![]() |
![]() |
|
|
سلامممممممممممممممم دوستای خوبم ....
بابا این مهسا جونممم ترکونده ... مثه اینکه اینجا دیگه جای من نیسسسسسسسسسسست ____♥♥♥_____♥♥♥_____ __♥_____♥_♥_____♥___ __♥______♥______♥___ ___♥___Happy___♥____ _____♥_______♥______ _______♥___♥________ _________♥__________ _______♥___♥________ _____♥Valentine♥____ ___♥____Day____♥____ __♥______♥______♥___ __♥_____♥_♥_____♥___ ____♥♥♥_____♥♥♥_____ HappY valenTine
خب نمیدونم واسه چی آپ میکنم ؟؟؟؟ چون حرفی واسه گفتن ندارمممممممم نه عکسی نه چیزی ... برای همینم بود که گفتم جای من نیست .... راستی کارنامه رو گرفتم و شاهکارم رو دیدم البته با این مدرسه و امتحاناش بد نبود اما تاحالا این نشده بودم شنیدم که امسال جمع همه جمع هست در دبی ... آلبوم که می (اردیبهشت ) میاد .... امروز میخواستم داستان جدیدمو اولش رو بذارم فقط واسه اینکه یه نفر مخصوص خونده باشه و شما نظرتونو بگید .... فقط امروزززز ... میخوام که کمکم کنید که بهتر بنویسم .... ـ آخه نهال .... خودتو بذار جای من . این همه مدت دلخوش به این باشی که بالاخره یه روز از نزدیک میبینیش بعد از این همه مدت . بالاخره یه روزی میرسه که دستاشو لمس کنی اما اون روز نمیرسه چرا ؟چرا کارها درست نمیشه ؟؟؟؟؟ ـ بابا من میدونم چقدر سخته . منم خیلی صبر کردم . تا بالاخره دیدمش . اون لحظه نمیدونی باید چی بگی ؟ نمیدونی چی کار باید بکنی ؟ ـ منم همه ی اینارو میدونم . توی این مدت انقدر وقت داشتم که به تمام ثانیه هاش فکر کنم . اما واقعا دیگه توی این یک مورد صبر ندارم . ـ من بهت قول میدم امسال دیگه میشه . ـ مرجان هم بهم گفت اگر بگی که میبینیش حتما میشه . اما من که فکر نمیکنم . ـ منم همین طور فکر میکنم . تو اگر خودت ایمان داشته باشی که اتفاق میفته پس حتما میشه . ـ نهال جون مامانم دوباره صدام میکنه . فعلا کاری نداری ؟ مرسی که آرومم کردی و حداقل حرفام رو شنیدی . ـ خواهش میکنم . این حرفا چیه ؟ قربانت ـ خداحافظ . چند سالی میشه که با هم دوست هستیم و این روزها از کسانی هست که شاید به بهونه ی تفاوتی که با دیگران داره احساس متفاوتی هم نسبت بهش دارم و گاه و بی گاه به هر بهونه ای سعی میکنم که بهش نزدیک بشم و حداقل چند جمله ی کوتاه برای به زبان آوردن داشته باشم . به خصوص حالا که دیگه این احساس خوب همراه من هست که اون هم با من پشت نیمکت های یک مدرسه اما شاید با یک کلاس تفاوت میشینه . قد متوسط و اندام کوچکی که داره در کنار صورت زیباش ؛ توجه هر کس رو به خودش جلب میکنه . شاید میشه زیباییش رو از روی قضاوت کامران که اون رو دختر زیبا نامیده کمی تصور کرد . به خصوص زمانی که لبخند جادوییش روی صورت کوچکش نقش میبنده و خطوط چهره اش چنان با توازن مزینی شکل میگیرند که هر کسی رو ناخودآگاه به سمت خودش جذب میکنه . احساس علاقه ای که نسبت بهش دارم قابل توصیف نیست اما شاید به خاطر وجود یک حس که اسمش رو میشه گذاشت خجالت نمیتونم زیاد بهش نزدیک بشم . به خصوص زمانی که بین تعداد زیاد دوستهاش در حال صحبت و ابراز احساسات قشنگش هست ترجیح میدم که از فاصله ای دور نگاهش کنم اما کمتر مزاحمش بشم . خیلی زود عکسهایی که اطرافم روی زمین ریخته بود رو جمع میکنم و روی میز میذارمشون . انقدر وسیله روی میز تحریرم هست که میترسم الان من توی این همه وسایل گم بشم . به چهره ی کاملا جدیش که توی عکس ثابت بود اما انگار با من صحبت میکرد خیره شدم و میگم : زود برمیگردم . چشمکی به عکس ها زدم و از اتاق بیرون میام . ـ بله مامان . ـ زود حاظر شو مهمون قراره برامون بیاد . ـ باز هم مهمون . هر روز باید یکی رو دعوت کنی . ـ بی ادب نشو . ـ حالا کی هست ؟ ـ یکی از دوستای منه . ـ خب دوست تواه به من چه ربطی داره. ـ با من بحث نکن . زود حاظر شو . با ناامیدی از اینکه بتونم مامانم رو راضی کنم که من در جلوی مهمان ها حضور پیدا نکنم به سمت اتاقم میرم . باز دوباره چشمم می افته به عکس هاش . اخم هامو باز میکنم و با خنده ی پر از شیطنتی رو به عکسها میگم : آخه تو کار و زندگی نداری دائم داری از من دلبری میکنی ؟ عکسهاشو مرتب میکنم و میذارمشون سر جای همیشگی یعنی کنار پنجره و میگم : خب . طبق معمول بازم مهمون داره میاد پس من باید اول به این اتاق و بعد هم کمی به خودم برسم . با درگیری زیاد با خودم و غر و لند کردن زیر زبون لباس هایی که از کمد بیرون ریخته و کتاب هایی که نزدیک هست به سقف برسند رو از روی زمین برمیدارم . حالا نوبته خودمه ! در کمد رو باز میکنم و چند ثانیه ای بدون این که بدونم این جا چی میخوام به وسایل داخل کمد خیره میشم . ـ خب هومن ! تو بگو چی بپوشم ؟ من که دیگه عقلم کار نمیکنه . ـ حالا خیلی بهتر شدم . امیدوارم این بار دیگه کسی از لباسم ایراد نگیره . بلیز راه راه سفید و آبی با شلوار جین مشکی . موهامم که مثل همیشه با گیره بالای سرم هست . هر چند پوست خیلی سفیدی ندارم اما رنگ آبی خیلی بهم میاد . ـ هومن ! خوب شدم ؟ هیشششششششششش. کسی این بار دیگه نباید مثل دفعه ی قبل بفهمه که من با تو و کامران و چند نفر دیگه زندگی میکنم ! میدونی که این خواسته ی مامانه . مامان دیگه نمیخواد که دخترش رو دیوونه صدا کنن . اما من دیگه حرف های مردم برام ارزشی نداره . فکر میکنم بعد از این همه مدت دیگه برام خیلی عادی شده . انقدر عادی که با یک نگاه و یک نفس عمیق به قول کامران ( با لبخند ) ازشون میگذرم . این طوری هم خودم راحت ترم هم خودم . خیلی بلند خندیدم و یک لحظه به خودم میام . واقعا خاک بر سرت که انقدر احمقی . صدای عقربه های ساعت توجهم رو به خودش جلب میکنه و بالاخره کاری میکنن که بهشون نگاه کنم . چند دقیقه تا ساعت 6 مونده . هوا هم کاملا تاریک شده و از پنجره ی اتاق که نگاه میکنم جز تاریکی و چراغ هایی که در اعماق سیاهی سو سو میکنند خبر دیگه ای نیست . صدای زنگ منو از ماورای رویاها و افکارم بیرون میکشه. ـ اه لعنت به این زنگ ؛ اومد . یک بار دیگه جلوی آینه میرم . کنترل نهایی . ـ هومن خواهش میکنم تا زمانی که این اینجاست منو اذیت نکنی ها . یادته که اون دفعه انقدر منو خندوندی که بالاخره ناراحت شدند و رفتند . با شنیدن صداشون به اجبار در اتاقم رو باز میکنم و به سمت در ورودی میرم که به قول بزرگترها از کسانی که هیچ علاقه ای بهشون ندارم استقبال کنم . به اجبار لبخندی مصنوعی به روی لبهام نقش میبنده تا استقبال گرمی ازشون داشته باشم . خانمی که حدودا هم سن مادرم نشون میده با قدی بلند و صورتی کشیده که آرایش غلیظی به روی صورتش نشسته روبروی صورتم قرار گرفته . هر چی فکر میکنم به خاطر نمیآرم که تا به حال این زن رو جایی دیده باشم . فکر هم نمیکنم که از دوستان نزدیک مامان باشه . پشت سرش دختری که تقریبا شانزده سال سن در چهره اش مشخصه و بعد هم پسری که کاملا شبیه اون دختر غریبه هست وارد می شوند . مادرم هم که حالا در کنار من ایستاده رو به من میگه : بهنوش . دوست من . دخترش یاسمن و برادر دو قلوش هومن . لحظه ای نسبت به چیزی که گوشهام میشنید شک کردم و بعد از هضم این اسم که چند لحظه ای منو به عالم دیگه ای میبره با سختی میگم : خوشخبتم . نیلوفرم .و با تک تکشون دست میدم . سر تا پای هومن ( برادر دو قلوی یاسمن ) رو برانداز کردم . هیچ شباهتی به هومن نداشت و من هم از این بابت خدا رو شکر کردم . ـ هیسسسسسس. هومن . آره . اسم اینم هومنه . آره آره فهمیدم ..... همراه هم به سمت پذیرایی میرویم . با صدای خیلی بلندی میخندم جوری که توجه همه به من جلب میشه . به هومن نگاه میکنم که اون هم داره با من میخنده و میگم خیلی بی شعوری ! لحظه ای به خودم اومدم و متوجه شدم که باز هم سوتی دادم . هر سه اونها با تعجب به من خیره شدند جوری که انگار قراره که روی سرشون دو تا شاخ رشد کنه . البته شاید اگر من هم جای اون ها بودم از فرط تعجب از اینکه یه کسی با یه صندلی خالی صحبت کنه و به یه چیزی بلند بخنده دهنم باز میموند . لحظه ای نگاهم به نگاه مادرم گره می خوره که با عصبانیت به من زل زده . خیلی زود نگاهمو ازش می دزدم و به سمت اتاقم میرم .هومن هم داره پشت من میاد . مثل این که خودش هم میدونه که چه گندی زده اما تقصیر اون نبود این من بودم که خندیدم . اون کاملا ساکت بود و زیر لب اون یکی هومن رو مسخره میکرد . در اتاق رو خیلی محکم میبندم و روی تخت می افتم . ـ هومن ! واقعا که ... مگه من به تو نگفته بودم کاری نکن که من خندم بگیره . ـ آره حرف تو باعث شد که خنده ام بگیره . ـ به تو چه ؟ مسخره ... آبروم رفت . مامانم الان کلی عصبانیه . من الان باید مثل یک دختر خوب برم اونجا بشینم . کاملا سنگین و رنگین ... فکر نکنی من بشکه ام اما خب باید جلوی این طور ادم ها سنگین بود *** حالا چند روز از اون مهمونی میگذره و من هنوز هم خجالت میشکم که با مادرم در این مورد صحبت کنم . فردا ولنتاین هست و من هنوز هیچی براشون نخریدم . حالم زیاد خوب نیست ؛ خیلی آشفته تو اتاقم قدم برمیدارم و هر چیزی هم که جلوی راهم رو میگیره به گوشه ای پرتابش میکنم . از اتاق که بیرون میام مستقیم به سمت آشپزخونه حرکت میکنم ـ مامان ! میشه من یک ساعتی برم بیرون ؟ ـ برای چی ؟ ـ میخوام برای ولنتاین چند تا کادو بخرم ! ـ چند تا ؟ مگه تو چند تا معشوقه داری ؟ آها یادم نبود . کامران . هومن . محمدرضا گلزار . خب دیگه دیوونه واسه کیا میخوای بخری ؟ـ مامان . شوخی نکن . حوصله ندارم . در حالی که روبروی من ایستاده و صورتم رو در میان دست هاش گرفته میگه چرا عزیزم ؟ اشک در چشمام حلقه میزنه اما جوابی ندارم . به همین خاطر خودمو از میان دست هاش رها میکنم و به سمت اتاقم میرم . کت مشکیم رو از روی تخت برمیدارم و به تن میکنم . شال و کلاه آبیم رو هم میپوشم و با برداشتن کیفم از اتاق بیرون میام . ـ هوا تاریکه میخوای من هم باهات بیام ؟ ـ نه مرسی . ترجیح میدم کمی تنها باشم . ـ باشه مواظب خودت باش . حس نوشتن بقیه اش نبود ... این یه تیکه رو هم به خاطر اینکه نهال جونم بخونه گذاشتم ... عزیزم امیدوارم خوشت بیاد و به چشمات بیاد
خب حالا شعری میذارم که این روزها داره دیوونم میکنه .... وقتی تو با من نیستی از من چه میماند ؟ از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند ؟ از من چه میماند جز این تکرار پی در پی ؟ تکرار من در من مگر از من چه میماند ؟؟؟؟؟؟ غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی غیر از عبوری درد قباس تن چه میماند ؟ از روزهای دین بی فردا چی می آید از لحظه های رفته ی روشن چه میماند ؟ وقتی تو با من نیستی از من چه میماند ؟ از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند ؟ از من چه میماند جز این تکرار پی در پی ؟ تکرار من در من مگر از من چه میماند ؟؟؟؟؟؟ از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا بی تو میان قاب پیراهن چه میماند ؟ بی تو چه فرقی میکند دنیای تنها را غیر از غبار و آدم و آهن چه میماند ؟ وقتی تو با من نیستی از من که میپرسد ؟ از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند ؟ تقدیم به تمام کسانی که دوستشان دارممم
faghat ye aks ke kami enerGy beigir:D
khoW omidvaram khoshide baasssssssssshid ! loVe all U :X |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي تورو کم دارم
سينه اي پر از غم دارم وقتي تورو کم دارم دلم گرفته ماتم دارم وقتي که سينه اي نيست براي سرسپردن وقتی قمار عشقو اين دل غافل من """بيا که غير از عشق تو عشق دگري نيست""" From "M.M" To My dear LOVe KAMRAN HOOMAN" |
| نویسندگان |
|
khthe_bestforalltheworld khthe_bestforalltheworld |
|
RSS
|