![]() |
![]() |
|
|
اومدم این دو تا رو بذارم شما هم ببینید ! خیلی کوچیکه از بلاگ اسما جونم برداشتممممم ...
خب اول سلام ! میدونم دیگه خسته شدید انقدر من براتون نوشتم ! و میگید خدایا این چقدر پرحرفه ! اما اشکالی نداره ! بذارید حرفامو بگم !شاید برای همیشه لال بشم ! راستش من به همتون حق میدم که از دست من دلخور باشید که چرا من نمیام تو وبلاگتون ! اما من که براتون توضیح دادم ! به خدا من دائم کلاس دارم و وقت اینکه بیام حتی داستان بنویسم رو هم ندارم اما زمانی که حتی یک وقت کوچولو گیر میارم سعی میکنم وبلاگ دو سه تا از بچه ها هم که شده رو برم و ببینم ! این کامپیوترم هم که قربونش برم جونش بالا میاد تا من بخوام یک نظر بدم ! به خدا من دوست دارم بیام وبلاگ همه رو ببینم اما خب وقت نمیشه ! ماشااله تعداد داستان ها هم انقدر زیاده که نمیدونم کدوم رو بخونم ! من دوست دارم همه رو بخونم اما وقتش نیست ! من فکر میکردم که شما این موضوع رو قبول میکنید که من نمیرسم ! اما متاسفانه خیلی ها با یکی دو روز نیومدن من کنار کشیدن و دیگه به این وبلاگ نیومدن ! بعضی ها که ادعای دوستی میکردن الان کجان ؟؟؟ میبینین آدم های اطراف ما رو چه کسانی تشکیل می دن ؟ تا روزی که سرمون شلوغ نیست و در کنارشونیم هستن در کنارمون اما به محض اینکه یه روز حالشون رو نتونیم بپرسیم اونا هم به کلی ما رو فراموش میکنن ! نمیدونم کجا میرن ؟؟ یا اینکه چی میگن ؟؟؟ برای من مهم نیست که تعداد نظراتم چقدر باشه ! 10 نظر یا 100 نظر !برای من مهم اینه که برای خودم ارزش قائل باشن ! 1000 تا نظر هم باشه اما زمانی که خودم رو دوست ندارن و برای خودم ارزش قائل نیست چه فایده داره ؟؟؟؟ خیلی ها دیگه نه سراغی از ما میگیرن یا اگر هم بیان نه حرفی چیزی ! اشکال نداره مهم نیست ! اگر تحمل حضور من انقدر براتون سخته که میتونم دیگه آپ نکنم ! من به عشق شما آپ میکنم و شما ..... البته منظورم همه نیستن ! منظورم کسانی هستند که دیگه هیچ یادی از ما نمیکنند ! این قسمت داستان رو هم میذارم اما فعلا دیگه نمیذارم تا اینکه شما هم حرفاتون رو بگید ! من رو دوستی اون آدم ها حساب کرده بودم اما امروز خبر از هیچ کدومشون نیست که بگن زنده ای یا مرده ؟؟؟ وقتی به این موضوعات فکر میکنم حالم بد میشه !! اگر نمیخوان میتونن خیلی راحت به من بگن که ما رو فراموش کن ! اگر هم که از دست من دل خورن که دیگه اینجا نمیان و حتی یک سراغ نمیگیرن ( کسایی که همیشه بی صبرانه منتظر آپ من بودن و سراغم رو میگرفتن اما امروز هیچ خبری ازشون نیست ) بیان راحت بگن که من این دل خوری رو برطرف کنم و دوباره با یک جو دوستانه و صمیمی در کنار هم باشیم نه اینکه این طوری باشه ! هر کسی فقط بیاد بگه داستانت خوب بود به من هم سر بزن ! راستش دیگه انقدر بزرگ شدم که تشخیص بدم که این نظر یعنی چی ؟؟؟؟؟ پس من منتظرم !برای شنیدن حرف هاتون ! دیگه حرفی نیست ! میرم سراغ داستان ! اگر شما بخواید این آخرین آپه ! راستی آخرین نظر مال منه ! اونایی که میخوان برن ببینن ! یعنی کسانی که نظر داده بودند ! جوابشون!
اشتباه کردی !نباید برمیگشتی ! این طوری هم همون هم اون دختره فکر میکنه که تو چقدر ضعیفی و قدرت نداشتی که درمقابل اون بایستی ! سرمو روی زانوهام گذاشتم و چند قطره اشک روی صورتم ریخت . مادرم من رو بلند کرد و گفت : به جای اینکه اینجا بشینی و گریه کنی به هومن زنگ بزن ! باهاش صحبت کن و همه چیز رو توضیح بده و ازش راه حل بخواه ! هومن انقدر قوی و عاقل هست که خودش میتونه همه چیز رو درست کنه ! من به مادرم نگاه میکردم و از این خوشحال بودم که به این خوبی منو راهنمایی میکنه و عاقلانه با من رفتار میکنه . از زمانی که من نوجوان بودم خیلی تغییر کرده بود ! رفتارش و اخلاقش با من به طور کامل تفاوت کرده بود !بهش گفتم : مامان کاش تو همیشه در کنارم بودی . کاش از همون روز اول و مشکل اولی که در آمریکا پیدا کردم با تو صحبت میکردم . ـ اشکال تو همینه . همیشه از من فاصله میگیری اما من حداقل از تو تجربه بیشتری دارم و تو و هومن رو به خوبی میشناسم و میتونم بهتون کمک کنم ! نمیخوام بگم که همیشه باید به من وابسته باشی و با کوچکترین چیزی بخوای پیش من گریه و زاری کنی . اما خودت فکر کن !تو همیشه میخوای همه چیز رو خودت حل کنی و این اصلا خوب نیست ! بیشتر از این هم الان نمیتونم باهات صحبت کنم و برات توضیح بدم . تو دیگه بزرگ شدی ! حتی اگر من هم نباشم هومن خودش پسر عاقل و بزرگیه ! کامران هم همین طور !اونا خودشون میتونن حتی بهتر از من به تو کمک کنن . خواهش میکنم به جای گریه کردن کمی بشین و فکر کن ! مادرم از اتاق بیرون رفتم . صداشو میشنیدم که داره به بقیه میگه آره حالش زیاد خوب نیست و سرما خورده الان داره کمی استراحت میکنه ! از روی تخت بلند شدم و در همون حالت سستی و گیجی گوشی رو برداشتم و شماره هومن رو گرفتم ! انگشتام به سختی گوشی تلفن رو در میان گرفته بودند ! میترسیدم که نتونم صحبت کنم !می ترسیدم که خودش گوشی رو برنداره !میترسیدم که طاقت نیارم !اما زمانی که به حرف های مادرم فکر کردم کمی آروم تر شدم ! بعد از چند بوق صدای ناآشنایی از اون سمت جواب داد . بله ؟؟؟ بفرمایید ؟؟؟ با صدای لرزان و پر از ترس گفتم : سلام . ببخشید هومن هست . ـ بله ! چند لحظه ! . طپش قلبم رو به راحتی حس میکردم ! تند تند نفس میزدم اما باز هم سعی کردم که آروم باشم . چشمام رو بستم و خودم رو از هر نوع فکری رها کردم ! بعد از مدت کوتاهی صدای نگران هومن از پشت خط به گوش رسید ! تا زمانی که گوشی رو برداره و جواب منو بده دائم میگفت : کیه ؟؟ نگفت کیه ؟؟ گوشی رو برداشت و با صدایی نگران و عصبی گفت : بله ؟؟؟ بعد از چند لحظه مکث و سکوت بالاخره تونستم چیزی بگم ! صدای آهسته و آرومم به اون رسید ! ـ سلام هومن . ـ سلااااام ( با تعجب ) کجایی ؟؟؟ حالت خوبه ؟؟؟؟ صدای من خیلی آهسته بود و به طوری بود که هر لحظه از حال میرم ! ـ صبر کن من حرف بزنم ! میدونم نباید بی خبر میرفتم ! میدونم که نگران شدی ! اما بذار حرف بزنم و برات توضیح بدم . ـ الان کجایی ؟؟ مثل اینکه حالت خوب نیست ! ـ نه من خوبم ! بذار بگم ! هومن ! نمی دونم چرا و چطوری الان دلم میخواد این حرف رو بهت بزنم اما دلم برات خیلی تنگ شده ! تو که میدونی من چه جوریم ؟ ناتالی به تو چی گفت ؟؟؟ صدای هومن خیلی نگران بود و با حالت عصبی به من گفت ـ نیلوفر تو حالت خوب نیست . من میفهمم ! ـ من خوبم ! ـ اما تو داری از حال میری ـ هومن !!! بذار بگم ! ـ اما ... ـ پرسیدم ناتالی بهت چی گفت ؟ـ من این طوری نمیتونم حرف بزنم ! تو خونه ای ؟؟؟ ـ آره خونه ام . ـ من الان میام ! منتظرم باش ! ـ هومن !!نه ... ـ اه یعنی چی نه ؟؟ الان میام ! بدون اینکه اجازه بده من صحبت کنم گوشی رو قطع کردم !واقعا هم مثله اینکه هومن راست میگفت ! حال من اصلا خوب نبود . خودمم احساس میکردم که هر لحظه ممکنه بیفتم ! چشمام رو به سختی باز نگه داشته بودم ! به دیوار تکیه دادم و خودم و تا پایین کشیدم و روی زمین در حالی که به دیوار تکیه داده بودم نشستم ! منتظر هومن بودم ! هر لحظه چشمام روی هم میرفت اما من سعی میکردم که باز نگهشون دارم تا هومن بیاد ! نمیخواستم که نگرانش کنم و میخواستم خیلی زود همه چیز رو براش توضیح بدم ! هنوز هم مثل گذشته احساس انتظار دیدار هومن در من وجود داشت ! احساس بی قراری و ناآرامی ! باز هم بدنم شروع به لرزیدن کرد ! به سختی خودمو به تختم رسوندم و پتومو دور خودم پیچیدم ! اما هنوز هم سردم بود !میخواستم از مادرم کمک بخوام ! باز هم به سختی از روی زمین بلند شدم ! به آرومی در اتاق رو باز کردم . زنگ در به صدا در اومد ! همه چیز رو تیره و تار میدیدم ! حالم به قدری بد بود که تا به اون روز انقدر احساس درد و سختی نکرده بودم ! هنوز به آشپزخونه که مادرم در اونجا بود نرسیده بودم که هومن از در خونه با عجله و حیرت وارد شد. من بهش نگاهی کردم . لحظه ای خودم رو در آینه ای که روبروم بود دیدم !باور نداشتم که این منم ! رنگ صورتم حتی از رنگ سفید دیوار هم بی رنگ تر و سفید تر بود ! با دیدن هومن دیگه طاقت نیاوردم و روی زمین افتادم و بالاخره چشمام بسته شد ! زمانی که چشمام رو باز کردم در ابتدا همه چیز سفید بود اما بعد از چند ثانیه تازه متوجه رنگها و چیزهایی که در اطرافم بودند شدم ! هنوز خوب همه جا رو ندیده بودم که گرمای آشنای دستان هومن رو روی دستها و بازوی خودم حس کردم ! برگشتم تا کاملا مطمئن بشم که خود هومن هستش ! آره . اینجا اتاق من بود و در کنار من هومن بود که دستان من رو در دست داشت و سرش رو روی تخت گذاشته بود و چشماش بسته بود ! با تکون کوچیکی که دست من خورد هومن سرش رو با سرعت بلند کرد و باز هم همون نگاه نگرانش به من بود ! در لحظه اول هیچ یک از ما قادر به حرف زدن نبود ! در چشمان هر دوی ما اشک حلقه زده بود ! چشمان افسونگر هومن که با این قطره ی اشک زیبایی خارق العاده ای به وجود اورده بود ! اشک روی صورت من روبا دست لرزانش پاک کرد و با صدایی بسیار آهسته گفت : خوبی ؟؟؟ من هم بدون هیچ حرفی با حرکت سرم بهش فهموندم که حالم بهتره ! ـ من چند ساعته که بیهوشم ؟؟؟ ـ از دیشب که من اومدم اینجا ! ـ تو از دیشب اینجایی؟؟؟ این بار هومن سرش رو تکون داد . یک بار دیگه مصل همیشه دوباره اون حس غریب به سمت من اومد و بازگشت ! حتی زمانی که نگاهش میکردم اون حس قلب منو به طپش در می اورد ! ناگهان هومن شروع به گریه کرد !چشمان ریز و زیباش خیلی زود قرمز شد ! من هم به اون مات و مبهوت نگاه میکردم و اشک میریختم ! هیچ وقت طاقت دیدن اشکهای کسانی که برام عزیز بودند رو نداشتم ! هومن با همون حالت گریه گفت : میدونی دیروز چی کشیدم ؟؟؟ من نمیخوام بهت بگم که چی کشیدم و چه حالی داشتم ! به همون اندازه ای که حال تو بد بود من هم همون اندازه یا شاید بیشتر حالم بد بود ! میدونی چقدر انتظار سخته ! بیشتر از بیست بار زنگ زدم خونتون اما میگفتند نیستی ! زمانی که با ناتالی از خونه رفتی بیرون دلهره عجیبی گرفتم ! میترسیدم که اون اذیتت کنه یا حرفی بزنه که ناراحتت کنه ! چون میدونستم که اخلاق خوبی نداره و کنترل روی اعصابش نداره ! زمانی که بدون تو برگشت خونه دیگه مطمئن بودم که اتفاقی برای تو افتاده ! اما اون در کمال خونسردی گفت که یکی از دوستانت رو توی خیابون دیدی و همراه اون رفتی ! درسته که نه من و هیچ کدوم از ما باور نکردیم اما من خیلی نگرانت بودم ! چون میدونستم که خیلی زودرنجی ! چون میدونستم که خیلی زود میشکنی! نگران بودم که با اون حال ماشینی باهات تصادف نکنه ! اشکهای هومن هر لحظه بیشتر از پیش روی گونه هاش میریختند اما اون با اینکه هق هق میکرد ادامه داد ـ حالم اصلا خوب نبود و با اینکه نگرانت بودم اما اون هر لحظه به سمت من میومد و از من میخواست که به تو فکر نکنم ! پدر و مادر من که می دونستند این موضوع حقیقت نداره و من براشون توضیح داده بودم که احتمالا ناتالی به تو حرفی زده باشه چون سابقه این کار هارو داشته با پدر مادر ناتالی صحبت کردند . اون ها هم در حالی که خیلی شرم زده و ناراحت بودند در حضور جمع از همه عذرخواهی کردند ! ناتالی که باورش نمیشد شروع کرد به داد و فریاد کردن و ادعا میکرد که واقعا منو دوست داره ! اون حتی سر من هم داد میزد و به من میگفت : تو باید من رو انتخاب کنی . تو نمیتونی به من بگی نه ! مادرش سعی کرد که مانع اون بشه ! نیلوفر من از طرف اون ازتو معذرت میخوام !ببخشش . اون کنترل عصبی نداره ! از زمانی که از شوهر سابقش طلاق گرفته این طوری شده ! مادر پدرش هم ناخواسته به شهرشون برگشتند تا اون رو به بیمارستان روانی ببرن . توی این مدت هم که نبرده بودند شاید امید داشتند که اون خوب میشه! من که باور حرف های هومن خیلی برام سخت بود در عین ناباوری به هومن خیره شده بودم ! ـ زمانی که به من زنگ زدی اونها تازه از اونجا رفته بودند ! من حالم اصلا خوب نبود و انقدر نگران بودم که لحظه ای آروم و قرار نداشتم !به سرعت خودم رو به اینجا رسوندم که همون لحظه هم تو روی زمین افتادی ! زمانی که پشت تلفن صحبت میکردی احساس میکردم که هر لحظه ممکنه از حال بری !خیلی نگران بودم ! شاید این حرفها به من نیاد ! خودمم نمیدونم چه بلایی سرم اومده ! واقعا خودمم از حال خودم متعجب شده بودم ! و البته این طلسم تو بوده ! الان واقعا ایمان دارم که عاشق شدم !شاید یه چیزی بیشتر از عشق ! دستان من رو در میان دستش فشار داد ! اشک هاش دست منم رو خیس کرد ! صورتش رو با دست دیگه ام پاک کردم و گفتم : خواهش میکنم گریه نکن . اون طوری حال من بدتر میشه ! ـ من بیشتر از تو احتیاج به بیمارستان دارم ! از دیشب تاحالا بالای سرت بودم که شاید به هوش بیای ! زمانی که روی زمین افتادی لحظه ای احساس کردم که برای همیشه تو رو از دست دادم ! با چهره ای که از تو دیدم در دلم گفتم برای همیشه تنها شدم ! اما خوشبختانه دکتر زود رسید و درمانت کرد ! دیشب مادرم اینا هم اومدن اینجا و از پدر مادرت عذرخواهی کردند امروز هم میان که از خودت عذرخواهی کنند . ببخشید که این حرفها رو گفتم و این طوری گریه کردم ! خیلی تو دلم جمع شده بود که داشتم میترکیدم ! من هم احتیاج به دکتر داشتم ! اگر تا چند ساعت دیگه به هوش نمی اومدی من هم الان مثل ناتالی گوشه بیمارستان روانی بودم ! ـ هومن من خوشحالم که شاید برای اولین بار اومدی و از احساست این طوری به من گفتی ! ـ اذیت نکن دیگه . اولین بار نبود ! چند روز پیش هم بهت گفتم ! ـ من خوشحال میشم که تو بیای و به من بگی ! ـ یعنی خوشحال میشی که من ناراحت بشم ؟؟؟ ـ نه !! خندید و گفت : باشه فهمیدم !
بی بهانه ! عاشقانه ! با دلی شکسته ! دوستتون دارم بای بای |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي تورو کم دارم
سينه اي پر از غم دارم وقتي تورو کم دارم دلم گرفته ماتم دارم وقتي که سينه اي نيست براي سرسپردن وقتی قمار عشقو اين دل غافل من """بيا که غير از عشق تو عشق دگري نيست""" From "M.M" To My dear LOVe KAMRAN HOOMAN" |
| نویسندگان |
|
khthe_bestforalltheworld khthe_bestforalltheworld |
|
RSS
|