تبليغاتX
KHthe_bestforalltheworld*
سلام ... اما نه یک سلام مثل سلام های دیگه ... یک سلام متفاوت این بار با یک قلب یخی

اومدم که بگم دیگه مثل سابق دوستش ندارم ...  دیگه نمیخوام براش دکلمه بنویسم  دیگه قلبم مثل سابق نیست ....  هرگز .... متاسفم که عمرم رو این جوری هدر دادم .... شاید شما هم تعجب کرده باشید   اما واقعا همین طوره ... من واقعا برای خودم متاسفم .... من که دم از عاشق بودن میزدم این طوری بودم  .....

چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سکته کردید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب راست گفتم دیگه .... من مثل سابق دوستش ندارم بلکه هر روز عاشق تر از روز قبلم و هر روز احساس میکنم که میخوام براش بمیرم ..... دیگه نمیخوام براش دکلمه بنویسم و سعی میکنم شعرهای قشنگ تر و پر مصما تری بنویسم .... متاسفم که تا به امروز عشق هومن رو فقط در گریه کردن و انتظار میگذروندم و امروز فقط به آینده امید دارم .... و متاسفم که عمرم رو در مدتی طولانی به اشک ریختن گذروندم ....

حالا خیالتون راحت شد .... بعد از یک شک حسابیییییییییییییییییییییییییی... باید تولد نهال جونم که عجقه منه روتبریک بگم ... گلم همون طور که میدونی برات تو ۳۶۰ آپیدممم

خب از نظرات بسیار امیدوار کننده شما ممنونم که جز قهوه ای کردن من چیز دیگه ای نبود البته نه همه ها ... خیلی ها تو چت انقدر فحش بارم کردند .... من خودم هم میدونستم که این قسمت خیلی چرته و اصلا روش کار نشده برای همین بیشتر روش کار کردم ... اما هنوز هم تقریبا در حالتی هست که خواننده انتهای داستان رو حدس میزنه ... اگر میبینید بعضی جاها تکراریه بخونید گاهی جمله ای اضافه شده  

خب پس بدون انتظار گذاشتن شما میرم سر داستان ....

 

حدود یک ربع گذشت و من هنوز به هومن غر میزدم که کجایی ؟؟؟ بدو !‌ و اون هم دائما میگفت : اومدم . الان میام !‌ بالاخره اومد . کت سفید و شلوار جین به تن داشت !‌ لبخند زد و گفت : چطورم ؟؟؟ ـ خوبی . بیا بریم . ـ ای بی ذوق . وقتی زن خوشتیپ میشه خب شوهرم باید خوشگل و خوشتیپ باشه دیگه . هر دو به سمت ماشین رفتیم و بعد از تعریف هایی که هومن از خودش کرد راه افتادیم !‌ خیلی زود به خونه مهسا اینا رسیدیم !‌ مهسا و ماهان هر دو به استقبال ما اومدن و ما وارد خونه شدیم . بعد از پذیرایی توسط مهسا مشغول حرف زدن با هومن شدم. اکثر افرادی که اونجا بودند از دوستان من و مهسا و از بچه های دانشکده بودند دو سه نفر هم از دوستانی بودند که من و مهسا در کانادا باهاشون ارتباط داشتیم . یکیشون که اسمش سارا بود به سمت منو هومن اومد و گفت : سلام نیلو خانوم . من و هومن هم با لبخند گرمی ازش استقبال کردیم .ـ سلام . ـ میبینم که بالاخره به هومن رسیدی . ـ هنوز کامل کامل هم نه . و بعد هر دومون خندیدیم . ـ بالاخره که نامزد هستید . ـ خب آره . اینجا زندگی میکنی ؟ ـ آره . بعد از اینکه شماها اومدید من تو دانشگاه قبول شدم و اومدم . ـ آهان . ـ خوشحال شدم دیدمت . خوشبخت شید . ـ مرسی عزیزم . منم همین طور . بعد رو به هومن گفت : خیلی دوستت داره . قدرشو بدون . و از اونجا دور شد . هومن رو به من گفت : معلومه که قدرش رو میدونم. عاشقشم . من هم لبخندی زدم و گفتم : خودتو لوس نکن .   خواستم برم کمی به مهسا کمک کنم که ناگهان احساس کردم که دل درد شدیدی دارم !‌ هومن که متوجه شده بود  من حال خوبی ندارم به من نزدیک شد و گفت : حالت خوبه ؟؟‌ـ  نه حالم خوب نیست ! دلم درد میکنه‌  ـ خب میخوای بریم دکتر ؟ ـ نه . یه ذره میخوابم بهتر میشم !‌ ـ نه . اصلا حالت خوب نیست پاشو بریم ! مهسا به ما نزدیک شد و گفت :‌ چی شده ؟ کجا میخواید برید ؟‌ ـ نیلو اصلا حالش خوب نیست . میبرمش دکتر . مهسا به طرف من اومد و گفت ‌: چی شده ؟ من که از شدت درد به سختی حرف میزدم گفتم : نمیدونم . حالم خوب نیست !‌ مدتی هست که دلم زیاد درد میکنه اما الان خیلی درد گرفته . مهسا هم که نگران شده بود گفت : میخوای منم باهاتون بیام ؟؟ ـ نه لازم نیست . تو مهمون داری . کجا بیای ؟ ـ خب باشه پس مواظب خودتون باشید . ـ باشه .  لباسم رو پوشیدم و همراه هومن سوارماشین شدیم و به سمت کلینیک حرکت کردیم !‌

الان که دارم مینویسم از نامزدی من و نیلوفر 1 ماه میگذره !‌ بعد از نامزدیمون نیلوفر از من خواسته بود که این دفتر رو با هم بنویسیم اما من فرصت نکرده بودم و میخواستم که اول کامل بخونم و بعد بنویسم !‌ ای کاش که فرصت میکردم و زودتر با هم مینوشتیم تا شاید یک یادگاری از نوشته هر دو مون با هم داشته باشم . این دفتر تنها چیزی هست که در این لحظه ها منو به اون نزدیک میکنه .  آخرین نوشته مربوط به زمانی میشه که به خونه مهسا اینا رفته بودیم و نیلوفر دل درد گرفت و به کلینیک رفتیم !‌ اون شب اصلا حالش خوب نبود و من هم خیلی نگران بودم . میدونستم که خیلی درد میکشه و امیدوار بودم که اتفاق مهمی نیفتاده باشه . با نگرانی زیاد به سمت اتاق دکتر رفتیم . بعد از معاینه دکتر آزمایشی ازش گرفت و گفت روز بعد برای گرفتن جواب آزمایش به اونجا بریم  و یک سرم هم وصل کرد تا کمی دردش بهتر بشه . من هم با دیدن چهره نیلوفر که به راحتی می شد تشخیص داد درد میکشه ناراحت بودم . به خونه برگشتیم و قرار شد که صبح روز بعد بریم و جواب آزمایش رو بگیریم !‌  در طول شب نیلوفر از درد به خودش میپیچید اما زمانی که ازش می پرسیدم میگفت : نه مشکلی ندارم . اون شب نه من و نه اون خوابمون نبرد . شاید اگر میدونستم چه اتفاقی براش میفته بیشتر مراقبش بودم و اون شب رو یک جوری برای بهتر شدن حالش کاری میکردم . فردای اون روز به اصرار نیلوفر من به همراه کامران سر کار رفتیم و نیلوفر به تنهایی به مطب دکتر رفت . با اینکه راضی نبودم که تنها بره اما اون منو مجبور به این کار کرد و خواست که تنها بره . مثله اینکه از اتفاقی که براش افتاده بود با خبر بود . تا ظهر چند بار بهش زنگ زدم اما گوشیش جواب نمیداد و من هم فکر کردم شاید نمیتونه جواب بده یا اینکه خوابیده . وقتی عصر برگشتیم خونه  هنوز نیومده بود . خیلی نگران بودم با مطب دکتر تماس گرفتم اما گفتند که از اون جا همون صبح رفته . چند بار باهاش تماس گرفتم اما گوشیش جواب نمیداد !‌ توی خونه قدم میزدم که متوجه شدم نامه ای روی میز بود .  با عجله و اضطراب بازش کردم . دست خط آشنای نیلوفر بود . حالا دیگه مطمئن بودم که اتفاقی افتاده . ـ میدونم که شاید عجیب باشه که بی خبر و بدون هیچ حرفی می ذارم و میرم . امروز بعد از اینکه به مطب دکتر رفتم متوجه شدم که مبتلا به بیماری سختی هستم . برای درمان این بیماری به جایی دیگه میرم . مشخص نیست که بهبود پیدا کنم یا نه و به خاطر همین هم حرفی به تو نزدم. تصمیم گرفتم که اگر خوب نشدم هرگز برنگردم . من نمیخوام که باعث بدبختی تو بشم و کسی حرفی در مورد تو بزنه . چون اگر خوب نشم قطعا میمیرم !‌ پس میخوام بدون اینکه تو ناراحت بشی یا عذاب بکشی برم . اگر خوب شدم خیلی زود برمیگردم اما اگر خوب نشدم هیچ وقت برنمیگردم و تو هم در انتظار من نباش !‌ مطمئن باش که هر جایی باشم عاشقتم و این جدایی بیشتر از اینکه برای تو سخت باشه برای من سخت هستش !‌ تو این مدتی که نیستم مطمئن باش که دوری تو برای من خیلی سخت هستش اما بعد از فکر کردن زیاد تصمیم گرفتم که برم و تنهات بذارم . چون فکر میکنم که اگر من عذاب بکشم و حتی از غصه تنهایی تو رنج ببرم بهتر از این هستش که تو از بیماری من رنج ببری و بخوام تو رو عذاب بدم .  توی این مدتی که با هم زندگی کردیم و توی این چند روزی که به عنوان نامزدت بودم بهترین روزهای عمرم بود با وجود تمام اتفاقات بدی که افتاد و من و تو رو به گونه ای ناراحت کرد . من رو بابت همه کارهایی که کردم ببخش . کارهایی که تو رو رنج داد اما در حقیقت قصد من رنج دادن تو نبوده . شاید داستان منو تو هم یک بازی بچه گانه بود که امروز فقط فکر میکنم مثل یک رویای شیرینی بود که به پایان رسید وبعد از یک خواب حدود 1 سال ونیمه حالا باید چشماموباز کنم و ازت جدا شم . دیدی گفتم منو تو به هم نمیرسیم !‌ بالاخره دست سرنوشت هم همون کاری رو کرد که منو تو ازش میترسیدیم . البته من هنوز هم به زنده موندم امید دارم و به این که شاید یک روز دوباره ببینمت .  راستی یادته بهت گفتم که بعد از نامزدیمون اون دفتر رو با هم دیگه مینویسیم !‌ اما مثله اینکه من فرصت این رو هم پیدا نکردم . تاحالا همه چیزرو من نوشتم و همه اتفاقات از دید و زبان من بودند . با اینکه اون دفتر تنها یادگاری قشنگ عشق من هستش  یادگاری روزهای با تو بودنم اما برای تو میذارمش تا شاید تو فرصتی پیدا کنی و بنویسی و این برای من ارزش بیشتری داره . ازش خوب مراقبت کن . چون اگر من بمیرم اون دفتر هم به دست هیچ کس نخواهد رسید.  از کامران هم خداحافظی کن . و بابت تمام محبت هایی که به من کرد ازش تشکر کن .  شاید دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم . فقط برام دعا کن !‌ قربانت نیلوفر !‍‌ بعد از خوندن این نامه تا یک ساعت اتفاقی که افتاده بود رو باور نمیکردم و فکر میکردم که خیلی زود برمیگرده خونه یا داره با من شوخی میکنه . اما زمانی که کامران باهام صحبت کرد  و با دکتر تماس گرفتم و حرف زدیم تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده . نامه رو دوباره برداشتم و چندین بار بلند بلند خوندمش . صداش دائما توی گوشم میپیچید . احساس دل تنگی زیادی میکردم . احساس بدی داشتم از اینکه تنهاش گذاشته بودم و رفته بودم . لرزش دستم رو به خوبی احساس میکردم و نگرانی زیادم از رفتنش نبود . از اینکه مبادا اتفاقی براش بیفته . مدت زیادی گریه میکردم این دفتر رو میخوندم . از همون روز اول آشناییمون که با همون نگاه اول تفاوتش رو با دیگران حس کردم .  همون نگاهی که مسیر زندگی و عشق رو جور دیگه ای به من نشون داد .  تمام روزهایی که به نحوی سعی کرده بود به من نشون بده که عاشقمه و روزهایی که کارهای بچه گانه ما هر دو مون رو عذاب داد . لج بازی های من وشیطنت های عاشقانه اون که هرگز از یادم نمیره . اون سالها بود که عاشق من بود و من در این مدت کوتاه به نحوی بهش دل بسته بودم که اون روز احساس میکردم نیمی از وجودم رو از دست دادم . در اون ساعات جای خالیش به راحتی تو خونه حس میشد  . روزهای تلخی رو که با کارها و رفتارهای من تبدیل به خاطرات بد دوران زندگی نه چندان بلندش شده بود و حالا باعث پشیمانی من بود .  چند بار به اون دکتر مراجعه کردم اما اون در مورد بیماری هیچ حرفی با من نزد و حتی نگفت که نیلوفر کجا رفته ! اتاقش هنوز دست نخورده باقی مونده بود و من فقط به امید اینکه برمیگرده به اتاقش میرفتم و ساعت های طولانی رو به خصوص در شب در اونجا میگذروندم . گریه میکردم و به عکسهایی که یادآور لحظات خوش با هم بودنمون بود خیره میشدم . هنوز هم طعم شیرین حضورش رو در اتاق حس میکردم و پشیمون از این بودم که چرا بیشتر از این باهاش نبودم . چرا در این مدت کاری کردم که اذیت بشه و گریه کنه ‌ و امروز دست تقدیر این جوری ما رو از هم جدا کنه . بیشتر ساعات شب و روز رو در اتاق اون میگذروندم و گاهی اوقات برای انجام کار به خصوص از اتاق بیرون میومدم . هیچ میلی برای دیدن دوستان و آشنایان و حتی کامران نداشتم و به هیچ وجه حال خودم رو درک نمیکردم . تا به حال سابقه نداشت که این طوری احساس دل تنگی کنم و با هر بار دیدن عکسش بغض ناپایانم موجب گریه ام بشه .  برای ادامه کارمون با کامران هیچ حوصله ای نداشتم و انقدر فکرم مشغول به نیلوفر بود که هیچ تمرکزی نداشتم .  هر کاری که میکردم جای خالیش رو حس میکردم . بعد از یک سال ونیم زندگی با کسی حالا بدون خداحافظی بذاره و بره و حتی ندونی که کجاست و چه اتفاقی براش افتاده ؟ به سختی غذا میخوردم و هر وقت پشت میز مینشستیم تا غذا بخوریم به جای خالیش خیره میشدم و بغض انقدر آزارم میداد که تحملش برام خیلی سخت بود و از غذا دست میکشیدم . هم من و هم کامران هر دو مون ناراحت بودیم . اتفاقی خیلی ناگهانی و بسیار سخت بود و من با گذشت چندین روز هنوز باور نمیکردم  . و حتی نمیدونستم اگر مادرش تماس بگیره باید بهش چی بگم . بگم گذاشت و رفت من هم نمیدونم کجا رفت ؟ اگر پرسید چرا رفت چی بگم ؟ بگم دختری که فرستاده بودید اینجا درس بخونه مبتلا به بیماری شده که حتی من خبر ندارم چی بوده ؟؟؟بگم هنوز چند روز از نامزدیمون نگذشته بود گذاشت و رفت و ما هرگز نتونستیم طعم شیرین این دوران رو در کنار هم بپچشیم و هرگز نتونستم جوری که باید علاقه ام رو بهش ثابت کنم و امروز نمیدونم که آیا دوباره میبینمش یا نه ؟  روزها مهسا زنگ میزد اما من گوشی رو جواب نمیدادم چون جوابی برای سوال های اون نداشتم و از این بابت کاملا شرمند بودم .  تا اینکه یکروز  به خونه ما اومد. چند بار زنگ زد که بالاخره مجبور به باز کردن در شدم . با دیدن چهره من با نگرانی و عصبیت داد زد کجاست ؟؟ چی شده ؟؟ تو چرا این طوری شدی ؟؟ من که نمیتونستم اشکامو کنترل کنم و حتی تصور این روز رو هم نمیکردم فقط گریه میکردم . ـ میگم کجاست ؟ هومن چی شده ؟؟؟؟ از اون شبی که رفتید من دیگه ندیدمتون . زنگ هم میزنم جواب نمیدید . چه بلایی سرش اومده ؟ بیمارستان بستری ؟؟؟ هووووووووووومن . حرف بزن . من که با حرف های مهسا حالم بدتر میشد گفتم :‌بس کن .مهسا . خواهش میکنم بس کن . رفته . ـ‌ چی ؟؟؟؟؟؟؟‌کجا ؟؟؟ کجا رفته ؟ نیلو کجا رفته ؟؟؟؟ هومن با توام . همون لحظه کامران رسید و مهسا رو از من دور کرد و براش همه چیز رو توضیح داد .  کنار در روی زمین نشستم و سرم رو روی دو تا زانوهام گذاشتم . پروایی از اینکه ماهان و مهسا اون طور گریه کردن من رو ببیند نداشتم چون در اون لحظه تنها چیزی که برام مهم بود نیلوفر بود و تنها کسی که احساس دوریش رو میکردم و آرزوی اینکه یک بار دیگه بتونم ببینمش و دستاش رو لمس کنم رو نداشتم و تازه دریافته بودم که از دستش دادم . مهسا بدون اراده فقط داد میزد و گریه میکرد و من هم با شنیدن حرفهای اون بیشترگریه میکردم . ماهان هم تلاش میکرد که مهسا رو آروم کنه . هیچ یک از ما حال خوبی نداشتیم . ـ چرا گذاشتی بره ؟؟؟ چرا باهاش به مطب دکتر نرفتی ؟ چرا نرفتی فرودگاه دنبالش ؟؟؟ هومن این بود دوست داشتنت . دوست عزیز من رو در سخت ترین شرایط زندگیش تنها بذاری و حتی برای پیدا کردنش نری و یه گوشه خونه بشینی و منتظر باشی که برگرده . واقعا انقدر احمقی که فکر میکنی بر میگرده ؟ به اصرار مهسا به مطب دکتر رفتیم و بالاخره دکتر با دیدن حال ما  گفت که مبتلا به یک نوع سرطان روده بوده و دکتر ازش خواسته که برای درمان به شهر سانفرانسیسکو بره .  امروز تصمیم گرفتم که برای پیدا کردنش به اونجا برم . مهسا هم اصرار داره که همراه ما بیاد .  روزهای خیلی بدی رو گذروندم . روزهایی که دائما از نبودنش و رفتنش گریه میکردم . منتظر بودم که فقط یک زنگ بزنه اما هیچ خبری از اون نشد و قرار هستش که منو کامران فردا برای پیدا کردنش به اونجا بریم !‌ امیدوارم که بتونم اونجا پیداش کنم . تا یک بار دیگه فقط بتونم چشماش رو از نزدیک ببینم !‌ کاش قبل از اینکه از اینجا بره با هم این دفتر رو یک بار مینوشتیم !‌ کاش یک بار دیگه بتونم دستاش رو در میون دستام بگیرم و کاش یک بار دیگه بتونم اونو در آغوش بگیرم !‌ انقدر دلم براش تنگ شده که دیگه طاقت جدایی رو ندارم ! فقط امیدوارم بتونم اونو به زودی در اونجا پیدا کنم و دیگه هیچ وقت تنهاش نذارم !‌

بعد از تحویل بارها از فرودگاه همراه کامران به یک هتلی که از قبل رزروشده بود رفتیم و بعد از گرفتن یک اتاق مشغول به جست و جو در تمام بیمارستان های شهر شدیم . دلهره و اضطراب من به حدی بود که سراسیمه به هر جا سرک میکشیدم تا  نشونه ای از فرشته ی خودم پیدا کنم اما گویی هیچ جا اثری از اون نبود. هوا کم کم تاریک شد و من و کامران بدون دریافت هیچ نتیجه ای خسته از گشتن تصمیم به برگشتن به هتل گرفتیم با اینکه خیلی خسته بودم اما هنوز هم اصرار به گشتن داشتم تا شاید بتونم یک بار دیگه فرشته ام رو از نزدیک ببینم اما کامران از من خواست که به کنار ساحل بریم و غذایی بخوریم وبعد از اونجا به هتل برگردیم . در اون حال و هوایی که من داشتم هیچ چیز و هیچ کس و هیچ کاری جز پیدا کردنش برای من مهم نبود . بعد از سفارش دادن غذا در حالی که امواج ساحل که خروشان به هر گوشه ای سرک میکشیدند خیره شده بودم دختری رو دیدم که تنها روبروی دریا بر روی شن ها نشسته . در نگاه اول به تنهایی و زیبایی اون فکر کردم  که در این موقع شب و در تاریکی مطلق ساحل به غیز از جایی که ما نشسته بودیم در اون جا نشسته بود و زانوانش رو در بقل داشت . اما بعد از اینکه کمی تمرکزم روجمع کردم و سعی کردم که با دقت تر نگاه کنم  متوجه شدم که اون کسی نمیتونه باشه جز .....

خب دیگه .... کلی زحمت کشیدمممم امیدوارم که بهتر شده باشه .... اخه رمانی که پیروز خوندم خیلی تو این روحیه مزخرفم تاثیر گذاشت ... برای همین دست به کار شدم ... به شما هم پیشنهاد میکنم این رمان رو بخونید و عشق واقعی رو ببینید ... (الهه شرقی )  البته اگر مثل من نشینید ۵ ساعت گریه کنید  

ساحارا خانوم ... اولا که ممنونم که اومدی سر زدی ... تو فحش ندی من و خوشحال میکنی .... بعدم اینکه اومدی خونمون رات نمیدم مگر اینکه با دوربین عکس هات بیای که من عشقم رو کمی ببینم جون بگیرم ...  منم قل میدم عکس های عشقت رو بهت نشون بدم  آفرین بچه خوب ... راستی ببینم اب و هوای اونجا چطور بود ؟؟ بچه ام حالش خوب بود ؟

خیلی ممنونم از همه شما ... چه فحش بدید چه تشکر کنید ... دوستتون دارم بای بای

 

 

+ wrote at  Tue 4 Sep 2007ساعت 12:47 PM  BY khthe_bestforalltheworld | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وقتي تورو کم دارم
سينه اي پر از غم دارم
وقتي تورو کم دارم
دلم گرفته ماتم دارم
وقتي که سينه اي نيست
براي سرسپردن
وقتی قمار عشقو اين دل غافل من

"""بيا که غير از عشق تو عشق دگري نيست"""

From "M.M" To My dear LOVe KAMRAN HOOMAN"

نوشته های پیشین
هفته سوم بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
نویسندگان
khthe_bestforalltheworld
khthe_bestforalltheworld
پیوندها
سایت رسمی کامران هومن
KHthe_bestforalltheworld 's weblog 4 K&H
KHthe_bestforalltheworld 's GROUP
نیلوفر و داستان زیبا
ژابیز جان و KH
مروارید جان و KH
نیوشا جان و KH
سرینه جان و KH
آلیسا جان و KH
یاسی جان و KH
مانا جان و KH
الناز جان و KH
ماهی جان و KH
مهدیه جان و KH
پگاه جان و KH
آرامیس جان
روشنک جان و KH
افروز جان
خواهران گلزار
روشنک جان
میشا جان
هانا جان و KH
نازی جان و KH
نگین جان و KH
مهساجان وKH
نیلوفر و نازنین جان و KH
KAMRAN & HOOMAN MY REASON 4 LIFE
ریحانه جان و KH و شهریار
ملی عاشق کامی
شمیم جان و KH
افسون جان و KH
روجا جان و KH
منبع والپیپرهای کامران و هومن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

JavaScript Codes example: