تبليغاتX
KHthe_bestforalltheworld*
سلام میکنم به همه دوستان گلم !!

بابا من زنده ام !!! نترسید  خب براتون بگم !! ما روز ۵ شنبه غروب عازم قزوین شدیم زیرا عمه ام اونجا ساکن هست و ما هم دوسال بود که نرفته بودیم خونشون ... برخلاف میلم منو به زود بردند .. بد نبود اما خب خوب هم نبود ! وقتی یک پسر عمه هم سن خودم بزرگ شده قزوین باشه خوب نیست دیگه ...البته بگم ها هومن هم بود ... مراقبم  بود  (نهایت ... )  شنبه شب رسیدیم تهروننننن ... خدااااااااا شکرت !! اینجا بهشته !!!!!!!!!! هیچ جا تهرون خودمون نمیشه ! یکشنبه صبح مدرسه بودم و بعد از ظهر که اومدم خونه انقدر خسته بودم افتادم تا شب ! دوشنبه هم صبح مشغول درسها و نظافت اتاقم بودم و بعد از ظهرم وقت دکتر قلب داشتم و  از اونجا هم رفتیم خونه دوستم ... کلی حال داد  سه شنبه هم کلاس داشتم و بعد از ظهر هم طبق معمول خالم اینا اومدن خونمون ! چهارشنبه صبح تا ظهر اردو بودیییییم ! که نهال جونم رو دیدم و کلی خوشحالیدمممممممممممممم ... بعد از ظهر هم کلاس زبان بودم و .... امروز صبح در خدمت شما هستم !!!  غیبت موجه بود ؟؟؟  فعلا نمیتونم جواب نظرارو بدم ... همه رو خوندم اما ... جواب ها زیاده باشه برای بعد ... از همگی ممنونم ... این پست داستان خیلی کمه ... خودتون ببخشید ... ایشالا شنبه هم آپ کنم که جبران شه !! بیوگرافی هم وسطاشم ... به زودی تموم میشه ! از همه شما دوستان خوبم ممنونم ... که انقدر به من لطف دارید ... ممنونم از نظراتتون ... اوین جون دوستت دارم خیلی زیاد .. و همه و همه ...  

میریم سراغ داستان ....

بعد از بهبود من همراه هم به آمریکا برگشتیم !‌ هم اونا زیاد کار داشتن و هم من کلی از درسها و کارهام عقب مونده بودم ! البته ترم قبلی تموم شده بود و من باید برای ثبت نام ترم جدید هر چه زودتر به آمریکا برمیگشتم !  البته هومن اصرار داشت که یک ترم مرخصی بگیرم و استراحت کنم ! اما من دوست داشتم که هر چه زودتر تموم کنم ! مهسا و ماهان هم قرار بود که هر چه زودتر برگردند !‌ بعد از اینکه به خونه رسیدیم کامران و هومن هر دو مستقیم به استودیو رفتند . من هم بعد از سر و سامان دادن به ساک ها و چمدان ها و رسیدگی به اوضاع خونه یک دوش گرفتم و غذا رو آماده کردم !‌ ساعت از نیمه شب گذشته بود اما هنوز برنگشته بودند !‌تلفن همراهشون هم جواب نمیداد یا اینکه دائما از خاموش بودن دستگاه خبر میداد !‌ چندین بار پشت سر هم تماس گرفتم اما جز صدای زنی که با لهجه ی غلیز انگلیسی و با صدایی یک نواخت خبر از خاموش بودن دستگاه میداد خبر از چیز دیگه ای نبود !‌ عصبی و نگران در خونه قدم میزدم !‌ خیلی خسته بودم  اما نمیتونستم بخوابم . منتظر بودم تا اونها بیان و بعد بخوابم . روی مبل نشستم و تلویزیون رو روشن کردم . کانال های ایرانی که به جز نشون دادن شوهای تکراری چیزی نداشت . بنابراین به سراغ سایر کانال ها رفتم اما زمانی که نگرانی و استرس در من وجود داشت هیچ برنامه ای برام قابل قبول و دیدنی نبود . تلویزیون رو با عصبانیت خاموش کردم و به آشپزخونه رفتم . گوشی در دستم بود یک بار دیگه تماس گرفتم اما باز هم همون صدای تکراری و دیوونه کننده !‌ این بار با عصبانیت بیشتری دکمه رو فشار دادم و گوشی رو به روی کابینت پرت کردم !‌ همون لحظه در خونه باز شد و هر دو شون در حالی که خیلی خسته به نظر میرسیدند وارد خونه شدند . با نگاهی عصبی به هومن خیره شدم اما اون بدون هیچ توجهی به من به سمت اتاقش رفت !‌ من از آشپزخونه بیرون اومدم و به کامران گفتم :‌ کجا بودید ؟؟؟ میدونی من چقدر نگران شدم ؟؟؟ ـ‌ سلام . ببخشید !‌ امروز خیلی کار داشتیم سرمون خیلی شلوغ بود !‌ ـ بیشتر از بیست بار زنگ زدم به گوشیتون ! مال هر دو تون هم خاموش بود ! ـ آره ببخشید دیگه !‌ از وقتی که تو استدیو بودیم خاموش کرده بودیم !‌فراموش کردیم که روشن کنیم !‌ هومن از پله ها اومد پایین و در حالی که به کامران میگفت : کامران . تو نمیدونی بلیز سفیده ی من کجاست متوجه من شد . من هم بهش نگاهی کرد . از شدت عصبانیت به هومن اخم کردم و منتظر شدم حرفی بزنه !‌ به سمت کامران اومد و به من سلام کرد !‌ من هم خیلی کوتاه جواب سلامش رو دادم !‌ از پله ها بالا رفتم و روی تخت خوابیدم !‌ چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم . بعد با خودم گفتم که باید درکش کنم . اون خسته است . کلی هم کار داشته و به خاطر من در کانادا معتل شده پس من باید صبر کنم . اما من هم خسته بودم . میتونست به من یک زنگ بزنه و بگه که دیر میاد . من داشتم از نگرانی دیوونه میشدم . در اتاق باز شد و هومن وارد اتاق شد . چشم هام بسته بود اما خیلی راحت صدای قدم هاش رو تشخیص دادم .  بعد از چند دقیقه روی تخت خوابید . نفسم رو در سینه حبس کرده بودم که متوجه نشه من بیدار هستم !‌ چشم هام رو برای لحظه ای باز کردم اما اون خوابیده بود . هنوز موضوعی که در کانادا برام پیش اومده رو کاملا فراموش نکرده بودم که باید این ها رو هم تحمل میکردم . یاد حرفهای مادرم افتادم . یاد اینکه خودم این شرایط رو قبول کردم . حق با اون بود زندگی با اونها کار ساده ای نبود و من باید میتونستم خوب ازش بر بیام . کمی به هومن نزدیک شدم و با صدای خیلی آروم گفتم :‌ خیلی خسته ای ؟؟؟‌ هومن چشماش رو خیلی آروم باز کرد و گفت :‌ منتظرت بودم که بیای . من لبخندی زدم و گفتم : منتظر ؟؟؟ چطور ؟؟‌ ـ خب میدونستم از دستم عصبی هستی میخواستم ببینم که خودت چی کار میکنی ؟؟؟ لبخند از روی لبهام محو شد . بازوی هومن رو گرفتم و گفتم : هومن ! چرا ؟؟؟ چرا همیشه میخوای ببینی من چی کار میکنم ؟؟ چرا منو تنها میذاری ؟ من میترسم هر وقت که پشتم نیستی . میترسم که کسی نباشه که از من حمایت کنه . هومن من رو در بغل گرفت و صورتش رو به صورت من چسبوند در حالی که سعی میکرد آرومم کنه آروم در گوشم گفت : من تنهات نذاشتم . من همیشه هستم در کنارت اما میخوام که قوی بشی . میخوام بتونی زمانی که من نیستم از خودت دفاع کنی . تو خیلی زود میشکنی و من میخوام کاری کنم که نذاری هر کسی بشکنه تو رو . میخوام خودت یاد بگیری که چی کار کنی . مثل الان . میدونستم که از دست من عصبی هستی اما انتظار داشتم که منو درک کنی و خودت به سمت من بیای و به جای اینکه با من دعوا کنی کمکم کنی . سعی کنی که در کنار تو خوش باشم . و تو کار درست رو انجام دادی . خوشحالم نیلو . خیلی خوشحالم . حالا دیگه از این به بعد کم کم خیالم راحت میشه که زمانی که من نیستم تو انقدر قوی هستی که بتونی از پس همه جیز بر بیای . من هم بدون هیچ حرفی بهش خیره شدم . احساس خیلی خوبی داشتم . از این که هومن منو فهمیده . از اینکه کار درست رو انجام دادم و از اینکه در مورد من این طوری فکر میکنه . به آرومی صورتم رو بوسید . اون احساس باز هم شدت گرفت . همیشه در زمانی که هومن رو میدیدم و حضورش رو حس میکردم همراه من بود اما زمانی که به من نزدیک میشد و بدنش رو حس میکردم شدت میگرفت .

صورتش رو بوسیدم . هر بار که در کنار اون بودم با اینکه شیطنت عجیبی در هر دو مون موج میزد اما نگاه اون و بودن با اون منو به آرامش عجیبی فرا میخوند .      

خب امیدوارم که پسندیده باشید ... به بزرگی خودتون کمیشو ببخشید ... راستی یک خبر خوب .. هفته دیگه کلاسهامون تموم میشه تو مدرسه بعد من وقت بیشتری دارم برای ... من به زودی با دست پر میام ... بای بای

+ wrote at  Thu 16 Aug 2007ساعت 9:51 AM  BY khthe_bestforalltheworld | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وقتي تورو کم دارم
سينه اي پر از غم دارم
وقتي تورو کم دارم
دلم گرفته ماتم دارم
وقتي که سينه اي نيست
براي سرسپردن
وقتی قمار عشقو اين دل غافل من

"""بيا که غير از عشق تو عشق دگري نيست"""

From "M.M" To My dear LOVe KAMRAN HOOMAN"

نوشته های پیشین
هفته سوم بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
نویسندگان
khthe_bestforalltheworld
khthe_bestforalltheworld
پیوندها
سایت رسمی کامران هومن
KHthe_bestforalltheworld 's weblog 4 K&H
KHthe_bestforalltheworld 's GROUP
نیلوفر و داستان زیبا
ژابیز جان و KH
مروارید جان و KH
نیوشا جان و KH
سرینه جان و KH
آلیسا جان و KH
یاسی جان و KH
مانا جان و KH
الناز جان و KH
ماهی جان و KH
مهدیه جان و KH
پگاه جان و KH
آرامیس جان
روشنک جان و KH
افروز جان
خواهران گلزار
روشنک جان
میشا جان
هانا جان و KH
نازی جان و KH
نگین جان و KH
مهساجان وKH
نیلوفر و نازنین جان و KH
KAMRAN & HOOMAN MY REASON 4 LIFE
ریحانه جان و KH و شهریار
ملی عاشق کامی
شمیم جان و KH
افسون جان و KH
روجا جان و KH
منبع والپیپرهای کامران و هومن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

JavaScript Codes example: