![]() |
![]() |
|
|
سلام میکنم به همگی .... امیدوارم که حال همه شما خوب باشه و یک بار دیگه از نظرات خوبتون ممنونم ... از اینکه انقدر منو حمایت میکنید و در این وبلاگ و نظرات این وبلاگ حرفی جز مطالبی که به روز میشه و کامران و هومن عزیزمون نیست ! مدت هاست که مشغول گذاشتن داستانم در وبلاگ ها هستم ! روزهایی که با خوشی های این داستان خندیدیم و با ناراحتی هاش گریه کردیم ! روزهایی که به خاطر این داستان حرف های زیادی از همه دوستان شنیدم اما باز هم میگم دوستان ! چون معتقدم که این ها باورهای من هستند و نباید انتظار داشت که کس دیگه ای هم این ها رو بپذیره . اما خب بهونه ای شد که با شما دوستان خوبم آشنا بشم و من هم عضو کسانی باشم که داستان مینویسن . حالا دیگه این داستان چقدر خوب بود یا چقدر بد بود قضاوتش به عهده شماست اما خب من فکر میکنم که در اویلش کاملا پوچ و بی محتوا و با نوشتاری بسیار غلط بوده اما حالا بعد از گذشت زمانی دراز و نوشتن چند داستان دیگه کمی پیشرفت کردم .
خیلی زود به خونه مهسا اینا رسیدیم ! مهسا و ماهان هر دو به استقبال ما اومدن و ما وارد خونه شدیم . بعد از پذیرایی توسط مهسا مشغول حرف زدن با هومن شدم که ناگهان احساس کردم که دل درد شدیدی دارم ! هومن که متوجه شده بود من حال خوبی ندارم به من نزدیک شد و گفت : حالت خوبه ؟؟ـ هومن من اصلا حالم خوب نیست ! ـ خب میخوای بریم دکتر ؟ ـ نه . یه ذره میخوابم بهتر میشم ! ـ نه . اصلا حالت خوب نیست پاشو بریم ! مهسا به ما نزدیک شد و گفت : چی شده ؟ کجا میخواید برید ؟ ـ نیلو اصلا حالش خوب نیست . میبرمش دکتر . مهسا به طرف من اومد و گفت : چی شده ؟ من که از شدت درد به سختی حرف میزدم گفتم : نمیدونم . حالم خوب نیست ! مدتی هست که دلم زیاد درد میکنه اما الان خیلی درد گرفته . مهسا هم که نگران شده بود گفت : میخوای منم باهاتون بیام ؟؟ ـ نه لازم نیست . تو مهمون داری . کجا بیای ؟ ـ خب باشه پس مواظب خودتون باشید . لباسم رو پوشیدم و همراه هومن سوارماشین شدیم و به سمت کلینیک حرکت کردیم ! الان که دارم مینویسم از نامزدی من و نیلوفر 1 ماه میگذره ! بعد از نامزدیمون نیلوفر از من خواسته بود که این دفتر رو با هم بنویسیم اما من فرصت نکرده بودم و میخواستم که اول کامل بخونم و بعد بنویسم ! ای کاش که فرصت میکردم و زودتر با هم مینوشتیم .آخرین نوشته مربوط به زمانی میشه که به خونه مهسا اینا رفته بودیم و نیلوفر دل درد گرفت و به کلینیک رفتیم ! اون شب اصلا حالش خوب نبود و من هم خیلی نگران بودم . میدونستم که خیلی درد میکشه و امیدوار بودم که اتفاق مهمی نیفتاده باشه . دکتر آزمایشی ازش گرفت و بعد از دارویی که داد به خونه برگشتیم و قرار شد که صبح روز بعد بریم و جواب آزمایش رو بگیریم ! فردای اون روز به اصرار نیلوفر من به همراه کامران سر کار رفتیم و نیلوفر به تنهایی به مطب دکتر رفت . وقتی عصر برگشتم خونه چند بار باهاش تماس گرفتم اما گوشیش جواب نمیداد ! توی خونه قدم میزدم که متوجه شدم نامه ای روی میز بود . با عجله و اضطراب بازش کردم . دست خط آشنای نیلوفر بود . حالا دیگه مطمئن بودم که اتفاقی افتاده . ـ میدونم که شاید عجیب باشه که بی خبر و بدون هیچ حرفی می ذارم و میرم . امروز بعد از اینکه به مطب دکتر رفتم متوجه شدم که مبتلا به بیماری سختی هستم . برای درمان این بیماری به جایی دیگه میرم . تصمیم گرفتم که اگر خوب نشدم هرگز برنگردم . من نمیخوام که باعث بدبختی تو بشم و کسی حرفی در مورد تو بزنه . چون اگر خوب نشم قطعا میمیرم ! پس میخوام بدون اینکه تو ناراحت بشی یا عذاب بکشی برم . اگر خوب شدم خیلی زود برمیگردم اما اگر خوب نشدم هیچ وقت برنمیگردم و تو هم در انتظار من نباش ! مطمئن باش که هر جایی باشم عاشقتم و این جدایی بیشتر از اینکه برای تو سخت باشه برای من سخت هستش ! تو این مدتی که نیستم مطمئن باش که دوری تو برای من خیلی سخت هستش اما بعد از فکر کردن زیاد تصمیم گرفتم که برم و تنهات بذارم . چون فکر میکنم که اگر من عذاب بکشم و حتی از غصه تنهایی تو رنج ببرم بهتر از این هستش که تو از بیماری من رنج ببری و بخوام تو رو عذاب بدم . از کامران هم خداحافظی کن . شاید دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم . فقط برام دعا کن ! قربانت نیلوفر ! بعد از خوندن این نامه تا یک ساعت اتفاقی که افتاده بود رو باور نمیکردم و فکر میکردم که خیلی زود برمیگرده خونه یا داره با من شوخی میکنه . اما زمانی که کامران باهام صحبت کرد تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده . بعد از اون روز چند بار به اون دکتر مراجعه کردم اما اون در مورد بیماری هیچ حرفی با من نزد و حتی نگفت که نیلوفر کجا رفته ! و دیروز بعد از مدت طولانی بالاخره به من اطلاع داد که مبتلا به یک نوع سرطان روده بوده و دکتر ازش خواسته که برای درمان به شهر سانفرانسیسکو بره . امروز تصمیم گرفتم که برای پیدا کردنش به اونجا برم . در تمام این مدت خودم رو به خاطر اینکه تنهاش گذاشتم سرزنش میکردم . روزهای خیلی بدی رو گذروندم . روزهایی که دائما از نبودنش و رفتنش گریه میکردم . ساعت های طولانی رو در اتاقش میگذروندم و منتظر بودم که فقط یک زنگ بزنه اما هیچ خبری از اون نشد و قرار هستش که منو کامران فردا برای پیدا کردنش به اونجا بریم ! امیدوارم که بتونم اونجا پیداش کنم . تا یک بار دیگه فقط بتونم چشماش رو از نزدیک ببینم ! کاش قبل از اینکه از اینجا بره با هم این دفتر رو یک بار مینوشتیم ! کاش یک بار دیگه بتونم دستاش رو در میون دستام بگیرم و کاش یک بار دیگه بتونم اونو در آغوش بگیرم ! انقدر دلم براش تنگ شده که دیگه طاقت جدایی رو ندارم ! فقط امیدوارم بتونم اونو به زودی در اونجا پیدا کنم و دیگه هیچ وقت تنهاش نذارم ! پایان ...
خب این داستان هم با همه خوبی ها وبدی هاش تموم شد .... امیدوارم که خوشتون اومده باشه .....
حالا در آخر شعری رو میذارم که از زبان ما برای کامران و هومن نوشتم زیاد خوب نشده اما خودتون ببشخید دیگه
خیلی وقته ..... خیلی وقته که دیگه دست شماست این دل ما ... خیلی وقته که دیگه نمیگیم از جدایی ها خیلی وقته که اسیریم بی قفس تو این دیار خیلی وقته که میدونیم نمیرسیم ما به یار خیلی وقته اشکامون رو گونه ها جاری شده خیلی وقته دل ما اهل نگه داری شده خیلی وقته دلمون بسته به عشق شماها خیلی وقته انتظاره راهه این جاده ی ما خیلی وقته شعرتون بغض ما رو زنده کرده خیلی وقته که صداتون ما رو دیوونه کرده خیلی وقته دل ما برای دیدار زندست خیلی وقته انتظار راه شادی ما رو بست خیلی وقته ما اسیریم تو رویای رسیدن خیلی وقته که میریم تو جاده ی نرسیدن خیلی وقته خیلی ها خسته شدن تو این مسیر خیلی وقته خیلی ها میخوان نباشن یک اسیر خیلی وقته آدم ها ما رو دیوونه میدونن خیلی وقته برامون خواب های ناجور می بینن خیلی وقته عشق ما بهونه ی مردم شده خیلی وقته حسابه ما که دیگه جدا شده خیلی وقته فکرشون فکر جدایی ها شده خیلی وقته عشقتون از قلبشون رها شده خیلی وقته که دیگه عهد وفا رو شکستن خیلی وقته که دیگه از عاشقی ها خستن خیلی وقته که میخوام این حرف ها رو داد بزنم خیلی وقته که میخوام با عشق فریاد بزنم خیلی وقته دل من برای دیدار شماها زندست خیلی وقته قلب من به عشق چشمات زندست خیلی وقته که دیگه خاکی شدم تو این مسیر خیلی وقته که دیگه میخوام بمونم یک اسیر خیلی وقته عهد عشق رو نوشتم تو آسمون خیلی وقته که میخوام بمونم من یک بی نشون
بدون هیچ حرفی .... خداحافظ همین حالا |
|
سلام به همه دوستان گلم .....
اول از همه طبق معمول از نظرات خوبتون ممنونم که همیشه منو حمایت میکنید.... راستی دو چیز خیلی مهم .... خب حالا میرم سراغ داستاننننننن ... زیاد نیست ... تو رو خدا نزنییید دیگه صبح زمانی که بیدار شدم روی تخت تنها خوابیده بودم . بعد از چند لحظه زنگ تلفن به صدا در اومد . با کمی کش و قوس دادن به خودم برای رفع کوفتگی تنم گوشی رو برداشتم . بله سلام ! ـ ( صدای مهسا به گوش رسید ) سلام دختره . ـ چطوری ؟؟؟ ـ خوبم تو چطوری ؟؟؟ ـ منم بد نیستم . برگشتید ؟؟؟ ـ آره . مامانم موند کانادا . ـ اه چرا ؟؟ـ کسی که این همه مدت در کانادا بوده براش سخته که بیاد اینجا زندگی کنه . تازه خودشم پیش ما موذب بود . ـ آخه . الان که اونجا تنهاست . ـ نه خالم قراره بره پیشش زندگی کنه . ـ آهان . خب دیگه چه خبر ؟؟؟ ماهان چطوره ؟ـ هی . اونم بد نیست . امروز رفته یک شرکت جدید برای استخدام . تو چه خبر ؟ هومن خوبه ؟ شیطون چی کارا کردید با هم ؟؟؟ نکنه کار دستت داد ؟؟ ای بلا گرفته . نذاشت دو روز بگذره ؟؟؟ ـ مهسااااااااااااا. بذار من حرف بزنم . ـ اه خب بگو دیگه . لال مونی گرفتی . ـ تو همیشه این طوری هستی . نمیذاری من حرف بزنم . ـ ای بی معرفت . حالا بگو . ـ اولا که هومن خوبه . من صبح پاشدم نبود . حتما رفته سر کار . ـ همچین میگه من صبح پاشدم که انگار چند ساعته پاشده . من که میدونم همین الان پاشدی . هر دو مون خندیدیم . ـ خب حالا . بعدم اینکه نه خیر هیچ شیطنتی از ما سر نزده . ـ آره جونه خودت . من تو رو نشناسم دیگه هیچی . ـ خودت که بدتری . ـ ما فرق داریم . ما زن و شوهریم . شما دو تا هنوز بچه اید ! ـ اه نه بابا . ـ بحث نکن با من . ـ حالا چی کار داری مزاحم زن مردم شدی ؟ـ بله ؟؟؟؟؟؟ اصلا انقدر حرف زدی یادم رفت بگم . زنگ زده بودم بگم امشب ما یه مهمونی گرفتیم با آقاتون و برادر آقاتون تشریف بیارید . ـ خودم شاید بیام اما آقامون فکر نکنم بتونه بیاد . میدونی که آقای ما بی کار نیست ! کلی سرش شلوغه . افتخار هم نمیده مگر اینکه من ازش بخوام . خودش هم نیاد من که نمیتونم بیام . مهسا صدای عجیبی از خودش دراورد که مثلا داره بالا میاره ! ـ بسه بسه . حالمو به هم زدی . یک کلام گورتون رو گم میکنید میاید ! با شما باید این طوری صحبت کرد. باز هم هر دو مون خندیدیم . ـ حالا به چه مناسبت هست ؟؟ ـ اولا اینکه منو ماهان بالاخره با هم عقد کردیم بعد هم همین طوری . گفتم دوستان دانشگاه در کنار هم باشیم . تازه میخوام پوز بعضی ها رو به خاک بزنم . من خندیدم و گفتم : کی ؟؟؟ ـ بعضی ها دیگه . تو هم حتما هومنو بیار تا روی بعضی ها کم شه . ـ مثلا ؟؟؟ ـ حالا بیا بهت میگم . ـ آخه هومن فکر نکنم بتونه بیاد . ـ مرض . با جارو دنبالش کن تا بیاد . میخوای من بهش زنگ بزنم ؟؟ ـ نه میارمش . با جارو . ـ آهان باریکلا . زود بیاید ها . ـ باشه . ـ خب دیگه کاری نداری ؟ ـ نه . چیزی لازم نداری ؟ ـ لازم نکرده تو برای من چیزی بیاری . خدافظ . ـ خدافظ . گوشی رو قطع کردم و از روی تخت بلند شدم . احساس انرژی خاصی رو در بدنم داشتم . روی تخت رو مرتب کردم و بعد شماره هومن رو گرفتم . بعد از چند بوق خودش جواب داد . ـ سلام خانومی . لبخند روی لبهام شکل گرفت . ـ سلام ! ـ صبح به خیر . البته ظهر به خیر چطوری؟؟؟ ـ بد نیستم . تو خوبی ؟ ـ هی من هم صداتو شنیدم خوبه خوب شدم . ـ چیه شنگولی ؟ ـ به خدا اگه خبری باشه . ـ هومن زنگ زدم بگم که ... ـ بگی که مهسا امروز مهمونی دعوت کرده . ـ ( با تعجب ) تو از کجا میدونی ؟؟؟ ـ خب دیگه . تو مهسا رو نمیشناسی . در عرض یک دقیقه همه چیز رو گزارش کرد . بیشتر از اینکه به تو زنگ بزنه به من زنگ میزنه . با هم خندیدیم . ـ خب میتونی بیای ؟ ـ سعی میکنم زود بیام . ـ مرسی عزیزم . ـ قابل شما رو نداشت . ـ کامران هم میاد دیگه . ـ نه فکر نکنم . کامران جایی کار داره . ـ هی باشه . فعلا کاری نداری ؟ ـ نه مواظب خودت باش . خداحافظ . بعد از قطع تماس به سمت آشپزخونه رفتم . به چای ساز دست زدم . هنوز داغ بود . یک چایی برای خودم ریختم و چند تا بیسکوییت از داخل کابینت بر داشتم و با چاییم خوردم . ظرفهایی که داخل ظرفشویی بود رو شستم و به سمت اتاقم رفتم . اتاق رو هم کمی مرتب کردم . دوباره تلفن به صدا در اومد . تا شب به اکثر کارهام رسیدم و منتظر اومدن هومن شدم تا همراه هم به مهمونی مهسا بریم . ساعت از 7 هم گذشت اما هومن نیومد . چند بار هم با همراهش تماس گرفتم اما در دسترس نبود تا اینکه بالاخره ساعت هفت و نیم به خونه رسید . من کاملا حاظر بودم . صدای ماشینش رو از توی خونه شنیدم ! وارد خونه شد و به من سلام کرد . لبخند همیشگی هم بر روی لبهاش بود که با دیدن من رنگ بیشتری به خودش گرفت . ـ سلام . چه قدر زود اومدی ؟؟؟ـ دیگه شرمنده ام نکن . چه خوشگل شدی . ـ بسه برو لباستو عوض کن . ـ بذار برسم بعد ! نمیخواد یه ذره شوهرش استراحت کنه . ـ بله ؟؟؟؟؟ ـ خب ببخشید ! الان میام . بشمر سه اومدم . من هم لبخندی زدم و گفتم : باشه . بدو . حدود یک ربع گذشت و من هنوز به هومن غر میزدم که کجایی ؟؟؟ بدو ! و اون هم دائما میگفت : اومدم . الان میام ! بالاخره اومد . کت سفید و شلوار جین به تن داشت ! لبخند زد و گفت : چطورم ؟؟؟ ـ خوبی . بیا بریم . ـ ای بی ذوق . وقتی زن خوشتیپ میشه خب شوهرم باید خوشگل و خوشتیپ باشه دیگه . هر دو به سمت ماشین رفتیم و بعد از تعریف هایی که هومن از خودش کرد راه افتادیم ! خب امیدوارم خوشتون اومده باشه ... میدونم بسیار بسیار مزخرف بود .... اما خب شما به ... ببخشید حالا میرم سراغ مزخرف ترین قسمت آپ امروزم .... یعنی بیوگرافی ... یه چیزایی کم و کسر داره اینم ببخشید نمیدونم چی بگم یا از کجا شروع کنم !!!بیشتر مطالبی که مینویسم شباهت به بیوگرافی قبلیم داره با این تفاوت که دیگه من خیلی تغییر کردم و نگاهم به زندگی عوض شده ! خوشحالم که گذشت زمان این کمک رو به من کرد که بتونم از زندگی بیشتر لذت ببرم !! شاید خیلی از شما دوستان قدیمی اینها رو تو بیوگرافی قبلی هم خونده باشید اما چون بعضی ها نخوندند یا یک سری تغییرات ایجاد شده من دوباره مینویسم ! اسم واقعیم نیلوفره و هر گونه اسم تقلبی دیگه فاقد وجاهت قانونی هست ! 15 سال سن دارم و سال اول دبیرستان در مدرسه بهار(علم آموزان ) درس میخونم ! متولد و بزرگ شده ی تهران هستم ! تا سن 8 سالگی تک فرزند خانواده بودم اما بعد از اون یک خواهر به خانواده ما اضافه شد که به ناچار ندادن شناسنامه به نام های دیگر اسمشو نگین گذاشتیم ! روابطمون با هم بد نیست ! دعوا و کتک کاری که همیشه بوده اما هیچ وقت جدی نبوده اما در موارد دیگه اون همه چیز من رو میدونه بیشتر اوقات حرفی نمیزنه اما گاهی اوقات که با هم دعوا میکنیم همه چیز رو میگه ! و البته اینم بگم که ما دو نفر کاملا در دو نقطه متفاوت هستیم . همیشه مقابل هستیم . شاید همه اینها به خاطر لجبازی باشه ! در مورد خصوصیات اخلاقیم خودم خیلی چیزها میدونم اما دیگران باید در مورد من نظر بدند ! چون خودم این بیوگرافی رو مینویسم پس بهتره که چیزهایی رو که میدونم بگم ! مهمترین خصوصیت من زودرنج بودن و شکننده بودن من هست ! که گاهی اوقات بعضی ها فکر میکنند من لوسم یا اینکه هنوز در عالم بچگی هستم ! خصوصیت قبلی که داشتم و این روزها برطرف شده این بود که به همه و همه محبت میکردم و دوستشون داشتم و بی جهت به کسانی نزدیک میشدم که هیچ علاقه ای به من نداشتند و من رو آزار میدادند ! اما من فقط سکوت میکردم ! اما امروز دیگه این طور نیست و من این تشخیص رو میدم که چه کسانی واقعا من رو دوست دارند و چه کسانی نه ! و این تصمیم رو گرفتم که از میان دوستانم با کسانی باشم که من رو واقعا دوست دارند نه فقط برای زمانی که به من احتیاج دارند ! نه برای دعوا کردن من و نه برای سو استفاده ! خوشحالم که همچین افرادی امروز در کنارم هستند و انقدر صمیمانه به من محبت میکنند ! مثل ستاره جون ؛ مرجان جون و مهسای عزیزم و ... چند نفر دیگه که همیشه و همه جا در کنار من بودند و همیشه به من محبت کردند ! به من کمک کردند که عوض بشم و به من یاد دادند که چطوری میشه خوب بود ؟؟؟ مرجان جونم از تو بی نهایت ممنونم که انقدر به من کمک کردی و این تغییر بزرگ رو امروز مدیون تو هستم ! ستاره عزیزم که همه چیزهای خوب رو از تو و هومن یاد گرفتم ! و مهسا و افروز و خیلی های دیگه که انقدر چیزها به من یاد دادند که همیشه حرف هاشون با من هستند و در همه جا به من کمک میکنند ! حرفهایی که هرگز از خاطر نمیبرم و سعی میکنم که در مسیر زندگیم مورد استفاده قرار بدم ! البته همه این افراد از دوستان اینترنتی هستند در بیرون هم بسیاری از دوستان به من کمک کردند ! اگر اسم کسی رو نگفتم شرمنده ام چون تعداد زیاد میشد و گرنه تعداد زیادی هستند که به من کمک کردند و من رو از اون حالت و اون روزها نجات دادند ! و کسی که از همه بیشتر به من کمک کرد اول هومن و بعد خودم هستم ! من با تقلید از رفتارهای خوب هومن امروز به آرامشی عجیب دست پیدا کردم که غیر قابل توصیف هست !آرامشی که در گذشته از دست داده بودم و امروز دوباره به من بازگشته ! نمیدونم میتونم براتون توضیح بدم در مورد اخلاق های خوب هومن یا نه ! اما واقعا تمام رفتارهای هر دوشون بی نظیر هست و من سعی کردم که از اونها کمک بگیرم ! و بعد از همه خودم بودم که همیشه رفتارها و عادت های بد خودم رو میدونستم اما اونها رو ترک نمیکردم و به خودم کمک نمیکردم اما با کمک دوستانم تغییر کردم و از همه شما ممنونم ! در زندگی سعی میکنم که دروغ نگم و از چیزی که خیلی بدم میاد اینه که کسی بهم دروغ بگه !به خصوص دوستانم ! دوستانی که در اطراف من هستند و در مورد هومن و همه دروغ میگن ! نمیدونم که این دروغ ها چه سودی برای اونها داره اما میخوام بگم که برای من اصلا حرفاتون مهم نیست و همون طور که گفتم که من دیگه با خیلی ها رابطه ندارم ! پس یعنی به این نتیجه رسیدم که دروغ هاتون برای من ارزشی نداره و دوستیتون هم همین طور پس باهاتون خداحافظی کردم !!! البته منظورم با همه کسانی که دیگه من باهاشون تلفنی حرف میزنم نیست ! منظورم دوستان اینترنتیم نیست تو رو خدا بهتون بر نخوره ! منظورم دوستان بیرون از اینجا هست ! کسانی که مادرم بهشون اعتماد زیادی داره اما من هیچ وقت دوستشون نداشتم و جز عذاب برای من چیز دیگه ای نداشتند ! من از دوستانم ضربه ی زیادی خوردم امروز ناراحت نیستم خوشحالم که چیزهای زیادی از روی زمین خوردن ها در این گونه روابط یاد گرفتم ! و دیگه سعی میکنم ان مثل خیلی چیزهای دیگه ای که برام تجربه شد بتونه در آینده بهم کمک بیشتری کنه و به اون دردها و غمهایی که کشیدم بیرزه ! در ضمن اینم رو هم بگم که من از بین دوستان اینترنتی به جز 4نفر که خب مانا و نهال جون رو تو مدرسه دیدم و 2 نفر دیگه هیچ کس رو بیرون ندیدم . و اون کسایی که یه سری حرفا در مورد دیدن من و وضع من زده بودند باید بگم کسی به حرفاتون اهمیت نمیده . یک خصوصیت دیگه که این روزها خیلی سعی میکنم بهش اهمیت بدم اینه که سعی کنم کسی با من به زور دوست نشه و موذب نباشه و همچنین مزاحم کسی نباشم هر چه قدر هم که تنها بشم اما بهتر از اون حالت هست ! در گذشته روابط من با مادرم خیلی خوب نبود و بر سر حتی مسائل خیلی کوچیک با هم دعوا داشتیم اما امروز مادر من از همه چیز من بدون استثنا خبر داره و خوشحالم که همه چیز رو بهش گفتم و این طوری خیالم راحت تر هستش و این روزها خیلی با هم خوب هستیم ! کلا میتونم بگم آدمی هستم که گاه اوقات کاملا جدی و عبوس هستم و گاهی اوقات انقدر شوخی میکنم که دل همه از خنده درد میگیره . در مدرسه و بیرون از خونه شوخ و پرهیجان هستم اما در خونه اکثرا ساکت هستم و حرفی نمیزنم و بیشتر ساعات رو هم در اتاقم هستم . اما خب تو خونه هم لحظه ای نیست که من جایی بشینم و دائما با آهنگ های مختلف در حال پریدن و خوندن و .... خودتون که میدونید خل بازی هستم . جو هومنی منو میگیره ..... خب از اینا که بگذریم میرسیم به یه سری سوالات دیگه که دوستان زیادی خواسته بودند جواب بدم : اول از همه در مورد دوستی با پسرها بگم که من تا به حال با هیچ پسری به منظور دوستی احساسی دوست نشده ام ممکنه خیلی ها باشن که باهاشون رابطه دارم اما هیچ وقت برای روابط احساسی نبوده و البته هیچ وقت هم دوست ندارم با پسر های اینجا که هر روز با یکی دوستن و با احساسات همه بازی میکنند دوست بشم و اون طوری اعصاب خودم هم راحت تر هست . دوستانی که اسرار دارند من با کسی دوست بشم این رو بگم من قسم خوردم وگرنه با اون کسی که آی دی و بلاگم رو حک کرده بود دوست میشدم تا پس بگیرم ازش . رنگ مورد علاقه ام مشکی ؛ سفید؛ آبی و زرد هستش ! کلا غذا خوردن رو دوست ندارم اما همه غذاهارو چه خوب چه بد میخورم اما خب تعدادی هستند که علاقه ای بهشون ندارم . اما خب قرمه سبزی ؛ پیتزا و ... رو دوست دارم . فصل مورد علاقه ام فقط پاییز هست که از نظر من سلطان فصل هاست . فصل تنهایی و غم و البته فصل تولدش و تولدم . البته زمستون رو هم دوست دارم اما خیلی دلگیره . زمانی که برف میاد و همه چیز رو به زیر خودش میبره احساس میکنم که فقط همه چیز رو فقط برای زمانی پنهون میکنه و من گمشده ای در زیر برف دارم . تفریحات مورد علاقه ام گوش کردن به موسیقی ؛ کامپیوتر و اینترنت ؛ به تلویزیون علاقه ی زیادی ندارم مگر اینکه گاهی ماهواره ببینم . و البته رقصیدن که روزی 3 ساعت رو شاخشه . خیلی چیزهای دیگه هست . اما الان یادم نمیاد . خواننده های مورد علاقه ام هم اکثر راکر ها و پانک ها . کلا سبک مورد علاقه موزیک هم راک هست . توکیو هتل . (بیل) لینکین پارک . آوریل ؛ جوان استفانی ؛ و خیلی های دیگه و در ایرانی ها هم کامران و هومن ( که دیگه گفتن ندارند ) هنگامه؛ سپیده و باز هم خیلی های دیگه تو ایرانی های اینجا هم فریدون مهدی مقدم و یک کار از گروه سون رو دوست دارم . در میان بازیگران هم حمید گودرزی ؛ گلزار و فروتن و تهرانی رو دوست دارم و خارجی ها هم آلپاچینو براد پیت و آنجلینا و ..... من عاشق هنر هستم ! تا حالا که 4 بار به کلاس نقاشی و طراحی رفتم ولی خب خیلی خوب یاد نگرفتم . 5 سال هم سنتور میزدم که اون هم به یک سری دلایل رها کردم . پیانو هم که عشقمه دو جلسه رفتم دیگه نرفتم اما خب در هر صورت عاشق موسیقی هستم و برای همه عجیب بود که چه طور از سبک سنتی و اصیل رفتم به سراغ یک ساز کلاسیک . به هر حال من سبک اصیل ایرانی رو هم هنوز دوست دارم و هر بار که صدای سنتور میشنوم ناخوداگاه گریم میگیره . شعر و داستان هم که دیگه خودتون میدونید و من هر روز سعی دارم که بهتر و بهترش کنم تا شاید روزی بتونم این همه نامه و شعری که براش نوشتم رو چاپ کنم و به دستش برسونم . با ورزش زیاد رابطه خوبی ندارم که یک ورزشی رو حرفه ای ادامه بدم اما اسکیت و شنا و اسکی رو خیلی دوست دارم . آثاری هم روی صورتم هست از همین اسکیت هست . و مهم ترین چیزی که خیلی بهش علاقه دارم یادگیری زبان های خارجی هستش . تا پایان امسال به ترم تافل میرسم که البته برای تافل شرکت نمیکنم و بعد از اون هم علاقه به یادگیری فرانسوی و ... دارم . خب این هم از بیوگرافی من ... اگر چیزی رو جا انداختم بگید تا بهتون جواب بدم و البته یک سری کلمات بود که احساسم رو در موردشون گفته بودم اما اونا رو دیگه نمیذارم چون خیلی زیاد میشه ! امیدوارم که خوشتون اومده باشه .... اگر باز هم سوالی بود حتما از من بپرسید تا بهتون بگم . در آخر هم از همه دوستان خوبم تشکر میکنم که از همون روزهای اولی که من وارد جو دوستانه کامران و هومنی ها شدم با من بودند و منو حمایت کردند تا به امروز که افراد جدیدی هم وارد شدند . ناراحتم که روز به روز از طرفداراشون کم میشه اما میخوام بگم اسم شما عاشق نبود که به این زودی جا زدید و وفاداریتون رو این طوری نشون دادید . کسانی که دروغ میگن رو نمیشه اسمشون رو گفت عاشق . کسانی که دل میشکونن رو نمیشه گفت عاشق و ما همچنان وفاداریم و با هیچ چیزی نمیتونین ما رو از این عشق منع کنید . امیدوارم که از این هم خوشتون اومده باشه ... خب .... فقط میمونه یک شعر .... اینو نمیخوام بگم مخاطبم کیه .... اونایی که منو میشناسن شاید بفهمن (تازه شاید ... ) فعلا فقط مامانم میدونه .... چی میشد اگه میشد باشی تو در کنارم ! چی میشد که من نگم چشماتو کم میارم ! چی میشد فاصله ای نبود میون منو تو چی میشد دستاتو میدادی و بودی یارم ! چی میشد اگه میشد بغضمو تو بغل کنی ! یا واسم بمونی و تو رویاهام سفر کنی ! چی میشد واسم یه قایق بسازی اشکامو فقط واسه خوده خودت جمع بکنی ! چی میشد بودن تو نبود فقط یه رویا چی میشد بهم بگی پیشم بمون تا انتها چی میشد دور نبودیم از هم دیگه خیلی زیاد چی میشد بهم بگی دوستم داری حیفت نیاد ! چی میشد کم نیارم بودنتو تو لحظه های تنهایی چی میشد پیشم باشی نری و تنهام بذاری چی میشد تو منو آغوش بگیری یا باهام سفر کنی تو جاده های تنهایی ! چی میشد اگه نگن حرفی میون من و تو چی میشد بیرون برن از توی زندگی تو ! چی میشد اگه تو بودی همیشه ماله خودم ! اون موقع بود که میگفتم تو رو من کم ندارم ! چی میشد تو زندگیم شادی هامون لحظه نبود ! چی میشد بغض من و تو از جدایی ها نبود ! چی میشد تنها بودیم تو این مسیر با هم دیگه ! چی میشد بغضی نبود تا تو رو از من بگیره ! چی میشد زندگیمون ساده و بی دغدغه بود ! دروغی نبود که باشه زیر گنبد کبود ! چی میشد دوستم داشتی اندازه ی یه آسمون چی میشد عشق ما بود اندازه ی یه کهکشون ! چی میشد اگه میشد اینها نبود یه خواهش چی میشد نامه هامو یکی برسونه بهش ! چی میشد دلای ما آدما از سنگ نمیشد ! چی میشد این شعر رو دیگه کسی از بهر نمیشد ! چی میشد اینو بخونی و دیگه باشی پیشم ! چی میشد بهم بگی با بودنت راضی میشم ! چی میشد کم نیارم قافیه رو تو این دیار چی میشد بهم بگی نامه هاتو برام بیار ! کسی که نا انتهای این مسیر فقط یک جمله را زمزمه میکنه چی میشد ؟
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي تورو کم دارم
سينه اي پر از غم دارم وقتي تورو کم دارم دلم گرفته ماتم دارم وقتي که سينه اي نيست براي سرسپردن وقتی قمار عشقو اين دل غافل من """بيا که غير از عشق تو عشق دگري نيست""" From "M.M" To My dear LOVe KAMRAN HOOMAN" |
| نویسندگان |
|
khthe_bestforalltheworld khthe_bestforalltheworld |
|
RSS
|