تبليغاتX
KHthe_bestforalltheworld*
سلام به همه خانم های گل و آقایان کمی خل  ... (ببخشیدا شوخی بود )

خب امروز حرف زیاد دارم .... باز هم باید از شما خجالت بکشم .... من یه چند روزی کامم درست شد امروز دوباره باز قاطی کرده ... واقعا دارم از دستش دیوونه میشم ... اما من میدونم بچه خوبیه خودش درست میشه ... بیچاره هر کامپیوتری ۷۰۰۰ تا عکس توش باشه و حدود ۱۰۰ ویدیو داشته باشه قاطی میکنه !!  از شانس خوب یا بد من از فردا کلاس های مدرسه مون شروع میشه (ریاضی فیزیک شیمی )  من که همین طوری وقت هیچ کاری رو نداشتم الان دیگه بدتر  همین که هفته ای یک بار بیام آپ کنم و نظرها رو بخونم خیلی شاهکار کردم ! من دوست دارم به وبلاگاتون بیام و نظر بدم یا داستاناتون رو بخونم اما خودتون قبول کنید انقدر تعدادشون زیاده که من اصلا قاطی میکنم چی به چی هست ؟؟؟ ماشالا نمیدونم کدوم رو بخونم کدوم رو یادم باشه ! تا به خودم اومدم ۱۰۰۰ نفر داستان مینویسن توهین به کسی نباشه من داستان های همه رو دوست دارم ولی برام خیلی سخته همه رو بخونم و به ذهن بسپرم و من برای اینکه هیچ کس ناراحت نشه ترجیح میدم که هیچ کدوم رو نخونم که اون یکی نیاد شکایت کنه که چرا مال منو نمیخونی مال فلان کس رو میخونی ؟؟ خواهش میکنم منو درک کنید .... تعدادشون خیلی زیاده  من اصلا وقت نمیکنم داستان خودم رو بنویسم  الان فکر میکنید که کلاس میذارم اما به خدا خیلی سخته  درکم کنید . من از این به بعد خیلی خیلی کمتر از قبل آن میشم ... ولی دوست دارم تا جایی که میتونم به همتون سر بزنم و وبلاگ های قشنگتون که انقدر براش زحمت میکشید و این ها همه از عشق کامران هومن هست رو ببینم و به شما قول میدم هر زمان که فرصت کنم بخونم ... البته همین جا بگم من مال نیلوفر جون و غزاله رواز مدت ها پیش میخوندم و بهشون عادت دارم اما مال بقیه دوستان گل میام وبلاگاشون رو میبنم اما داستان شرمنده  منو ببخشید  خب در این هفته تمام تلاشم رو کردم که هر چه قدر میتونم بنویسم .. به خدا جواب دادن به میل ها و کامنت های ۳۶۰ وقتی نمیذاره که آدم بنویسه چیزی !!  راستی یه چیز دیگه من تمام کسانی که در این پست آخر نظر دادن و چند تا از دوستای خودم رو تو پیوندهام گذاشتم ... بقیه دوستان گل هم که میخوان من بذارموشن تو پیوندها به من بگن .... حتما میذارممممم قربون همگییی  قربون هومن جونننننن که اصلا دوستش ندارم بلکه عاشقشم  

اگه کم بود دیگه نزنید دیگه به بزرگی خودتون ببخشید !

سر میز صبحانه بودم که گوشیم زنگ خورد . با سرعت به سمت موبایلم رفتم و جواب دادم ـ سلام . ـ سلام عشق من . (هومن بود ) . ـ چطوری عزیزم ؟ - مرسی . تو چطوری ؟ ـ من هم بد نیستم . به سمت اتاقم رفتم و در رو از پشت بستم . ـ‌ چه خبر ؟ ـ هیچی سلامتی . ـ تو چه خبر . مهموناتون رفتند ؟ ـ نه . تو چی ؟ - ما هم نه هنوز . تازه قراره برای ظهر باز هم بیان .  نیلوفر میشه برای امروز ناهار بیای خونه ما ؟  - آخه .. ـ اخه نداره دیگه . ـ هومن آخه مهمونامون . زشته . ـ نه خیر زشت نیست . بگو میخوام برم هومن جون رو ببینم . هیچم زشت نیست . من شوهرتم . من بلند خندیدم و گفتم : اوه اوه . شوهر ؟؟؟ ـ بله دیگه . حالا یه ذره کمتر یا بیشتر زیاد فرقی نمی کنه . ـ (خنده ) حالا بذار به مامانم بگم ببینم چی میگه . مهمونا که اومدن دست تنهاست . اگر کارگرمون امروز هم مثل دیشب اومد باشه من میام . ـ قربونت . اینو بهش میگن زن حرف گوش کن . ـ هومن کجایی ؟؟؟ صدای خیابون میاد . بیرونی ؟؟ ـ آره بیرونم . چطور ؟ ـ بله ؟؟؟؟؟ شما بیرون چیی کار میکنید ؟؟ اونم بدون اجازه خانومتون ؟ ـ اوه کاملا یادم رفت . خب خانم اومدم به تو زنگ بزنم دیگه . آخه تو خونه یه لحظه آروم قرار ندارن که . تا میخوام به تو زنگ بزنم همه میریزن رو سرم . من باز هم خندیدم و گفتم : باشه . برو . ـ منتظرم بیای ها !‌ ـ‌ هومن زشت نیست . مهموناتون چیزی نمیگن ؟؟؟ ـ نه بابا . چرا زشت باشه ؟؟ ـ حالا بذار به مادرم بگم . ـ باشه . هنوز هم کلی ناز میکنه برای من . ببین زن من بشی از این ناز ها نباید بکنی ها . از این حرفش اصلا خوشم نیومد و با صدای آهسته ای گفتم : کاری نداری ؟‌ـ چی شد ؟؟؟ ناراحت شدی ؟ ـ نه زیاد مهم نیست . خداحافظ . گوشی رو قطع کردم و برای اینکه کسی متوجه زنگ زدنش نشه روی ویبره گذاشتمش .  به سمت آشپزخونه رفتم و به مادرم که مشغول غذا درست کردن بود گفتم : مامان !‌مادرم جوابی نداد . ـ مامان !!!‌ باز هم جوابی نداد . ـ مامان !!‌ـ هان چیه ؟؟؟ هی مامان مامان . خب حرفتو بزن . ـ مامان هومن منو برای ناهار خونشون دعوت کرده میشه برم؟؟؟ ـ  پس اینا چی ؟ ـ مامان خب اینا با من چی کار دارن ؟ ـ من نمیدونم از بابات بپرس . همون لحظه کارگری که همیشه برای کمک به مادرم میومد از راه رسید . من به سمت پدرم که روی مبل نشسته بود رفتم و گفتم : بابا میشه برم خونه هومن اینا ؟؟؟ منو برای ناهار دعوت کردند . ـ  مهمون داریم . بده که تو بذاری و بری . اینا برای تو اومدند . ـ اخه اون هم منو دعوت کرد . ـ میل خودته . عمه ام که در کنار من نشسته بود گفت : نیلوفر جون برو . اشکالی نداره . ما هم میخوایم بعد از ناهار بریم بیرون بگردیم تا شب نمیایم . اشکالی نداره . پدرم گفت : اگر دوست داری پاشو برو . من هم خوشحال به سمت اتاقم رفتم و لباسام رو عوض کردم . چون میدونستم که هومن این ها مهمون دارند سعی کردم لباس مناسبی به تن کنم تا بهانه ای دست خانواده اش نداده باشم . موهای بلندم رو هم باز گذاشتم . آرایش ملایمی کردم و بعد از برداشتن کیفم و خداحافظی از همه از خونه خارج شدم . چون راه نزدیک بود پیاده به سمت خونشون رفتم . حدود یک ربع بعد روبروی در خونشون بودم . زنگ زدم و بعد از چند ثانیه کامران جواب داد : به سلام نیلو خانوم . بفرمایید تو . من هم سلام کردم و رفتم تو . کامران در خونه رو باز کرد و من وارد شدم . کامران رو بوسیدم و بعد هم کتی و مادرش رو در آغوش گرفتم . به پدرشون هم سلام کردم . همون لحظه هومن به سمت من اومد و باز هم همون احساس غریب همیشگی منو فرا گرفت . باز هم همون شور و شوق همیشگی دلم رو پریشون کرده بود . نفس عمیقی کشیدم و با لبخند شیطنت آمیزی بهش نگاه کردم . به من چشمکی زد و نزدیک شد و من رو بغل کرد و بوسید . ـ سلام آقا هومن . ـ سلام . فکر نمی کردم که بیای . ـ منظور ؟؟؟ یعنی برم ؟؟ ـ نه بابا . کی گفت . من فکر کردم که قهر کردی . – انقدر هم دیگه لوس نیستم . ـ آره میدونم بیشتر لوسی . ـ هومن !!!‌( با حرص ) ـ خب ببخشید . اصلا به شما زن ها نمیشه حرف زد . به سمت خانواده هومن اینا رفتم و بعد از سلام به همه به اتاق رفتم تا لباسم رو عوض کنم . هومن باز هم خوشحال به نظر میرسید و خیلی به من توجه میکرد و من هم از این رفتارش احساس رضایت میکردم . داخل اتاق شد و گفت : مامانت اینا اجازه دادن ؟ ـ آره . تو یه وقت خجالت نکشی من دارم لباس عوض میکنم میای تو ؟؟ ـ خب نمیکشم دیگه . با دستم زدم تو سرش که گفت : اوه اوه ... خانوم از الان دست بزن پیدا کردن . میگن این زنها رو باید زد تا آدم بشن . یعنی چی که دست رو شوهرت بلند میکنی . خجالت هم خوب چیزیه . ـ اوووه . بسه . چقدر حرف میزنی . ـ بله ؟؟ نشونت میدم . من داشتم از اتاق میرفتم بیرون که در رو بست و من رو از شکم بغل کرد و روی تخت انداخت خودش هم بالای من ایستاد و گفت : یه بار دیگه بگو !‌ ـ هومن تو هم شوخیت گرفته . بابا میخوام برم . ـ من نمیذارم (با لبخند ) من فوری از زیر دستش فرار کردم و در رو باز کردم . در کنار در ناتالی دختر عمه هومن ایستاده بود . من با دیدن اون لحظه ای خشکم زد . اون هم هول شده بود و رنگش پریده بود . هومن نفس زنان اومد و گفت :‌ای کلک . در رفتی . پدرتو در میارم . با نگاه به منو ناتالی اون هم سکوت کردم . من از اونجا دور شدم و به سمت پذیرایی رفتم و روی یکی از مبل ها در بین کامران و کتی نشستم . هر کسی به نحوی من رو سوال پیچ میکرد و من هم با اینکه حواسم اصلا نبود اما سعی میکردم که جوابشون رو بدم . بعد از چند لحظه هومن هم به جمع بقیه پیوست و روی یکی از صندلی ها کمی دورتراز من نشست . من سرم پایین بود و با اینکه دوست داشتم به اون موضوع فکر کنم که اون موقع ناتالی پشت در چی کار میکرد و چرا رنگش پرید اما باز هم شلوغی و صدا و همچنین نگاه های هومن این اجازه رو از من می گرفت . تصمیم گرفتم فعلا بهش فکر نکنم و اولین روز بعد از نامزدی با هومن رو با خوشی و خوبی در کنارشون بگذرونم !‌  به آشپزخونه رفتم و به مادر هومن گفتم : کمک نمیخواید ؟ مادر هومنبا لبخندی ملیح گفت : نه عزیزم . تو مهمونی من خودم همه کار ها رو میکنم . ـ نه این چه حرفیه ؟ مگه نگفتید که با شما راحت باشم عین دخترتون می مونم . ـ خب دیگه نگفتم که بیا اینجا کار کن . ـ من دوست دارم . خودم دلم میخواد به شما کمک کنم . حوصله ام سر رفته . مادرش باز هم خندید و گفت : باشه . حالا که انقدر اصرار داری بیا سالاد درست کن . ـ چشم . یک ظرف از توی کابینت برداشتم و مشغول به درست کردن سالاد شدم . ـ چه غذاهایی بلدی درست کنی ؟ ـ من ؟؟ بیشتر غذاهارو یاد گرفتم البته از روی کتاب آشپزی چون تا زمانی که خونه مامانم اینا بودم هیچ وقت غذا درست نکردم . هر دو مون خندیدیم و من گفتم : اما نترسید . به پسرتون غذای بد نمیدم . همون لحظه هومن وارد آشپزخونه شد و گفت : دست پخت ایشون که عالیه . و به من نگاه کرد و خندید . ـ یعنی چی ؟؟ مسخره میکنی ؟؟ ـ من ؟؟‌نه به خدا . مادرش گفت : انقدر اذیتش نکن . اصلا برو بیرون . هومن به مادرش چپ چپ نگاه کرد و گفت : دلت میاد ؟؟؟ پسرتو بیرون کنی ‌؟ مادرش باز هم خندید و گفت : پس انقدر اذیت نکن . هومن روی سکوی آشپزخونه نشست و من با جدیت نگاهش کردم و گفتم : مثل اینکه دارم سالاد درست میکنم میپری این بالا . با لبخندی که روی لبش داشت

گفت : خودمم میدونم داری سالاد درست میکنی . دوست دارم بشینم اینجا . من هم دیگه حرفی نزدم و مشغول به کار شدم . هومن هر چند لحظه یک بار از چیزی بر میداشت و میخورد . من بالاخره عصبی شدم و گفتم : هومن !!‌اه بسه . هی ناخونک میزنی !!!‌ خب تموم میشه دیگه . هومن ابروهاش رو انداخت بالا و گفت : بالاخره عصبیت کردم . مادرش به سمت هومن اومد و گفت : مگه نمیگم که اذیتش نکن !‌برو بیرون . اون لحظه ناتالی رو دیدم که ایستاده بود و به آشپزخونه نگاه میکرد . دوست داشتم که باهاش صحبت کنم . برای همین سالاد رو خیلی زود درست کردم و بعد از شستن دستام از آشپزخونه بیرون رفتم . از بابت هومن هم خیالم راحت بود چون در کنار کامران نشسته بود و با هم صحبت میکردند . به سمت ناتالی رفتم و با لبخند ازش خواستم که با هم صحبت کنیم . با اینکه رغبت زیادی نداشت اماهمراه من اومد . ترجیح دادم تا قبل از زمان ناهار با هم بریم بیرون و اونجا راحت تر صحبت کنیم . پالتومو پوشیدم و بعد از حاظر شدن ناتالی با هم از خونه بیرون رفتیم . بعد از کمی قدم زدن در خیابون از برف پوشیده شده بالاخره سکوت رو شسکتم و گفتم : ناتالی !‌ میشه بگی چته ؟ چرا این طوری رفتار میکنی ؟ چرا از من بدت میاد ؟ بهش نگاه کردم که با نفرت به من چشم دوخته بود !!‌ کمی سکوت کرد و با صدایی بغض آلود گفت : مگه من بگم تو میفهمی ؟؟؟ تو خوشی زده زیر دلت هیچی حالیت نیست ‍!‌ مثلا بفهمی چی کار میتونی بکنی ؟ ایستادم و بهش خیره شدم و گفتم : من حدس هایی میزنم اما دوست دارم که از زبون خودت بشنوم و بدم میاد که کسی بی دلیل از من نفرت داشته باشه . پس حرف بزن حتی اگه بدونی که من نمیتونم کاری بکنم برات . دوباره به راه افتاد و این بار بعد از کمی سکوت گفت : میدونم که تو از من هیچی نمیدونی . همون طوری که من از تو هیچی نمیدونم . نمیدونم که چه جوری پسر عموی منو شکار کردی ! اما میخوام بدونی که من عاشق هومنم . آره خانوم من عاشقه همسر آینده و نامزد شمام !‌ تو هم نمیتونی این عشق رو از من بگیری !!‌ ازت متنفرم چون هومن رو از من گرفتی ‍! از ت متنفرم چون هومن عاشقته ! ازت متنفرم ... ودیگه نتونست ادامه بده و گریه کرد . در اون هوای سرد که هیچ کس نمیتونست تحمل کنه به زور خودمو نگه داشتم. حدسم درست از آب در اومده بود . اما هیچ حرفی نداشتم که بهش بزنم . ناتالی گفت : برو !‌از اینجا برو . هومنو تنها بذار . بذار تنها باشه !‌ بذار منو هومن در کنار هم خوش باشیم و از زندگیمون لذت ببریم . من میدونم هومن به زور از تو خوشش اومده !‌ از اینجا برو . هیچ کس دوست نداره که تو اینجا باشی !‌برو !‌ من که مات و مبهوت به ناتالی نگاه می کردم نمیدونستم باید چی کار کنم !‌دلم نمیخواست اون دختره دل شکسته رو عذاب بدم . حالم اصلا خوب نبود و به سختی روی پاهام ایستاده بودم . سرما تمام وجودم رو گرفته بود . ناتالی داد زد و گفت : میگم برو !‌برو برای همیشه !!!!‌ من هم به هومن همه چیز رو توضیح میدم !‌برو . نتونستم بیشتر از این اونجا بایستم !!!‌خیابون خیلی خلوت بود . از اون جا دور شدم و بعد از چند قدم خیلی بلند شروع به گریه کردم !‌این هم از اولین نفر !‌ این هم از اولین دشمنی که از من متنفره !‌کسی که عاشق هومنه !‌ و من رو مقصر میدونه !‌ نمیدونم کجا بودم و چه ساعتی از روز بود ! زمانی به خودم اومدم که هنوز داشتم تو خیابون ها راه میرفتم و هوا در حال تاریک شدن بود  .  از یک نفر ساعت رو پرسیدم و اون هم با عصبانیت گفت : 7 . وای چقدر دیر بود . من این همه ساعت در خیابون بودم و قدم میزدم  گریه میکردم  . از سرما تمام بدنم کرخ شده بود . به خونمون رسیدم . زنگ زدم و نگین در رو باز کرد . به سختی از چند پله بالا رفتم . در آپارتمان باز شد و من به همه سلام کردم و به داخل اتاقم رفتم !

اینجا میخوام از همه دوستان گلم که همیشه به من لطف داشتند تشکر کنم ! اگر بخوام اسم ببرم زیادن ! ممنونم از درسا جونم که منو دوست داره و اظهار لطف به من داره ! کاش همه چیز طوری که تو میگی بود !  از همه و همه که فکر میکنن من دوستشون ندارم تشکر میکنم و میگم که دوستتون دارم خیلی زیاد ... دروغ هم نمیگم اصلا ...  مگه میشه کسایی که همیشه به من سر میزنن و دوستم دارن رو دوست نداشته باشم !  

و امااااااااااااااااا دو نفر که از ته ته ته ته قلبم دوستشون دارم نهال جووووووووون و مانااااااااا جون ...

راستی ... تولد مانا جووووون رو هم پیشاپیش تبریک می گمممممممممم اگر وقت بشه حتما روز ۳ مرداد که تولد جیگرمههههه آپ میکنم !! میاد میخونه اما خب نظر نمیده دیگه  من دوسمش دارم خیلی زیاد .... امروز هم که تو مدرسه ندیدمت گلممممم اما به امید دیدار ... رامین راد گفت در تابستون گردش داریممم شاید با هم باشیمممم  

دوست دارم باز هم باشم اما فکر کنم که انقدر حرف زدم سر درد گرفتیدددد .... دوست دارم خیلی بیشتر آپ کنم اما نمیشه دیگه ....  از این به بعد مطالب رو تایپ میکنم و در اینجا کپی میکنم که راحت تر باشه ... همتون رو خیلی زیاد دوست دارم از این به بعد هم نبینم که کسی بگه تو منو دوست نداری .... من همه رو دوست دارم. ... به خدا من دوست های اینترنتیمو از دوستای بیرون و مدرسه و بقیه جاها بیشتر دوست دارم خیلی با وفا ترن البته به جز چند نفر ... چون بالاخره ما ها به هم عادت داریم و نقطه مشترک داریم و همدیگه رو به خاطر توهماتمون مسخره نمیکنیم ... قربان همگی بای بای

+ wrote at  Sat 21 Jul 2007ساعت 12:24 PM  BY khthe_bestforalltheworld | 
سلام میکنم به همه دوستان گلم !!!

خب اول یه توضیح بدم ... در آپ گذشته من گفتم که میخوام یه کاری بکنم که شاید موجب مرگم بشه ... از همه معذرت میخوام ... اون کار یک کم خطری بود اما خب موجب مرگم نشد ... همتون رو خیلی زیاد دوست دارم و ممنونم که به فکر من بودید و اظ نظرات محبت آمیز همگی ممنونم ... دوستان گلم من به علت مشکلی که برای کامپیوترم پیش اومده متاسفانه نمیتونم نظر بدم و به طور کلی زمانی که روی یه چیزی کلیک میکنم همه چیز به هم میخوره از شما هم به این دلیل معذرت میخوام اما سعی خودم رو میکنم که هر چه زودتر به وبلاگتون بیام و نظر بدم ... باز هم از همگی معذرت میخواممممم ...

 نیلوفرانه جونززززز ... کجایی دخی؟؟؟؟ من که دوسمت داشتم کجا رفتیییییی ؟؟؟؟ خب من نمیتونم تو جایی نظر بدم برای همین تو فکر کردی که من به فکر آنیتا نیستم !!!  خدایا چرا من انقدر بدشانسم !!  دوست دارم که باز هم اون شور و هیجان قبلیتو اینجا ببینم  راستی یکی از دوستان گل گفته بود که دین هومن چیه ؟؟؟ عزیزم تا اونجایی که من اطلاع دارم کامران هومن مسلمون هستند اما خب بعضی ها میگفتند که اسم مادر پدرشون زرتشتی هست و همچنین فامیلیشون اما من فکر میکنم که مسلمون هستند !!!   از این به بعد هم میتونید با این میل با من در ارتباط باشید numb_angel71@yahoo.com  خب دیگه بی وقفه میرم سراغ داستان ...

.خانواده ای وارد خونه شدند که به ظاهر از اقوام هومن اینا بودند . هومن با خوشرویی از آنها استقبال کرد و ما رو به هم معرفی کرد . ـ ایشون سهیلا خانوم عمه من و آقای موحد شوهر عمه من هستند . ایشون هم ناتالی تک فرزند عمه من هستند . ـ سلام خیلی خوشبختم از آشناییتون . عمه هومن من رو در آغوش گرفت و با شوهر عمه اش هم دست دادم خواستم با دختر عمه هومن روبوسی کنم که لبخند تلخی به من زد و از اونجا دور شد . دلیل این حرکتشو نفهمیدم اما سعی کردم که به روی خودم نیارم و با لبخندی پذیرای عمه هومن شدم .  ما حدود 90 نفر مهمون داشتیم . بسیاری از دوستانم که مدت ها بود اون ها رو ندیده بودم رو دیدم و با اشک ریختن و در آغوش گرفتن همدیگه این دلتنگی جبران شد .  بسیاری از اقواممون هم که از سال های قبل که ما به کانادا اومده بودیم رو ندیده بودم رو بالاخره دیدم و باز هم یک بار دیگه دیدار ها بعد از گذشت سال ها تازه شد . همه چیز به خوبی پیش میرفت و خوشبختانه هر دو خانواده استقبال گرمی از همدیگه کرده بودند . کامران هم با لبخند خیلی زیبا به سمت ما اومد و سرشو در میان هر دوی ما اورد و گفت : تبریک میگم . نیلو امیدوارم بتونی بیشتر از یک سال طاقت بیاری . هومن به کامران نگاه مرموزی کرد و گفت : خودم میدونم چی کارت کنم ؟ کامران هم خندید و گفت : خب ببخشید . شوخی کردم . هر کسی برای مدتی به کنار ما میومد و بعد از تبریک و کمی صحبت میرفت . چیزی که در اون لحظه به سختی آزارم میداد نگاه دختر عمه هومن بود . دقیقا روبری من نشسته بود و با نگاه تنفر آمیزی به من خیره شده بود . خیلی سعی کردم که حداقل امشب خودم رو از یک سری افکار منفی دور کنم اما با نگاه اون دختر همه چیز به یادم میومد .  تا اینکه بالاخره دوستان من و هومن از ما خواستند که برای رقص بریم . گاهی اوقات با یک آهنگ میرقصیدیم و باز هم به جامون برمیگشتیم . همه دوستامون مجلس رو به طور خاصی گرم کرده بودند و از اون حالت رسمی در اورده بودند .  وقتی کمی همه آروم شدند کتی با ظرفی وارد شد . اون سینی  با گل های طبیعی خیلی زیادی تزیین شده بود و دو جعبه در آن قرار داشت . کتی به سمت ما اومد و همه با دست و هورا اونو تشویق کردند . همه برای ما دست زدند  و هومن در جعبه رو باز کرد و حلقه رو در اورد و در دست من کرد . این بار دیگه صدای جمعیت خیلی زیاد تر بود و بعد از هومن من حلقه رو در دست اون کردم . اون لحظه انقدر احساس خوبی داشتم . با اینکه یک سری از خاطرات گذشته به سختی آزارم میدادند اما سعی کردم از اون ها دوری کنم . لحظه ای متوجه روبروم شدم و دیدم که ناتالی از روی صندلی بلند شد و به سمت اتاق ها رفت . از این رفتارش تعجب کردم اما   همون لحظه متوجه هومن شدم  هر دو مون همدیگه رو در آغوش گرفتیم و بعد هم هومن منو بوسید . پدر و مادر هومن به همراه کامران و کتی به سمت ما اومدن و ما رو در آغوش گرفتند و بوسیدند و بعد هم یک یک اعضای خانواده به سمت ما اومدند . مراسم اون شب خیلی خوب و باشکوه برگزار شد . اما فکر ناتالی لحظه ای منو رها نمی کرد . شاید اون از من خوشش نمی یومد . چه جور ممکن بود با بار اول دیدن من از من خوشش نیاد ؟؟؟ همگی برای صرف شام دعوت شدند . مادر و پدرم در این مراسم از هیچ چیز کم نگذاشته بودند و من باید واقعا شکر گذار اون ها بودم . بعد از صرف شام دوباره غوغا و هیجان رقص و شادی همه جا رو فرا گرفته بود . منو هومن هم در کنار هم نشسته بودیم و گاهی اوقات می رقصیدیم . هومن خیلی خوشحال به نظر میرسید و دائم سعی میکرد با شوخی هاش منو به خنده در بیاره . من هم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم دائم میخندیدم . به هومن گفتم : عمه ات کجا زندگی می کنه ؟؟ هومن با خنده ـ کدوم عمه ام ؟ ـ همونی که اسم دخترش ناتالی هست . ـ نمیدونم فکر کنم کانادا هستند . ـ پس تو دخترش رو میشناسی . ـ چند بار دیدمش . از رفتارش ناراحتی ؟ ـ نه اما دوست دارم باهاش صحبت کنم . ـ خب بیا بریم پیشش . همراه هومن به سمت ناتالی که تنها روی یک صندلی نشسته بود رفتیم و هومن با لبخندی که روی لب داشت سعی کرد کمی اخمهای اونو باز کنه . ـ چطوری دختر عمه گرامی ؟ ناتالی کمی اخماش رو باز کرد و گفت : مثله این که تو خیلی خوشحالی . هومن خندید و گفت : آره من خیلی خوشحالم . تو نیستی ؟‌ ناتالی نگاهی به من کرد و جواب هومنو نداد . من سعی کردم دست ناتالی رو در دست بگیرم و باهاش گرم تر بشم که دستشو از دست من بیرون کشید . اون لحظه چیزی به ذهنم رسید که نود درصد احتمال میدادم که درست باشه . هومن گفت : اتفاقی افتاده ؟ امشب ناراحت به نظر میرسی ؟ ناتالی گفت : تو که خوب میدونی . هومن با تعجب پرسید من ؟؟؟؟؟ همون لحظه پدرام از منو و هومن  خواست که به جمع اونها بریم و برقصیم . هومن هم که انگار برای چند لحظه همه چیز رو فراموش کرد خیلی سریع از پدرام استقبال کرد و دست منو گرفت و با هم به سمتی رفتیم که همه دوستان نشسته بودند . چون این مراسم نامزدی بود و اکثرا از اقوام درجه یک دعوت میشد از میان دوستان من و هومن اکثرا افرادی که خیلی با ما صمیمی بودند اومده بودند و حتی اعضای گروه هومن اینا نیومده بودند . بعد از ساعتی زمانی که حدودا به نیمه شب نزدیک میشدیم کم کم مراسم به پایان رسید و اکثر مهمون ها خونه رو ترک کردند . منو هومن ایستاده بودیم و با احترام از تک تک مهمونها تشکر میکردیم و با اون ها خداحافظی میکردیم . من مشغول صحبت با هومن بودم که عمه هومن به همراه شوهر و فرزندش به ما نزدیک شدند . هنوز هم اخم های ناتالی در هم بود و سرش پایین بود . ـ عمه جون ممنون که اومدید خیلی خوشحال شدیم . ـ خیلی لطف کردید اومدید از آشناییتون خوشحالم . ـ ممنونم عزیزم . ما هم خوشحال شدیم . هومن جون ما چند روز در ونکور هستیم خوشحال میشیم که بتونیم ببینیمت . ـ اگر وقت شد حتما . عمه و هم عمه و شوهر عمه هومن از ما دور شدند هومن روبروی ناتالی ایستاد و شونه هاش رو گرفت و گفت :‌ چی شده ؟؟؟؟ کسی اذیتت کرده !‌ کاملا مشخص بود که ناتالی بغض کرده به هومن نگاه کرد و خواست بره هومن بهش نزدیک تر شد و گفت : چی شده ؟‌ ناتالی به سختی از هومن دور شد و رفت . هومن خواست بره دنبالش اما منصرف شد  و برگشت . به من نگاه کرد و گفت : زیاد بهش فکر نکن . بعد از اینکه همه مهمون ها رفتند و عده ای که قرار بود شب رو در خونه ما بگذرونند اونجا بودند . همگی نشسته بودیم  و من و هومن مشغول صحبت بودیم . کامران هم به جمع ما پیوست و شروع به اذیت کردن هومن کرد . چند لحظه بعد مادر هومن اشاره کرد که بریم . پدرش هم گفت : بهتره دیگه زحمت رو کم کنیم . پدر من ـ نه این چه حرفیه . ـ به اندازه کافی امشب اذیتتون کردیم . ـ نه خواهش میکنیم . وظیفه مون بود . نگین در کنار هومن ایستاده بود و با هومن شوخی میکرد و هومن هم هی میگفت : نگین ؟؟؟؟ داشتیم ؟؟؟  مادر هومن من رو در آغوش گرفت و گفت : امیدوارم خوشبخت بشید . ـ ممنونم . ـ فعلا خداحافظ . ـ خداحافظ . با پدرش هم خداحافظی کردم . کامران در حالی که کتش رو میپوشید گفت : نمیای پیش ما ؟؟؟ ـ نه آخه مهمون داریم بده . ـ آها باشه . امیدوارم که طاقت بیاری لااقل تا عروسی . من بلند خندیدم و هومن که خیلی جدی ایستاده بود چون همه توجهشون به ما جلب شده بود یک بشکون از پای کامران گرفت . ـ بیا برو . کامران خندید و خداحافظی کرد و رفت . کتی هم منو بغل کرد و گفت : از همین الان شروع کن . من ـ چیو ؟ ـ  زورگویی . وگرنه رو سرت سوار میشه . من به هومن نگاه کردم و یک لحظه با دیدن چشماش در فکر فرو رفتم . مگه میشد ؟؟؟ مگه میشد این فرشته بی بال روی زمین رو اذیت کرد . مگه میشد از اون دست کشید ؟؟؟ مگه میشد بهش زور گفت ؟؟؟ نه هرگز . کتی هم از ما دور شد . من و هومن موندیم . دستشو گرفتم و همراه هم از در خونه رفتیم بیرون . بغلش کردم و بعد از چند ثانیه که از آغوش گرمش بیرون اومدم گفتم : خیلی خوشحالم !!!! ازت ممنونم . دلم برات تنگ میشه ... هومن خندید و گفت : من میخواستم اینارو بگم . خب من هم از تو بیشتر ممنونم . دوستت دارم خیلی زیاد . مواظب خودت باش. از اون جا دور شد و این جمله آخرش مثله همیشه یک گرمای خاصی از امید رو در من به وجود اورد . سوار ماشین شدند و از اونجا رفتند . من هم به داخل رفتم و در کنار مهمون ها نشستم . مادرم که درکنار من نشسته بود گفت : نیلو ! نمیخوای لباست رو عوض کنی ؟ خسته نیستی ؟ ـ چرا الان میرم . همه به من لبخندی زدند و مادر بزرگم گفت : قربونت بشم بیا اینجا یه بوست کنم انقدر بزرگ شدی . مثله مامان بزرگت خوش سلیقه ای !!! ماشااله چقدر هم خوش خنده و باوقار بود . من با هر تعریفی که از هومن میکرد در دلم قند آب میشد و خیلی خوشحال میشدم . به مادر پدرم نگاه کردم که اونها هم لبخند میزدند . صورت مادر بزرگم رو بوسیدم او هم سر منو بوسید و گفت : امیدوارم خوشبخت بشید . خیلی برازنده همید . فقط خودت میدونی که چقدر سخته ! با این حرفش لبخند از روی لب های من محو شد و گفتم : بله میدونم . اما خب من همه رو قبول کردم . دختر عموم (نگار) که اونجا نشسته بود گفت : چه سختی ؟؟؟ با یک آدم پولدار ازدواج کردی انقدر هم دوستت داره چه سختی ؟؟؟ از این حرفش زیاد خوشم نیومد گفتم : این که باید تو غربت بدون هیچ کس و دور از پدر مادرم زندگی کنم . اینکه با کسی زندگی میکنم که فقط مال من نیست و ممتعلق به میلیون ها آدمه . اینکه ... مادر بزرگم نذاشت ادامه بدم و گفت : همین کافی نبود . ببین چه قدر دخترم قویه ؟؟؟ من لبخندی زدم و تشکر کردم . نگار هم سکوت کرد و حرفی نزد . من گفتم :‌اما من با همه اینها کنار اومدم و البته هومن انقدر خوبه که خودش همه این ها رو حل میکنه . پسر عمه ام که تقریبا همسن من بود گفت : امیدوارم . این طور که میگی باشه . من به اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسام و باز کردن موهام ناگهان توجهم به حلقه دست چپم جلب شد . چقدر زیبا بود . ناخوداگاه دستمو جلو اوردم و حلقه رو بوسیدم . احساس خوبی به من دست میداد چون یادگار هومن بود .

از اتاق بیرون رفتم . کارگرها کارشون رو تموم کرده بودند و در حال رفتن بودند . به سمت پذیرایی رفتم و در کنار مادرم نشستم . خیلی خسته بودم و دوست داشتم که هر چه زودتر بخوابم . مادرم خیلی زود برای همه رختخواب هاشون رو آماده کرد و هر کس برای خوابیدن رفت. من هم به اتاقم رفتم . هنوز کسی به اتاق من نیومده بود . گوشی رو برداشتم و به هومن زنگ زدم . بعد از یک بوق گوشی رو برداشت و با صدای آهسته ای جواب داد : سلام خانوم ! ـ سلام . رسیدی ؟‌ ـ آره رسیدیم . الان هم چند نفر مهمون داریم که دارن میخوابن . ـ ما هم همین طور . ـ دلت برام تنگ شده بود زنگ زدی ؟ من چند لحظه سکوت کردم و بعد خندیدم و گفتم : آره دلم تنگ شده بود . ـ چه عجب !! شما یه بار به ما از این حرف ها زدی . ـ هومن خیلی نامردی ! خندید و از من عذر خواهی کرد . ـ نیلووو !‌اگه امشب مهمون نداشتید میذاشتی من بمونم خونتون ! ـ نه !!!‌ـ چرا ؟؟؟ (باتعجب ) ـ چون شما مهمون داشتید . ـ اه اذیت نکن دیگه . ـ هومن راجع به چیزهایی که واقعیت نداره و گذشته بهتره که حرفی نزنیم . منو تو وقت زیاد داریم که در کنار هم باشیم . ـ ای کلک . همون لحظه کامران گوشی رو از دست هومن گرفت و گفت : سلام . زن داداش گلم . من خندیدم و گفتم : سلام جوجو . چطوری ؟ هومن این موقع شب هم نمیذاره که بخوابی ؟ ـ نه من زنگ زدم . هومن – کامران خان دیدی ؟ ـ خب حالا یک بار معجزه شده .ـ ببخشید مزاحم شدم ؟ بد موقع زنگ زدم ؟ ـ نه بابا من فکر کردم هومن زنگ زده . هومن گوشی رو گرفت و گفت : خب دیگه من برم ! ـ بله ؟؟؟ کجا ؟؟؟ ـ منظورم اینه که دیگه قطع کنم !! ـ‌آهان . خب باشه . شب به خیر ـ مواظب خودت باش . دوستت دارم . شب خواب های خوب ببینی . البته فقط حق داری خواب منو ببینی !!!‌ من خندیدم و خداحافظی کردم . بعد از قطع کردن خیلی زود خوابم برد . صبح در حالی که صدای همه به گوش میرسید از خواب بیدار شدم ! به سختی چشمام رو باز کردم ! مادرم که مشغول تمیز کردن اتاق بود گفت : چه عجب !!‌گفتم خسته ای یک کم بیشتر بخوابی ! دیشب چرا آرایشتو پاک نکردی ؟؟ موهاتم که باز نکردی ؟؟ من که تازه فهمیدم مامانم چی میگه با تعجب در اینه به خودم نگاه کردم و گفتم : اصلا یادم نبود . ـ خب ! انقدر عینه این ادم های گیج به من نگاه نکن برو دست و صورتت رو بشور که همه بیدار شدند . منتظر توایم تا صبحانه بخوریم !!! من بعد از اینکه لباس مناسبی به تن کردم از اتاق بیرون رفتم . به همه سلام کردم و بعد از شستن دست و صورتم همراه همه صبحانه خوردیم !!      

خب امیدوارم خوشتون اومده باشه ... لطفا فقط نگید که داستان خوب بود ... من میخوام نظر واقعیتون رو بدونم !!!

راستی یه چیز خنده دار ... دیشب ساعت یازده پخش مسابقات والیبال قهرمانی جهان بود که ایران با روسیه مسابقه داشت ... وسط وقت اظافی من شنیدم که ایرانی های تماشاگر اونجا یک آهنگ پخش کردند البته صداش خیلی ضعیف بود و اون هم اهنگ پویا بود ... وسط بازی بود که یهو به گوشم خورد اهنگ کامران هومنه ... به مامانم گفتم ... منو مامان بابام هر سه مون زدیم زیر خنده و من افتخار کردم به خودم ( البته نمیدونم برای چی ) آهنگ دوستت دارم خیلی زیاد بود . یه جاش صدا یهو رفت بالا که کامران میگفت ترناه سازی بکنم ... خداییش که خیلی لذت بردم اما اگه من مسابقه داشته باشم و این رو برای من بذارن بدتر گند میزنم و فکر کنم ببازیممم

خوب دیگه ... همتون رو دوست دارم ...  به امید دیدارررر

+ wrote at  Sun 15 Jul 2007ساعت 10:41 AM  BY khthe_bestforalltheworld | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وقتي تورو کم دارم
سينه اي پر از غم دارم
وقتي تورو کم دارم
دلم گرفته ماتم دارم
وقتي که سينه اي نيست
براي سرسپردن
وقتی قمار عشقو اين دل غافل من

"""بيا که غير از عشق تو عشق دگري نيست"""

From "M.M" To My dear LOVe KAMRAN HOOMAN"

نوشته های پیشین
هفته سوم بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
نویسندگان
khthe_bestforalltheworld
khthe_bestforalltheworld
پیوندها
سایت رسمی کامران هومن
KHthe_bestforalltheworld 's weblog 4 K&H
KHthe_bestforalltheworld 's GROUP
نیلوفر و داستان زیبا
ژابیز جان و KH
مروارید جان و KH
نیوشا جان و KH
سرینه جان و KH
آلیسا جان و KH
یاسی جان و KH
مانا جان و KH
الناز جان و KH
ماهی جان و KH
مهدیه جان و KH
پگاه جان و KH
آرامیس جان
روشنک جان و KH
افروز جان
خواهران گلزار
روشنک جان
میشا جان
هانا جان و KH
نازی جان و KH
نگین جان و KH
مهساجان وKH
نیلوفر و نازنین جان و KH
KAMRAN & HOOMAN MY REASON 4 LIFE
ریحانه جان و KH و شهریار
ملی عاشق کامی
شمیم جان و KH
افسون جان و KH
روجا جان و KH
منبع والپیپرهای کامران و هومن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

JavaScript Codes example: