![]() |
![]() |
|
|
سلااااااااااااااااااااااااااااامی به گرمایییییییی ۳ مردادددددد ...
ممنونم از نظرات محبت آمیزتون... خببببببببب !!! میدونــــــــــــــید امروز چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه روز میخوام خوش باشششششششم ... بابا امروز تولده دوست جوناااامه !! من هر وقت میخوام به منسابتی توی این زندگیم یه روز شاد باشم از ... میاد
Happy birthday to you ! \ Tonight all stars are so Happy for your birthday So I'm Happy Too When You Born every one became happy … And now You are 15 . Can You imagine ??? My dear … Happy birthday to you . I wanted to Become different with others and say something else but I don’t have anything to Say … I whish you a lot of happiness nothing to say just … Happy birthday to you
خب هنوز تموم نشده کجا ؟؟؟؟؟ این تازه انگلیش بود ... من امروز خوشحالمممم ... و تمام حرفامو توی این متن برای مانا جون نوشتم .... سهم آنیتا جونم محفوظه هر وقت برگشت میذارم براششششش ... دوستشون دارم خیلی زیاد ... و اما امیدوارم که خوششون بیاد به نام معبود عشق و دل بستگی ! امروز روز توست !روز به دنیا پیوستنت ! روز متولد شدنت ! روزی که آمدی و فصل آتش را به گونه ای دیگر آتش گون ساختی ! و تولد تو نور و رنگی دیگر به مرداد داد . عدد سه را شرمنده کردی و همه اطرافیانت را مسرور ساختی !همه رنگ ها و زیبایی های تابستان را از زیبایی انداختی و همه به جای تماشای ساحل آرام تابستان به تماشای تو آمدند و همه به جای چشیدن از میوه های شیرین تابستانی طعم شیرین حضور تو را چشیدند ! و من چقدر از تولد تو و داشتن تو و دوستی با تو شاد و خرسندم ! آن قدر که از حیطه زبان خارج و از نمایش احساس فراتر است . روز تو روز مرداد روز عشق روز دوستیست ! همان طور که خودت نمادی روشن از دوستی و عشق و مهربانی هستی ! به راستی که رسم و سنت متولدین فصل آتش را به خوبی انجام دادی ! مهربانی و گرمای دوستی آتشین متولدین این فصل به راحتی همه جا را در بر میگیرد و مدت هاست که این گرما و احساس من را نیز در برگرفته ! من را به سوی تو کشانده و من امروز حسرت میخورم که چرا زودتر از این ها تو را پیدا نکرده بودم ؟؟؟ اکنون که پانزده سال از زندگی آتش گونت میگذرد حسرت بر این دارم که چرا زودتر طعم شیرین محبت رویایی تو را نچشیده ام ؟ بر مهربانی و صمیمیت تو غبطه میخورم و بار دیگر این روز تکرار نشدنی را به تو و همه کسانی که شاید گاه و بی گاه طعم دوستی با تو را چشیده اند تبریک میگویم ! هدیه من به تو هزاران سبد بوسه هزاران سبد آروزی قشنگ و هزاران شوق دیدار تو ! آرزوهای رنگارنگم را به تو تقدیم میکنم که شاید هر گاه به آن ها رسیدی یادی هم از من کنی ! مانا عین من نباش !یعنی خوشحالم که نیستی ! نگرانم که مبادا بشوی مثل من نشو سخت است اما بگذار همه فکر کنند مغروری تا شکستنی مهم نیست به خوشبختی ات می ارزد اشتباه من را نکنی . من تمام عاشقانه ها را جدی گرفتم و امروز آن قدر شکسته ام که دیگر چیزی برایم باقی نمانده . سخت است که تنها باشی و بعد کسی از روی دل سوزی نگاهت کند . میدانم که اخلاق و رفتار و تلاش تو به گونه ای است که به همه چیز خواهی رسید پس برایت آرزو میکنم که به هر چیزی که میخواهی برسی و این صفات خوب همیشه همراهت بماند ! آرزو میکنم که همچنان شعله های عشقت پر حرارت باقی بماند و هیچ گاه در این زندگی پر فراز و نشیب طعم خستگی و شکست را نچشی ! آن چه من برای تو آرزومندم بسیار فراتر از توان این قلم خسته ام هست ! نمیخواهم این روز قشنگ را برایت خراب کنم و به سراغ حرف هایی که همیشه در انتظارم تا به کسی بگویم بروم ! میخواهم هیچ گاه احساس تنهایی نکنی و این را باور کنی که همیشه و همه جا من در کنارت هستم و من هم مانند تو کسی را عاشقش هستی دوست دارم و در کنار تو به انتظار آمدنش می نشینم ! مرا باور کن ! فقط یک حرف تولدت مبارک !
از طرف هومن جون و کامران جونمممم به مانا و آنیتا جون تبریک میگم ... میگن ما حتما میایم تولدت راستی دیروز تولد یکی دیگه هم بود که خیلی خیلی خیلی دوستش دارمممم اما خب بگم هم شما کلمو میکنیییید هم هومن مانا جون این منم ... بیا شمعاتو فوت کن دیگههههه ...
اینم از طرفه نگینههههه .... یعنی یه جوراییی خودشه ... میدونی که تو و نهال رو چه قدر دوست دارهههه ... بچه حلال زاده به خواهرش میررررره
خب نمیدونم داستان رو بذارم یا نه ؟؟؟ آخه نه که زیاد خوشایند نیست و همچنین خیلی خیلی خیلی کمه !! انقدر حالم بود خودم رو روی تخت انداختم . مادرم در رو باز کرد و اومد تو . به من نگاه کرد و گفت : کجا بودی ؟؟؟ چته ؟ چی شده ؟؟؟؟ من هم چشمامو بسته بودم بدون هیچ حرفی فقط سعی میکردم که کمی آروم بشم ! اما مادرم دست بردار نبود . این بار با صدای بلندتر گفت : میگم کجا بودی ؟؟؟؟ تا الان کجا بودی ؟؟؟ به سختی چشمامو باز کردم و گفتم : مامان ! حالم خوب نیست . تو رو خدا دست بردار . مامانم کنارم نشست و گفت : میدونی هومن چند بار زنگ زده ؟؟؟ چی شده ؟؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟؟ به سختی لب هامو باز کردم و گفتم : چیز مهمی نیست ! بعدا برات میگم . مادرم که از دست من کلافه شده بود گفت : نیلوفر از دستت چی کار کنم ؟؟؟ چیز مهمی نیست این طوری شدی ؟؟اگر مهم بود چی کار میکردی ؟؟؟ از اتاق رفت بیرون و گفت : برگشتم باید همه چیز رو اومدم برام بگی ! بعد از اینکه مامانم رفت فقط در گوشه ای از تختم تکیه کردم و به نقطه ای خیره شدم ! بغض کرده بودم و هیچ حسی نداشتم ! حالم اصلا خوب نبود و هنوز هم احساس سرما میکردم ! از جام بلند شدم و به سمت آینه رفتم . اصلا نمیفهمیدم چی کار دارم میکنم ؟؟ چه حالی دارم ؟؟؟ به خودم توی آینه نگاه کردم ! واییی . باورم نمیشد این منم ؟؟ چرا این شکلی شده بودم ؟ به خودم که توی آینه نگاه کردم انقدر قیافه بدی پیدا کرده بودم که باورم نمیشد این منم . چشم های قرمزم انقدر پف کرده بود که از دور هم به خوبی هر کس میتونست بفهمه من چه حالی دارم ! لب هام سفید سفید بود و دندونام از زور سرما به هم قفل شده بودند . انقدر سردم بود که پاهام کاملا بی حس و کرخت شده بود ! مامانم باز هم اومد تو اتاق . ـ دیدی چه شکلی شدی ؟؟؟ حالا به من حق میدی که نگران باشم !! چی شده ؟؟؟؟ کجا بودی ؟؟؟ تو کجا بودی که هومن هم ازت خبر نداره !میدونی ما تو این چند ساعت از اظطراب چی کشیدیم ؟ به مامانم خیره شده بودم بعد از چند لحظه بالاخره اون بغض لعنتی ترکید و در آغوش مادرم گریه کردم ! واقعا که هیچ چیزی به جز آغوش مادرم منو آروم نمیکرد ! هیچ وقت اون احساس دل سوزی و مادرانه رو در آغوش هیچ کس حتی هومن حس نکردم ! به کنار شوفاژ اتاقم رفتم و در اونجا نشستم ! مادرم برام چای اورد و سعی کرد که منو گرم و آروم کنه ! زنگ گوشیم به صدا در اومد . بدون اینکه نگاه کنم کیه با دستهای بی حسم به سختی جواب دادم : بله ! انقدر صدام آروم بود که خودم هم به سختی صدای خودم رو میشنیدم ! از اون ور خط صدای آشنایی به گوشم رسید . نیلوفر !خودتی ؟؟؟؟؟ الو نیلوفر کجایی ؟؟؟ گوشی رو قطع کردم و سرمو به دیوار تکیه دادم و سعی کردم که بهش فکر نکنم ! به گوشیم که نگاه کردم متوجه شدم که از خونه ما و هومن اینا بیش از بیست بار زنگ زده شده بوده . اما چطور من متوجه شده بودم ؟ در تمام مدتی که در خیابون بودم هیچ وقت احساس نکردم که تلفن زنگ میخوره ؟ شاید خاموش بوده ! اما من اصلا متوجه نشدم ! مامانم گفت : کی بود ؟ هومن ؟ چرا جوابشو ندادی ؟ من دوست داشتم همه چیز رو به مادرم بگم اما نمیخواستم که بهانه ای به دستش بدم . با صدای خیلی آهسته ای گفتم : مامان ! میخوای بشنوی چی شده ؟؟؟ چه بلایی سر من اومده ؟ ـ آره بگو . – فقط قول بده به کسی نگی و آروم با این موضوع رفتار کنی . سعی کردم همه چیز رو از همون ثانیه و لحظه اول در مراسم نامزدی خیلی آروم برای مادرم تعریف کنم ! بعد از این که از همه چیز با خبر شد گفت : تو خودت این شرایط رو قبول کردی ! تازه این دختر از اقوام هومن ایناست بعد ها تو قراره با طرفداران و کسانی که عاشق واقعی هومن هستند روبرو بشی ! اگر قرار باشه که با هر حرفی جا بزنی و بخوای با خودت این کارو بکنی که خیلی زود از بین میری ؟؟؟ برای چی برگشتی ؟؟؟؟ چرا نموندی و به اون دختره جواب بدی ؟؟؟ تو باید می موندی و میگفتی : هومن منو انتخاب کرده !اگر میتونی کاری بکن که هومن تو رو انتخاب کنه و انتخابشو عوض کنه ! خب اینم از داستان امیدوارم که خوشتون اومده باشه ...
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي تورو کم دارم
سينه اي پر از غم دارم وقتي تورو کم دارم دلم گرفته ماتم دارم وقتي که سينه اي نيست براي سرسپردن وقتی قمار عشقو اين دل غافل من """بيا که غير از عشق تو عشق دگري نيست""" From "M.M" To My dear LOVe KAMRAN HOOMAN" |
| نویسندگان |
|
khthe_bestforalltheworld khthe_bestforalltheworld |
|
RSS
|