![]() |
![]() |
|
|
سلام میکنم به همگی ...
خب بی مقدمه میرم سر داستان .... در ضمن بگم این ادامه قبلی هست . چون نمیدونم از کجا نذاشتم از یه جایی میذارم دیگه ... خودتون که میدونید قبلی هک شده ... هومن اخماش در هم رفت و گفت : یعنی چی ؟؟ من این همه مدت صبر کردم . تو خوب میشی من مطمئنم . ـ خدا کنه . چشمام رو روی هم گذاشتم . با اینکه از صبح خیلی خوابیده بودم اما خیلی هم خسته به نظر میرسیدم . هومن با دستان پر مهرش منو نوازش میکرد و من هم از اینکه بعد از مدت زیادی سختی و اینکه هیچ وقت کسی حاظر نشد واقعا به من محبت کنم خیلی خوشحال بودم . احساس بسیار خوبی داشتم که لااقل هومنو دارم که وقتی گریه میکنم آرومم کنه . اگر چه در طول زندگیم گریه کردنم برای هیچ کدوم از دوستام به طور واقعی مهم نبود اما حالا دیگه کسی رو داشتم که براش مهم باشم و این بهترین احساس برای من بود و حاظر نبودم به هیچ قیمتی از دستش بدم . با همین افکار به خواب رفتم . صبح در حالی که نور خورشید چشمامو اذیت میکرد و خواب رو از من میگرفت بیدار شدم . هنوز هم هومن منو در آغوش داشت و باز هم به آرامی به خواب رفته بود . مدتی بدون هیچ حرکت و صدایی در سکوت به او خیره شدم . احساس عجیبی در خودم حس میکردم . احساسی که شادی بخش و پر از شور بود . دوست نداشتم که از رختخواب بیرون بیام . برای همین دست هومنو در میان دو دستم گرفتم و به خودم چسبوندم و به آرومی بوسیدمش . آرامشی که در اون لحظات داشتم تا به اون روز نادیدنی بود . چقدر بودن در کنار هومن خوب و دلپذیر بود . هومن کمی به من نزدیک تر شد و من رو در بغل گرفت . این بار شور و هیجان من از همیشه بیشتر بود . احساس میکردم زمانی که خوابه باهاش راحت ترم . شاید اگر بیدار بود هرگز نمیتونستم با این حال در بغلش بخوابم . سعی کردم من هم چشمام رو ببندم و از این سکوت و آرامش لذت ببرم . مدتی بعد دوباره چشمام رو باز کردم . این بار هومن بیدار بود و به من خیره شده بودم . با صدای خیلی آهسته گفتم : سلام . هومن هم به علامت جواب سلام من چشماش رو یک بار بست و باز کرد . چند ثانیه به هم خیره شدیم هومن با صدایی آهسته تر از صدای من گفت : بهتری ؟؟؟ ـ آره خیلی بهترم . ـ درد داری ؟ ـ نه دیگه درد ندارم . هومن خیلی آروم به نظر میرسید . خیلی آروم صحبت میکردم و با لبخند خیلی ملیحی به من نگاه میکرد . زمانی که این طور میشد احساس میکردم که خیلی بزرگ شده . احساس میکنم که خیلی عوض شده . ـ خوشحالم که دیگه درد نداری . ـ آره خدا رو شکر راحت شدم . ـ اما باید مراقب خودت باشی . ـ هومن تو خسته نمی شی من انقدر یا حالم بد میشه یا مریضم ؟؟ خودم که دیگه خسته شدم . باز هم لبخند زیبایی مهمون چهره ی مهربونش بود . ـ نه . قرار نیست که تو همیشه حالت خوب باشه . خوب میشی در کنار من . دیگه هم از این حرف ها نزن . ساعتی بعد همه بعد از خوردن صبحانه در کنار هم نشسته بودیم و در مورد موضوعی صحبت میکردیم . گوشی من زنگ خورد . با دیدن اسم روی گوشی متوجه شدم که مهساست . ـ سلام . ـ سلاااااااام نیلو خانوم . خدا بد نده ؟؟؟؟ ـ تو از کجا فهمیدی ؟؟؟ ـ حالا بماند . بهتری ؟ ـ آره اما از کجا فهمیدی ؟؟ـ ای بابا دیروز هومن اومده بود داروهات رو بگیره من دیدمش . اونم به من گفت . ـ خب چطوری ؟ ماهان چطوره ؟ ـ ما هم خوبیم . ماهان که همش میخوابه . حوصله منو سر برده . ـ اون که بیچاره همش دنبال تواه . خب خسته میشه دیگه . – حالا تو نمیخواد دفاع کنی . ـ خب ببخشید . – هومن چطوره ؟ ـ هومن هم بد نیست . این جا کناره منه . ـ به همه سلام برسون . ببینم عروس خانوم شما نمیخواید خرید کنی ؟؟؟ ـ من بیشتر خرید هامو کردم . زیاد چیزی لازم ندارم . ـ اوه آره اصلا حواسم نبود . میگم خیلی پر رو شدی ها . ـ چطور ؟؟ ـ هنوز خبری نیست میری شب خونه هومن اینا . – شما ببخش . خودت چی ؟؟؟ ـ حالا من با تو فرق دارم ! ـ آهان چه فرقی ؟ - بزرگترین فرقم اینه که من شعور دارم ـ ای بی ادب . ـ جدی مامانت چیزی نگفت ؟ ـ نه . آخه وقتی من اونجا در کنار هومن اینام چرا باید چیزی بگه . ـ اوه چقدر من خرم . خب دیگه کاری نداری ؟؟؟ ـ نه . ـ شاید بهت یه سر بزنم . ـ باشه خوشحال میشم . سلام برسون خداحافظ ـ خداحافظ . تماس رو قطع کردم . هومن ـ کی بود ؟ کامران ـ تو نمیدونی ؟؟؟ خب مهسا بود دیگه . من ـ نه اون یکی شوهرم بود . خب مهسا بود دیگه . هومن ـ خب ببخشید . چرا می زنید ؟ من بلند شدم و به کنار پنجره رفتم و از پشت پنجره به منظره زیبای بیرون خیره شدم . سفیدی برف همه جا رو پوشونده بود . تا چند روز دیگه کریسمس هم بود. خانواده هومن اینا همه خرید هاشون رو هم کرده بودند . بعد از مدت ها این اولین کریسمسی بود که در کنار هومن به من خوش میگذشت . و یکی از بزرگترین خوشحالیام این بود که نامزدی خودم هم بود . قرار بود که به فاصله چند ماه بعد از نامزدی مراسم عقد رو برگزار کنیم . البته اگر کمی کارهای هومن سبک تر میشد . چند روز گذشت . من دیگه کاملا بهبود پیدا کرده بودم و در خونه خودمون به سر میبردم . مادرم با صدای بلند وارد اتاق شد و به من گفت : پاشو دیگه . ظهر شد . باید حموم بری . آرایشگاه بری . کلی کار داریم . ـ مامان بذار یک کم دیگه بخوابم . پتو رو از روی سر من کشید و گفت: پاشو . من با دیدن ساعت متوجه شدم که خیلی دیر شده . خیلی سریع از رختخواب مثله فرفره بیرون اومدم و تو اتاق دور خودم میچرخیدم . بعد از رفتن به حموم و خوردن یک لیوان چای همراه مادرم به آرایشگاه رفتم . قرار بود که تعدادی از اقوام نزدیک هر دو خانواده برای مراسم نامزدی ما به کانادا بیان و البته همه دوستها و آشناهای خانوادگی ما در کانادا دعوت بودند . بعد از مدل ساده ای که آرایشگر به موهام داد و آرایش کمی که توسط یک فرد دیگه انجام شد هومن اومد دنبال من . هومن رو از اون سمت خیابون دیدم که در کنار ماشین ایستاده بود . کت و شلوار مشکی به تن داشت و زیر کتش یک جلیقه مشکی پوشیده بود . و در زیر اون جلیقه هم یک بلیز سفید ساده پوشیده بود و کروات مشکی هم زده بود . با دیدن هومن در اون لباس ناخوداگاه خندم گرفت . هومن به سرعت به طرف من اومد و با لبخندی که باز هم زینت بخش چهره اش بود به من خیره شد . من هم بهش لبخند زدم و سلام کردم . من روی پله ایستاده بودم و هومن در پایین پله بود . دست منو گرفت و گفت : سلام زیبای من . چقدر خوشگل شدی . ـ یعنی تاحالا نبودم ؟؟؟؟ ـ نه اصلا . ـ واقعا ممنون . ـ شوخی کردم . حالا بغض نکن دیوونه . مامانت کجاست ؟ ـ مامانم زودتر از من برگشت . ـ اه خب پس ما هم بریم . ـ بریم . ـ پیراهن مشکی کوتاهی که تا زیر زانوهام بود پوشیده بودم و موهام رو هم مدل ساده ای درست کرده بودند . به دلیل سرمای هوا یک شنل نازک به روی پیراهنم پوشیده بودم . هومن گفت : تو سردت نیست ؟ بیا بریم سرما میخوری ! همراه هم سوار ماشین شدیم و هومن بخاری رو روشن کرد . ـ الان گرمت میشه . ـ هومن چقدر تو این لباس با نمک شدی . ـ حالا نمیشد یه امشب به موهات ژل نمیزدی ؟ ـ نه دیگه مگه میشه تریپ آقا هومن به هم میخوره . ـ آهان بله . زمانی که به خونه رسیدیم اکثر اقوام و آشنایانی که مدت ها بود اون ها رو ندیده بودم در جلوی در خونه انتظار ما رو میکشیدند . بعد از استقبال گرمی که توسط اون ها از ما شد همگی به داخل خونه رفتیم . همه چیز خوب و آماده بود خونه ی ما تقریبا خونه ی بزرگی بود و به همین دلیل برای همه مهمونا جای کافی بود . امیدوارم خوشتون اومده باشه ... فقط برام دعا کنید ... بهتره نگم که قراره چی کار کنم چون منو میزنید و انقدر خطرناکه که .... خب دیگه شرمو کم کنم که یه وقت موجب آزار بعضی ها نشم ... بای بای
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي تورو کم دارم
سينه اي پر از غم دارم وقتي تورو کم دارم دلم گرفته ماتم دارم وقتي که سينه اي نيست براي سرسپردن وقتی قمار عشقو اين دل غافل من """بيا که غير از عشق تو عشق دگري نيست""" From "M.M" To My dear LOVe KAMRAN HOOMAN" |
| نویسندگان |
|
khthe_bestforalltheworld khthe_bestforalltheworld |
|
RSS
|