من با جدیت نگاهش کردم و گفتم : مثل اینکه دارم سالاد درست میکنم میپری این بالا . با لبخندی که روی لبش داشت گفت : خودمم میدونم داری سالاد درست میکنی . دوست دارم بشینم اینجا . من هم دیگه حرفی نزدم و مشغول به کار شدم . هومن هر چند لحظه یک بار از چیزی بر میداشت و میخورد . من بالاخره عصبی شدم و گفتم : هومن !!اه بسه . هی ناخونک میزنی !!! خب تموم میشه دیگه . هومن ابروهاش رو انداخت بالا و گفت : بالاخره عصبیت کردم . مادرش به سمت هومن اومد و گفت : مگه نمیگم که اذیتش نکن !برو بیرون . اون لحظه ناتالی رو دیدم که ایستاده بود و به آشپزخونه نگاه میکرد . دوست داشتم که باهاش صحبت کنم . برای همین سالاد رو خیلی زود درست کردم و بعد از شستن دستام از آشپزخونه بیرون رفتم . از بابت هومن هم خیالم راحت بود چون در کنار کامران نشسته بود و با هم صحبت میکردند . به سمت ناتالی رفتم و با لبخند ازش خواستم که با هم صحبت کنیم . با اینکه رغبت زیادی نداشت اماهمراه من اومد . ترجیح دادم تا قبل از زمان ناهار با هم بریم بیرون و اونجا راحت تر صحبت کنیم . پالتومو پوشیدم و بعد از حاظر شدن ناتالی با هم از خونه بیرون رفتیم . بعد از کمی قدم زدن در خیابون از برف پوشیده شده بالاخره سکوت رو شسکتم و گفتم : ناتالی ! میشه بگی چته ؟ چرا این طوری رفتار میکنی ؟ چرا از من بدت میاد ؟ بهش نگاه کردم که با نفرت به من چشم دوخته بود !! کمی سکوت کرد و با صدایی بغض آلود گفت : مگه من بگم تو میفهمی ؟؟؟ تو خوشی زده زیر دلت هیچی حالیت نیست ! مثلا بفهمی چی کار میتونی بکنی ؟ ایستادم و بهش خیره شدم و گفتم : من حدس هایی میزنم اما دوست دارم که از زبون خودت بشنوم و بدم میاد که کسی بی دلیل از من نفرت داشته باشه . پس حرف بزن حتی اگه بدونی که من نمیتونم کاری بکنم برات . دوباره به راه افتاد و این بار بعد از کمی سکوت گفت : میدونم که تو از من هیچی نمیدونی . همون طوری که من از تو هیچی نمیدونم . نمیدونم که چه جوری پسر عموی منو شکار کردی ! اما میخوام بدونی که من عاشق هومنم . آره خانوم من عاشقه همسر آینده و نامزد شمام ! تو هم نمیتونی این عشق رو از من بگیری !! ازت متنفرم چون هومن رو از من گرفتی ! از ت متنفرم چون هومن عاشقته ! ازت متنفرم ... ودیگه نتونست ادامه بده و گریه کرد . در اون هوای سرد که هیچ کس نمیتونست تحمل کنه به زور خودمو نگه داشتم. حدسم درست از آب در اومده بود . اما هیچ حرفی نداشتم که بهش بزنم . ناتالی گفت : برو !از اینجا برو . هومنو تنها بذار . بذار تنها باشه ! بذار منو هومن در کنار هم خوش باشیم و از زندگیمون لذت ببریم . من میدونم هومن به زور از تو خوشش اومده ! از اینجا برو . هیچ کس دوست نداره که تو اینجا باشی !برو ! من که مات و مبهوت به ناتالی نگاه می کردم نمیدونستم باید چی کار کنم !دلم نمیخواست اون دختره دل شکسته رو عذاب بدم . حالم اصلا خوب نبود و به سختی روی پاهام ایستاده بودم . سرما تمام وجودم رو گرفته بود . ناتالی داد زد و گفت : میگم برو !برو برای همیشه !!!! من هم به هومن همه چیز رو توضیح میدم !برو . نتونستم بیشتر از این اونجا بایستم !!!خیابون خیلی خلوت بود . از اون جا دور شدم و بعد از چند قدم خیلی بلند شروع به گریه کردم !این هم از اولین نفر ! این هم از اولین دشمنی که از من متنفره !کسی که عاشق هومنه ! و من رو مقصر میدونه ! نمیدونم کجا بودم و چه ساعتی از روز بود ! زمانی به خودم اومدم که هنوز داشتم تو خیابون ها راه میرفتم و هوا در حال تاریک شدن بود . از یک نفر ساعت رو پرسیدم و اون هم با عصبانیت گفت : 7 . وای چقدر دیر بود . من این همه ساعت در خیابون بودم و قدم میزدم گریه میکردم . از سرما تمام بدنم کرخ شده بود . به خونمون رسیدم . زنگ زدم و نگین در رو باز کرد . به سختی از چند پله بالا رفتم . در آپارتمان باز شد و من به همه سلام کردم و به داخل اتاقم رفتم ! اینجا میخوام از همه دوستان گلم که همیشه به من لطف داشتند تشکر کنم ! اگر بخوام اسم ببرم زیادن ! ممنونم از درسا جونم که منو دوست داره و اظهار لطف به من داره ! کاش همه چیز طوری که تو میگی بود ! از همه و همه که فکر میکنن من دوستشون ندارم تشکر میکنم و میگم که دوستتون دارم خیلی زیاد ... دروغ هم نمیگم اصلا ... و امااااااااااااااااا دو نفر که از ته ته ته ته قلبم دوستشون دارم نهال جووووووووون و مانااااااااا جون ... راستی ... تولد مانا جووووون رو هم پیشاپیش تبریک می گمممممممممم دوست دارم باز هم باشم اما فکر کنم که انقدر حرف زدم سر درد گرفتیدددد .... دوست دارم خیلی بیشتر آپ کنم اما نمیشه دیگه .... |
|
سلام میکنم به همه دوستان گلم !!!
خب اول یه توضیح بدم ... در آپ گذشته من گفتم که میخوام یه کاری بکنم که شاید موجب مرگم بشه ... از همه معذرت میخوام ... نیلوفرانه جونززززز ... کجایی دخی؟؟؟؟ من که دوسمت داشتم کجا رفتیییییی ؟؟؟؟ خب من نمیتونم تو جایی نظر بدم برای همین تو فکر کردی که من به فکر آنیتا نیستم !!! .خانواده ای وارد خونه شدند که به ظاهر از اقوام هومن اینا بودند . هومن با خوشرویی از آنها استقبال کرد و ما رو به هم معرفی کرد . ـ ایشون سهیلا خانوم عمه من و آقای موحد شوهر عمه من هستند . ایشون هم ناتالی تک فرزند عمه من هستند . ـ سلام خیلی خوشبختم از آشناییتون . عمه هومن من رو در آغوش گرفت و با شوهر عمه اش هم دست دادم خواستم با دختر عمه هومن روبوسی کنم که لبخند تلخی به من زد و از اونجا دور شد . دلیل این حرکتشو نفهمیدم اما سعی کردم که به روی خودم نیارم و با لبخندی پذیرای عمه هومن شدم . ما حدود 90 نفر مهمون داشتیم . بسیاری از دوستانم که مدت ها بود اون ها رو ندیده بودم رو دیدم و با اشک ریختن و در آغوش گرفتن همدیگه این دلتنگی جبران شد . بسیاری از اقواممون هم که از سال های قبل که ما به کانادا اومده بودیم رو ندیده بودم رو بالاخره دیدم و باز هم یک بار دیگه دیدار ها بعد از گذشت سال ها تازه شد . همه چیز به خوبی پیش میرفت و خوشبختانه هر دو خانواده استقبال گرمی از همدیگه کرده بودند . کامران هم با لبخند خیلی زیبا به سمت ما اومد و سرشو در میان هر دوی ما اورد و گفت : تبریک میگم . نیلو امیدوارم بتونی بیشتر از یک سال طاقت بیاری . هومن به کامران نگاه مرموزی کرد و گفت : خودم میدونم چی کارت کنم ؟ کامران هم خندید و گفت : خب ببخشید . شوخی کردم . هر کسی برای مدتی به کنار ما میومد و بعد از تبریک و کمی صحبت میرفت . چیزی که در اون لحظه به سختی آزارم میداد نگاه دختر عمه هومن بود . دقیقا روبری من نشسته بود و با نگاه تنفر آمیزی به من خیره شده بود . خیلی سعی کردم که حداقل امشب خودم رو از یک سری افکار منفی دور کنم اما با نگاه اون دختر همه چیز به یادم میومد . تا اینکه بالاخره دوستان من و هومن از ما خواستند که برای رقص بریم . گاهی اوقات با یک آهنگ میرقصیدیم و باز هم به جامون برمیگشتیم . همه دوستامون مجلس رو به طور خاصی گرم کرده بودند و از اون حالت رسمی در اورده بودند . وقتی کمی همه آروم شدند کتی با ظرفی وارد شد . اون سینی با گل های طبیعی خیلی زیادی تزیین شده بود و دو جعبه در آن قرار داشت . کتی به سمت ما اومد و همه با دست و هورا اونو تشویق کردند . همه برای ما دست زدند و هومن در جعبه رو باز کرد و حلقه رو در اورد و در دست من کرد . این بار دیگه صدای جمعیت خیلی زیاد تر بود و بعد از هومن من حلقه رو در دست اون کردم . اون لحظه انقدر احساس خوبی داشتم . با اینکه یک سری از خاطرات گذشته به سختی آزارم میدادند اما سعی کردم از اون ها دوری کنم . لحظه ای متوجه روبروم شدم و دیدم که ناتالی از روی صندلی بلند شد و به سمت اتاق ها رفت . از این رفتارش تعجب کردم اما همون لحظه متوجه هومن شدم هر دو مون همدیگه رو در آغوش گرفتیم و بعد هم هومن منو بوسید . پدر و مادر هومن به همراه کامران و کتی به سمت ما اومدن و ما رو در آغوش گرفتند و بوسیدند و بعد هم یک یک اعضای خانواده به سمت ما اومدند . مراسم اون شب خیلی خوب و باشکوه برگزار شد . اما فکر ناتالی لحظه ای منو رها نمی کرد . شاید اون از من خوشش نمی یومد . چه جور ممکن بود با بار اول دیدن من از من خوشش نیاد ؟؟؟ همگی برای صرف شام دعوت شدند . مادر و پدرم در این مراسم از هیچ چیز کم نگذاشته بودند و من باید واقعا شکر گذار اون ها بودم . بعد از صرف شام دوباره غوغا و هیجان رقص و شادی همه جا رو فرا گرفته بود . منو هومن هم در کنار هم نشسته بودیم و گاهی اوقات می رقصیدیم . هومن خیلی خوشحال به نظر میرسید و دائم سعی میکرد با شوخی هاش منو به خنده در بیاره . من هم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم دائم میخندیدم . به هومن گفتم : عمه ات کجا زندگی می کنه ؟؟ هومن با خنده ـ کدوم عمه ام ؟ ـ همونی که اسم دخترش ناتالی هست . ـ نمیدونم فکر کنم کانادا هستند . ـ پس تو دخترش رو میشناسی . ـ چند بار دیدمش . از رفتارش ناراحتی ؟ ـ نه اما دوست دارم باهاش صحبت کنم . ـ خب بیا بریم پیشش . همراه هومن به سمت ناتالی که تنها روی یک صندلی نشسته بود رفتیم و هومن با لبخندی که روی لب داشت سعی کرد کمی اخمهای اونو باز کنه . ـ چطوری دختر عمه گرامی ؟ ناتالی کمی اخماش رو باز کرد و گفت : مثله این که تو خیلی خوشحالی . هومن خندید و گفت : آره من خیلی خوشحالم . تو نیستی ؟ ناتالی نگاهی به من کرد و جواب هومنو نداد . من سعی کردم دست ناتالی رو در دست بگیرم و باهاش گرم تر بشم که دستشو از دست من بیرون کشید . اون لحظه چیزی به ذهنم رسید که نود درصد احتمال میدادم که درست باشه . هومن گفت : اتفاقی افتاده ؟ امشب ناراحت به نظر میرسی ؟ ناتالی گفت : تو که خوب میدونی . هومن با تعجب پرسید من ؟؟؟؟؟ همون لحظه پدرام از منو و هومن خواست که به جمع اونها بریم و برقصیم . هومن هم که انگار برای چند لحظه همه چیز رو فراموش کرد خیلی سریع از پدرام استقبال کرد و دست منو گرفت و با هم به سمتی رفتیم که همه دوستان نشسته بودند . چون این مراسم نامزدی بود و اکثرا از اقوام درجه یک دعوت میشد از میان دوستان من و هومن اکثرا افرادی که خیلی با ما صمیمی بودند اومده بودند و حتی اعضای گروه هومن اینا نیومده بودند . بعد از ساعتی زمانی که حدودا به نیمه شب نزدیک میشدیم کم کم مراسم به پایان رسید و اکثر مهمون ها خونه رو ترک کردند . منو هومن ایستاده بودیم و با احترام از تک تک مهمونها تشکر میکردیم و با اون ها خداحافظی میکردیم . من مشغول صحبت با هومن بودم که عمه هومن به همراه شوهر و فرزندش به ما نزدیک شدند . هنوز هم اخم های ناتالی در هم بود و سرش پایین بود . ـ عمه جون ممنون که اومدید خیلی خوشحال شدیم . ـ خیلی لطف کردید اومدید از آشناییتون خوشحالم . ـ ممنونم عزیزم . ما هم خوشحال شدیم . هومن جون ما چند روز در ونکور هستیم خوشحال میشیم که بتونیم ببینیمت . ـ اگر وقت شد حتما . عمه و هم عمه و شوهر عمه هومن از ما دور شدند هومن روبروی ناتالی ایستاد و شونه هاش رو گرفت و گفت : چی شده ؟؟؟؟ کسی اذیتت کرده ! کاملا مشخص بود که ناتالی بغض کرده به هومن نگاه کرد و خواست بره هومن بهش نزدیک تر شد و گفت : چی شده ؟ ناتالی به سختی از هومن دور شد و رفت . هومن خواست بره دنبالش اما منصرف شد و برگشت . به من نگاه کرد و گفت : زیاد بهش فکر نکن . بعد از اینکه همه مهمون ها رفتند و عده ای که قرار بود شب رو در خونه ما بگذرونند اونجا بودند . همگی نشسته بودیم و من و هومن مشغول صحبت بودیم . کامران هم به جمع ما پیوست و شروع به اذیت کردن هومن کرد . چند لحظه بعد مادر هومن اشاره کرد که بریم . پدرش هم گفت : بهتره دیگه زحمت رو کم کنیم . پدر من ـ نه این چه حرفیه . ـ به اندازه کافی امشب اذیتتون کردیم . ـ نه خواهش میکنیم . وظیفه مون بود . نگین در کنار هومن ایستاده بود و با هومن شوخی میکرد و هومن هم هی میگفت : نگین ؟؟؟؟ داشتیم ؟؟؟ مادر هومن من رو در آغوش گرفت و گفت : امیدوارم خوشبخت بشید . ـ ممنونم . ـ فعلا خداحافظ . ـ خداحافظ . با پدرش هم خداحافظی کردم . کامران در حالی که کتش رو میپوشید گفت : نمیای پیش ما ؟؟؟ ـ نه آخه مهمون داریم بده . ـ آها باشه . امیدوارم که طاقت بیاری لااقل تا عروسی . من بلند خندیدم و هومن که خیلی جدی ایستاده بود چون همه توجهشون به ما جلب شده بود یک بشکون از پای کامران گرفت . ـ بیا برو . کامران خندید و خداحافظی کرد و رفت . کتی هم منو بغل کرد و گفت : از همین الان شروع کن . من ـ چیو ؟ ـ زورگویی . وگرنه رو سرت سوار میشه . من به هومن نگاه کردم و یک لحظه با دیدن چشماش در فکر فرو رفتم . مگه میشد ؟؟؟ مگه میشد این فرشته بی بال روی زمین رو اذیت کرد . مگه میشد از اون دست کشید ؟؟؟ مگه میشد بهش زور گفت ؟؟؟ نه هرگز . کتی هم از ما دور شد . من و هومن موندیم . دستشو گرفتم و همراه هم از در خونه رفتیم بیرون . بغلش کردم و بعد از چند ثانیه که از آغوش گرمش بیرون اومدم گفتم : خیلی خوشحالم !!!! ازت ممنونم . دلم برات تنگ میشه ... هومن خندید و گفت : من میخواستم اینارو بگم . خب من هم از تو بیشتر ممنونم . دوستت دارم خیلی زیاد . مواظب خودت باش. از اون جا دور شد و این جمله آخرش مثله همیشه یک گرمای خاصی از امید رو در من به وجود اورد . سوار ماشین شدند و از اونجا رفتند . من هم به داخل رفتم و در کنار مهمون ها نشستم . مادرم که درکنار من نشسته بود گفت : نیلو ! نمیخوای لباست رو عوض کنی ؟ خسته نیستی ؟ ـ چرا الان میرم . همه به من لبخندی زدند و مادر بزرگم گفت : قربونت بشم بیا اینجا یه بوست کنم انقدر بزرگ شدی . مثله مامان بزرگت خوش سلیقه ای !!! ماشااله چقدر هم خوش خنده و باوقار بود . من با هر تعریفی که از هومن میکرد در دلم قند آب میشد و خیلی خوشحال میشدم . به مادر پدرم نگاه کردم که اونها هم لبخند میزدند . صورت مادر بزرگم رو بوسیدم او هم سر منو بوسید و گفت : امیدوارم خوشبخت بشید . خیلی برازنده همید . فقط خودت میدونی که چقدر سخته ! با این حرفش لبخند از روی لب های من محو شد و گفتم : بله میدونم . اما خب من همه رو قبول کردم . دختر عموم (نگار) که اونجا نشسته بود گفت : چه سختی ؟؟؟ با یک آدم پولدار ازدواج کردی انقدر هم دوستت داره چه سختی ؟؟؟ از این حرفش زیاد خوشم نیومد گفتم : این که باید تو غربت بدون هیچ کس و دور از پدر مادرم زندگی کنم . اینکه با کسی زندگی میکنم که فقط مال من نیست و ممتعلق به میلیون ها آدمه . اینکه ... مادر بزرگم نذاشت ادامه بدم و گفت : همین کافی نبود . ببین چه قدر دخترم قویه ؟؟؟ من لبخندی زدم و تشکر کردم . نگار هم سکوت کرد و حرفی نزد . من گفتم :اما من با همه اینها کنار اومدم و البته هومن انقدر خوبه که خودش همه این ها رو حل میکنه . پسر عمه ام که تقریبا همسن من بود گفت : امیدوارم . این طور که میگی باشه . من به اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسام و باز کردن موهام ناگهان توجهم به حلقه دست چپم جلب شد . چقدر زیبا بود . ناخوداگاه دستمو جلو اوردم و حلقه رو بوسیدم . احساس خوبی به من دست میداد چون یادگار هومن بود . از اتاق بیرون رفتم . کارگرها کارشون رو تموم کرده بودند و در حال رفتن بودند . به سمت پذیرایی رفتم و در کنار مادرم نشستم . خیلی خسته بودم و دوست داشتم که هر چه زودتر بخوابم . مادرم خیلی زود برای همه رختخواب هاشون رو آماده کرد و هر کس برای خوابیدن رفت. من هم به اتاقم رفتم . هنوز کسی به اتاق من نیومده بود . گوشی رو برداشتم و به هومن زنگ زدم . بعد از یک بوق گوشی رو برداشت و با صدای آهسته ای جواب داد : سلام خانوم ! ـ سلام . رسیدی ؟ ـ آره رسیدیم . الان هم چند نفر مهمون داریم که دارن میخوابن . ـ ما هم همین طور . ـ دلت برام تنگ شده بود زنگ زدی ؟ من چند لحظه سکوت کردم و بعد خندیدم و گفتم : آره دلم تنگ شده بود . ـ چه عجب !! شما یه بار به ما از این حرف ها زدی . ـ هومن خیلی نامردی ! خندید و از من عذر خواهی کرد . ـ نیلووو !اگه امشب مهمون نداشتید میذاشتی من بمونم خونتون ! ـ نه !!!ـ چرا ؟؟؟ (باتعجب ) ـ چون شما مهمون داشتید . ـ اه اذیت نکن دیگه . ـ هومن راجع به چیزهایی که واقعیت نداره و گذشته بهتره که حرفی نزنیم . منو تو وقت زیاد داریم که در کنار هم باشیم . ـ ای کلک . همون لحظه کامران گوشی رو از دست هومن گرفت و گفت : سلام . زن داداش گلم . من خندیدم و گفتم : سلام جوجو . چطوری ؟ هومن این موقع شب هم نمیذاره که بخوابی ؟ ـ نه من زنگ زدم . هومن – کامران خان دیدی ؟ ـ خب حالا یک بار معجزه شده .ـ ببخشید مزاحم شدم ؟ بد موقع زنگ زدم ؟ ـ نه بابا من فکر کردم هومن زنگ زده . هومن گوشی رو گرفت و گفت : خب دیگه من برم ! ـ بله ؟؟؟ کجا ؟؟؟ ـ منظورم اینه که دیگه قطع کنم !! ـآهان . خب باشه . شب به خیر ـ مواظب خودت باش . دوستت دارم . شب خواب های خوب ببینی . البته فقط حق داری خواب منو ببینی !!! من خندیدم و خداحافظی کردم . بعد از قطع کردن خیلی زود خوابم برد . صبح در حالی که صدای همه به گوش میرسید از خواب بیدار شدم ! به سختی چشمام رو باز کردم ! مادرم که مشغول تمیز کردن اتاق بود گفت : چه عجب !!گفتم خسته ای یک کم بیشتر بخوابی ! دیشب چرا آرایشتو پاک نکردی ؟؟ موهاتم که باز نکردی ؟؟ من که تازه فهمیدم مامانم چی میگه با تعجب در اینه به خودم نگاه کردم و گفتم : اصلا یادم نبود . ـ خب ! انقدر عینه این ادم های گیج به من نگاه نکن برو دست و صورتت رو بشور که همه بیدار شدند . منتظر توایم تا صبحانه بخوریم !!! من بعد از اینکه لباس مناسبی به تن کردم از اتاق بیرون رفتم . به همه سلام کردم و بعد از شستن دست و صورتم همراه همه صبحانه خوردیم !! خب امیدوارم خوشتون اومده باشه ... لطفا فقط نگید که داستان خوب بود ... من میخوام نظر واقعیتون رو بدونم !!! راستی یه چیز خنده دار ... خوب دیگه ... همتون رو دوست دارم ... |
|
سلام میکنم به همگی ...
خب بی مقدمه میرم سر داستان .... در ضمن بگم این ادامه قبلی هست . چون نمیدونم از کجا نذاشتم از یه جایی میذارم دیگه ... خودتون که میدونید قبلی هک شده ... هومن اخماش در هم رفت و گفت : یعنی چی ؟؟ من این همه مدت صبر کردم . تو خوب میشی من مطمئنم . ـ خدا کنه . چشمام رو روی هم گذاشتم . با اینکه از صبح خیلی خوابیده بودم اما خیلی هم خسته به نظر میرسیدم . هومن با دستان پر مهرش منو نوازش میکرد و من هم از اینکه بعد از مدت زیادی سختی و اینکه هیچ وقت کسی حاظر نشد واقعا به من محبت کنم خیلی خوشحال بودم . احساس بسیار خوبی داشتم که لااقل هومنو دارم که وقتی گریه میکنم آرومم کنه . اگر چه در طول زندگیم گریه کردنم برای هیچ کدوم از دوستام به طور واقعی مهم نبود اما حالا دیگه کسی رو داشتم که براش مهم باشم و این بهترین احساس برای من بود و حاظر نبودم به هیچ قیمتی از دستش بدم . با همین افکار به خواب رفتم . صبح در حالی که نور خورشید چشمامو اذیت میکرد و خواب رو از من میگرفت بیدار شدم . هنوز هم هومن منو در آغوش داشت و باز هم به آرامی به خواب رفته بود . مدتی بدون هیچ حرکت و صدایی در سکوت به او خیره شدم . احساس عجیبی در خودم حس میکردم . احساسی که شادی بخش و پر از شور بود . دوست نداشتم که از رختخواب بیرون بیام . برای همین دست هومنو در میان دو دستم گرفتم و به خودم چسبوندم و به آرومی بوسیدمش . آرامشی که در اون لحظات داشتم تا به اون روز نادیدنی بود . چقدر بودن در کنار هومن خوب و دلپذیر بود . هومن کمی به من نزدیک تر شد و من رو در بغل گرفت . این بار شور و هیجان من از همیشه بیشتر بود . احساس میکردم زمانی که خوابه باهاش راحت ترم . شاید اگر بیدار بود هرگز نمیتونستم با این حال در بغلش بخوابم . سعی کردم من هم چشمام رو ببندم و از این سکوت و آرامش لذت ببرم . مدتی بعد دوباره چشمام رو باز کردم . این بار هومن بیدار بود و به من خیره شده بودم . با صدای خیلی آهسته گفتم : سلام . هومن هم به علامت جواب سلام من چشماش رو یک بار بست و باز کرد . چند ثانیه به هم خیره شدیم هومن با صدایی آهسته تر از صدای من گفت : بهتری ؟؟؟ ـ آره خیلی بهترم . ـ درد داری ؟ ـ نه دیگه درد ندارم . هومن خیلی آروم به نظر میرسید . خیلی آروم صحبت میکردم و با لبخند خیلی ملیحی به من نگاه میکرد . زمانی که این طور میشد احساس میکردم که خیلی بزرگ شده . احساس میکنم که خیلی عوض شده . ـ خوشحالم که دیگه درد نداری . ـ آره خدا رو شکر راحت شدم . ـ اما باید مراقب خودت باشی . ـ هومن تو خسته نمی شی من انقدر یا حالم بد میشه یا مریضم ؟؟ خودم که دیگه خسته شدم . باز هم لبخند زیبایی مهمون چهره ی مهربونش بود . ـ نه . قرار نیست که تو همیشه حالت خوب باشه . خوب میشی در کنار من . دیگه هم از این حرف ها نزن . ساعتی بعد همه بعد از خوردن صبحانه در کنار هم نشسته بودیم و در مورد موضوعی صحبت میکردیم . گوشی من زنگ خورد . با دیدن اسم روی گوشی متوجه شدم که مهساست . ـ سلام . ـ سلاااااااام نیلو خانوم . خدا بد نده ؟؟؟؟ ـ تو از کجا فهمیدی ؟؟؟ ـ حالا بماند . بهتری ؟ ـ آره اما از کجا فهمیدی ؟؟ـ ای بابا دیروز هومن اومده بود داروهات رو بگیره من دیدمش . اونم به من گفت . ـ خب چطوری ؟ ماهان چطوره ؟ ـ ما هم خوبیم . ماهان که همش میخوابه . حوصله منو سر برده . ـ اون که بیچاره همش دنبال تواه . خب خسته میشه دیگه . – حالا تو نمیخواد دفاع کنی . ـ خب ببخشید . – هومن چطوره ؟ ـ هومن هم بد نیست . این جا کناره منه . ـ به همه سلام برسون . ببینم عروس خانوم شما نمیخواید خرید کنی ؟؟؟ ـ من بیشتر خرید هامو کردم . زیاد چیزی لازم ندارم . ـ اوه آره اصلا حواسم نبود . میگم خیلی پر رو شدی ها . ـ چطور ؟؟ ـ هنوز خبری نیست میری شب خونه هومن اینا . – شما ببخش . خودت چی ؟؟؟ ـ حالا من با تو فرق دارم ! ـ آهان چه فرقی ؟ - بزرگترین فرقم اینه که من شعور دارم ـ ای بی ادب . ـ جدی مامانت چیزی نگفت ؟ ـ نه . آخه وقتی من اونجا در کنار هومن اینام چرا باید چیزی بگه . ـ اوه چقدر من خرم . خب دیگه کاری نداری ؟؟؟ ـ نه . ـ شاید بهت یه سر بزنم . ـ باشه خوشحال میشم . سلام برسون خداحافظ ـ خداحافظ . تماس رو قطع کردم . هومن ـ کی بود ؟ کامران ـ تو نمیدونی ؟؟؟ خب مهسا بود دیگه . من ـ نه اون یکی شوهرم بود . خب مهسا بود دیگه . هومن ـ خب ببخشید . چرا می زنید ؟ من بلند شدم و به کنار پنجره رفتم و از پشت پنجره به منظره زیبای بیرون خیره شدم . سفیدی برف همه جا رو پوشونده بود . تا چند روز دیگه کریسمس هم بود. خانواده هومن اینا همه خرید هاشون رو هم کرده بودند . بعد از مدت ها این اولین کریسمسی بود که در کنار هومن به من خوش میگذشت . و یکی از بزرگترین خوشحالیام این بود که نامزدی خودم هم بود . قرار بود که به فاصله چند ماه بعد از نامزدی مراسم عقد رو برگزار کنیم . البته اگر کمی کارهای هومن سبک تر میشد . چند روز گذشت . من دیگه کاملا بهبود پیدا کرده بودم و در خونه خودمون به سر میبردم . مادرم با صدای بلند وارد اتاق شد و به من گفت : پاشو دیگه . ظهر شد . باید حموم بری . آرایشگاه بری . کلی کار داریم . ـ مامان بذار یک کم دیگه بخوابم . پتو رو از روی سر من کشید و گفت: پاشو . من با دیدن ساعت متوجه شدم که خیلی دیر شده . خیلی سریع از رختخواب مثله فرفره بیرون اومدم و تو اتاق دور خودم میچرخیدم . بعد از رفتن به حموم و خوردن یک لیوان چای همراه مادرم به آرایشگاه رفتم . قرار بود که تعدادی از اقوام نزدیک هر دو خانواده برای مراسم نامزدی ما به کانادا بیان و البته همه دوستها و آشناهای خانوادگی ما در کانادا دعوت بودند . بعد از مدل ساده ای که آرایشگر به موهام داد و آرایش کمی که توسط یک فرد دیگه انجام شد هومن اومد دنبال من . هومن رو از اون سمت خیابون دیدم که در کنار ماشین ایستاده بود . کت و شلوار مشکی به تن داشت و زیر کتش یک جلیقه مشکی پوشیده بود . و در زیر اون جلیقه هم یک بلیز سفید ساده پوشیده بود و کروات مشکی هم زده بود . با دیدن هومن در اون لباس ناخوداگاه خندم گرفت . هومن به سرعت به طرف من اومد و با لبخندی که باز هم زینت بخش چهره اش بود به من خیره شد . من هم بهش لبخند زدم و سلام کردم . من روی پله ایستاده بودم و هومن در پایین پله بود . دست منو گرفت و گفت : سلام زیبای من . چقدر خوشگل شدی . ـ یعنی تاحالا نبودم ؟؟؟؟ ـ نه اصلا . ـ واقعا ممنون . ـ شوخی کردم . حالا بغض نکن دیوونه . مامانت کجاست ؟ ـ مامانم زودتر از من برگشت . ـ اه خب پس ما هم بریم . ـ بریم . ـ پیراهن مشکی کوتاهی که تا زیر زانوهام بود پوشیده بودم و موهام رو هم مدل ساده ای درست کرده بودند . به دلیل سرمای هوا یک شنل نازک به روی پیراهنم پوشیده بودم . هومن گفت : تو سردت نیست ؟ بیا بریم سرما میخوری ! همراه هم سوار ماشین شدیم و هومن بخاری رو روشن کرد . ـ الان گرمت میشه . ـ هومن چقدر تو این لباس با نمک شدی . ـ حالا نمیشد یه امشب به موهات ژل نمیزدی ؟ ـ نه دیگه مگه میشه تریپ آقا هومن به هم میخوره . ـ آهان بله . زمانی که به خونه رسیدیم اکثر اقوام و آشنایانی که مدت ها بود اون ها رو ندیده بودم در جلوی در خونه انتظار ما رو میکشیدند . بعد از استقبال گرمی که توسط اون ها از ما شد همگی به داخل خونه رفتیم . همه چیز خوب و آماده بود خونه ی ما تقریبا خونه ی بزرگی بود و به همین دلیل برای همه مهمونا جای کافی بود . امیدوارم خوشتون اومده باشه ... فقط برام دعا کنید ... بهتره نگم که قراره چی کار کنم چون منو میزنید و انقدر خطرناکه که .... خب دیگه شرمو کم کنم که یه وقت موجب آزار بعضی ها نشم ... بای بای
|
|
سلام میکنم به همگی ...
خب همه منو میشناسید و میدونید که وبلاگ سابق من هک شد و من به اجبار ملزوم به ساخت وبلاگ دیگری شدم .... همگی از اینکه من داستان مینوشتم خبر داشتید و به وبلاگ سابق من سر میزنید و به من لطف داشتید .... برای این پست اول از همه باید فوت خانم مهستی رو به همه تسلیت بگم که همون طور که دیدید در مراسم این بانوی بزرگوار کامران هومن و بسیاری از هنرمندان حضور داشتند ... من امروز بسیار خوشحال هستم چون بالاخره در مدرسه ای که خیلی دوست داشتم قبول شدم بعد از گذشتن از هفت خان رستم خب دیگه خیلی صحبت کردم .... امیدوارم که همه چیز به حالت سابق در این وبلاگ پیش بره .... از همه دوستان گلم یک بار دیگه تشکر میکنم و میخوام بگم که همتون رو دوست دارم .... بای بای
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي تورو کم دارم
سينه اي پر از غم دارم وقتي تورو کم دارم دلم گرفته ماتم دارم وقتي که سينه اي نيست براي سرسپردن وقتی قمار عشقو اين دل غافل من """بيا که غير از عشق تو عشق دگري نيست""" From "M.M" To My dear LOVe KAMRAN HOOMAN" |
| نویسندگان |
|
khthe_bestforalltheworld khthe_bestforalltheworld |
|
RSS
|